مجلات و کتب

غلام رسول مبین

03Dec2014 12:11AM
0
تقدیم به گنج گپستان غور


بنام خداوند بخشاینده مهربان
 
ما زنــده برانیم که آرام نگـیریــــم
موجیم که آسوده گی ما عدم ماست
 

   درست روز یک شنبه، شانزدهم جدی سال روان بود هنگامیکه با جمع از هم صنفان و هم قطارانم بزیر چتر دارالمعلمین عالی غور شعبه زبان و ادبیات دری مشغول درس خواندن بودیم و همان ساعت مضمون سازنده و ارزنده (متون نظم و نثر دری) داشتیم که اوستاد شهیر و نخبه ما جناب ساقی مصروف تدریس بود و گاه گاهی برای ما کارخانگی میداد. که خوشبختانه همان روز موضوع کارخانگی ما گردآوری و تهیه واژه های محلی و باستانی مردم غور لهجه مردم غور بود و برای ما گفت که هر شاگرد باید 50 – 60 واژه را جمع آوری نموده و شاید هم که به نتایج امتحان شان کمک کند. ازینکه این حرف را شنیدم از چندین جهت خوشحال شدم، نخست: اینکه با جمع آوری این واژه ها با از بین برد تبعیضات زبانی مارا کمک میکنم چرا که نه من و نه هم دیگر کسی برای فردی خطاب خواهد کرد که فلان مردم چنین لهجه صحبت دارند. دوم: تجسس مارا میفزاید. سوم: حتی معلومات تاریخی مارا افزایش میدهد و در اخیر شاید هم به نتایج ما مفیدم باشد. از برای اینکه مهلت برای تهیه این کار سترگ و دُشوار کم بود کوشش نمودم که تعداد اندک از واژه گان را آماده ساخته و به استاد تحویل بدهم ولی آنقدر مطمئین نبودم که استاد محترم ساقی اینقدر بنده را مورد لطف و نظر نیک خود قرار دهند. بعد از سپری شدن دو یا سه روز، روز بود که استاد کارهای خانگی مارا بعد از تصحیح و اصلاح قلم پس میداد و نظریات ارزنده خود را ارایه میکرد.
هنگامیکه اوراق خودم را گرفتم با قلم سرخ و به خط زیبا اوستاد عزیز چنین نگاشته بود:
 


 
ملاحظه شد
19/03/1389
بسیار زیاد عالی، واقعاً کار تان قابل تحسین است.
زحمت بسیار کشیده اید، خیلی منظم و جالب است – شما حتماً در آینده نویسنده میشوید!
 
   بعد ازین همه مشوق های محترم ساقی تشویق شدم که آن را به کمپیوتر نوشته و تقدیم گنچ گپستان غور نمایم، بعد ازینکه نظریه مفید و سودمند عالم و دانشمند توانای غور جناب یگانه صاحب را با خود گرفتم مصمم بر این شدم که تقدیم به جام – غور بدارم تا ازین  طریق نظریات، پیشنهادات، اصلاحات و غیره .... موضوعات استادان و دوستان را با خود بگیرم. تاباشد که ازین طریق به اصلاح بهتر قلم خود پی ببرم.  
با احترام
 غلام رسول مبین
 غور – چغچران
 جدی 1389




 بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
 
واژه های باستانی، محلی و عامیانه مردم ولایت غور
 
ترتیب کننده: غلام رسول مبین
 
الف:
1.   ا َرَو: بجای ضمیر اشاروی استفاده میشود و بمعنی ای، شخص و کس (اشاره برای یک شخص است). مثلا: ارو بیا یعنی ای فلانی بیا. و این واژه بیشتر در بین مردم چغچران، دولتیار و چهارسده مروج است.
2.   ا َپه: اگرچه کلمه ترکی است که شاید از زمانهای سلطان رضیه به این نسل باقی مانده باشد. ولی بطور عموم در بین مردم چغچران استفاده میشود که معنی مادر را افاده میکند.
3.   ا َته: هم مانند واژه اپه است که معنی پدر ویا بابا را افاده میکند و بطور عموم در بین مردم چغچران استفاده میشود.
4.   ا َله: معنی طفل و کودک را افاده میکند. بیشتر در چغچران در نقاط چون(آهنگران، سوخته، صوفک وغیره) که منوط به عشایر یار فولاد و تایمنی یا تیمنی هستند استعمال میشود.
5.   اختیلات: بمعنی شوخی و مزا  است. این واژه بیشتر در بین مردم و قبایل چغچران و چهارسده استفاده میشود.
6.   ا َز َو: نوع جریمه است که هنگام بازی اطفال برای یکدیگر تعیین میکنند. مثلا: هنگامیکه بازی ویا مسابقه راه اندازی میشود اگر یک گروه برنده شوند، گروه دیگر باید ازو بکشند. در اکثریت نقاط غور کاربرد دارد.
7.   ا َ شَر: بمعنی کار دسته جمعی است و در تمام نقاط غور کار برد دارد. مثلا: هنگام کار زیاد یک شخص از همسایگان و دوستان خود مطالبه کمک میشود که کارش زودتر تمام شود.
 
ب:
1.   بَچی: بمعنی چرا است. در بین عموم مردم غور قابل استفاده است (البته با تلفظ کمی طولانی تر).
2.   بُرار: بمعنی برادر. در بین مردم چغچران، شهرک، دولتیار وغیره قابل کاربرد است.
3.   بَره: بزغاله و بره را گویند و در تمام ولایت غور استفاده میشود.
4.   بره: معنی اولاد را افاده میکند و بیشتر در بین مردم چغچران استفاده میشود (البته در بین مادران و پیره زنان بخاطر دلسوزی بیشتر اولاد شان استفاده میشود).
5.   بابه: بمعنی پدر و بابا است. بیشتر در بین قبایل والسوالیهای پسابند، تیوره و دولینه استعمال میشود.
6.   باجه: دو شخص که با دو خواهر ازدواج کرده باشند ویا این که از یک خانواده زن گرفته باشند به یکدیگر باجه اطلاق میکنند.
7.   بافچه: بمعنی بابا کلان ویا پدر کلان است که در بین مردم تیوره، پسابند، دولینه، شهرک و تولک بیشتر استفاده میشود ولی فعلا بابه به آن مناطق بیشتر مروج است. 
8.   بوسراغ: نوع نان است ضخیم تر از چپاتی و خورد تر از قدمال (به تشریح چپاتی و قدمال بعدا به ترتیب حروف آن میپردازیم) ولی روغن به آن بیشتر میاندازند که بعد از پختن کاملا دارای زنگ سرخ میباشد. این نوع نان را در هنگام خیرات و همچنان هنگامیکه زنان بخانه خویشان خود بروند منحیث دستآویز ویا تحفه میبرند که این عمل در تمام نقاط غور مروج است.
 
پ:
1.   پیتو یا پیتاب: مکانی که به سمت شمال یک منطقه واقع اند پیتو گویند.
2.   پیلو: محل که گوسفندان را هنگام ظهر به آنجا نگاه دارند برای این که شیر آنها را بدوشند. در اکثریت نقاط غور کار برد دارد.
3.   پَرچَو: معنی بیکاره یا بیکار را افاده میکند. مثلا: هنکامیکه آسیاب فعال نباشد برایش گویند که پرچو است. در چغچران کاربرد بیشتر دارد.
4.   پینـَک: بمعنی پیشانی. در اکثریت محلات غور کاربرد دارد.
5.   پرچین: قسمت از پیشانی موی سر را که زنان برای زینت بیشتر دو حصه کنند، زلف و پرچین نیز گویند و بیشتر در چغچران و نقاط ماحول آن کاربرد دارد.
6.   پُرسه: مهمانی رفتن، عنعنه است که هنگام مردن و یا فوت شدن یکی از خویشاوندان شخصی بخانه اش بروند. در اکثر نقاط غور استعمال میشود.
7.   پَتـَک: بمعنی بشکه است. در اکثریت نقاط غور استعمال میشود.
8.   پَتـَک: نوع گیاه و سبزی کوهی است که خوردنی میباشد (متاسفانه نام علمی آنرا نمیدانم).
9.   پُره: بمعنی تکمیل و پر است. مثلا: وعده شما پُره شد. در تمام نقاط غور کار برد دارد.
10.                 پوده: بمعنی پوسیده و از بین رفته است. در اکثریت محلات غور قابل استفاده است.
11.                 پُتی: شخصی که لکند زبان داشته باشد، تتله. در اکثریت اماکین غور استعمال میشود.
12.                 پیرایه: بمعنی اسباب، ابزار و وسایل است.
 
ت:
1.   تـَگو: بمعنی تگاب. در اکثریت والسوالیهای غور استفاده میشود.
2.   ته سری: بمعنی بالش یا بالشت است. در چغچران بیشتر استفاده میشود.
3.   ته پایی: بمعنی دشک و یا تشک است. بیشتر در چغچران استفاده میشود.
4.   تره: بزغاله و بره را گویند.
5.   تـَره: بمعنی پاره شدن است.
6.   تره چران: به کسی اطلاق میشود که مسئولیت چرانیدن بزغاله و بره ها را داشته باشد.
7.   تای: گوره خر و گوره اسب را گویند. بیشتر در چغچران مروج است.
8.   ته در: بمعنی دهلیز است و در چغچران بیشتر کاربرد دارد.
9.   ترق: بمعنی پیشانی است و در چغچران بیشتر استعمال میشود.
10. تلوات: شخص ساده و بی عقل. در بین مردم چغچران بیشتر کاربرد دارد.
11. ترتـَو: شخص ساده، بی عقل و علیل. در چغچران بیشتر کاربرد دارد.
12. توی: بمعنی عروسی است.
 
ج:
1.   جامن: بمعنی تنبان است، در چغچران بیشتر استعمال میشود.
2.   جیم خو یا جیم خواب: بمعنی لحاف و کمپل است. عموما در بین مردم چغچران کاربرد بیشتر دارد.
3.   جَره: بمعنی تنها، مجرد و یکتن است. در قریجات مربوط به چغچران بیشتر کاربرد دارد.
4.   جغاره: چیغ زدن و گرستن اطفال به آواز بلند. در چغچران، دولتیار و غیره نقاط غور استعمال میشود.
 
چ:
1.   چپ و راستی: قبلا، ملازم و یا پیاده مکتب را میگفتند و این واژه در چغچران و نواحی آن قابل استفاده بود
2.   چپ و راستی: نوع اله آهنی است که چوکات دروازه را به تخته آن بهم وصل میکند.
3.   چپاتی: نوع نان است بسیار نازک و از آرد گندم و روغن میپزند. عموما هنگام خیرات از چنان نان استفاده میکنند.
4.   چَپَک: نوع فرش است شبیه گلیم ولی کمی نازکتر و سبکتر و این واژه عموما در چهار سده، چغچران و دیگر نقاط غور کاربرد رسمی دارد.
5.   چَلمه: سرگین خشکیده حیوانات را گویند که برای محروقات و تسخین مساکین در جریان زمستان استفاده میکنند. معادل غوشا ویا غوشاد است این واژه در تمام نقاط غور استعمال میشود ولی در والسوالی ساغر چیلمه تلفظ میشود.
6.   چَم: بمعنی حیله و نیرنگ است. در تمام نقاط غور استفاده میشود.
7.   چخ: بمعنی چرک دست است. در چغچران و بعضا نقاط دیگر غور کاربرد دارد.
8.   چـَخ: برای صدا زدن حیوانات (سگ، بز و میش) استفاده میشود.
 
خ:
1.   خاخه: بمعنی خواهر و همشیره است. در چغچران بیشتر و بدیگر نقاط غور نیز استفاده میشود.
2.   خافه یا خـُفه: بمعنی سرفه کردن است. در بین تمام مردم غور این واژه کاربرد دارد.
3.   خاک انداز: بمعنی مبرز و مستراح است، این واژه بیشتر در بین مردم نقاط مرکزی غور مروج است.
4.   خـَجـُور: نوع نان کوچک است که از آرد گندم، شکر و روغن میپزند که بعد از پختن رنگ سرخ را بخود اختیار میکند و زنان منحیث کلوچه محلی از آن منحیث دستآویز استفاده مکنند.
5.   خیشتک: قسمت از تنبان که ناحیه عورت را بپوشاند. در چغچران بیشتر کار برد دارد.
6.   خفن یا  خفند: بمعنی طوق و گردن بند است.
 
د:
1.   دای: بمعنی دیوار است و بیشتر در بین اقوام تایمنی غور استفاده میشود.
2.   دوال یا دیوال: بمعنی دیوار است در چغچران، دولینه، دولتیار و دیگر نقاط غور نیز کاربرد دارد.
3.   دوالک: اسم چندین قریه است در غور.
4.   دوالک: بمعنی آشپز خانه است. بیشتر در بین مردم چغچران استفاده میشود.
5.   دالـُن: بمعنی دهلیز. بیشتر در بین اقوام و عشایر تیمنی و والسوالیهای تیوره، پسابند، دولینه و غیره مناطق استفاده میشود.
6.   د ُپه: انسان ولگرد.
7.   دَده: بمعنی مادر اندر است در چغچران. ولی در والسوالیهای پسابند، دولینه، تیوره و... بمعنی مادر است.
8.   دُردو یا دُرداو: بمعنی شخص حرامی یا حرامزاده است و در چغچران کار برد بیشتر دارد.
9.   د ُو یا داو: بمعنی دشنام دادن و بد زبانی کردن است.
 
س:
1.   سای: بمعنی دریاچه ویا نهر کوچک که در بین هر قریه وجود دارد و این واژه معمولا به بین مردم چغچران بیشتر مروج است.
2.   سـَی یا سـَیل: بیشتر در بین مردم مرکز غور مروج است و معنی دیدن و مشاهده کردن را افاده میکند. مثلا: سی کن (ببین).
 
ش:
1.   شـُر: بجای ضمیر اشاره (این و آن) استفاده میشود ولی مفهوم مفرد و جمع آن یکیست. مثلا: شُربگیر(اینها را بگیر). شُر بیار( ایشان یا آنهارا بیار). در تیوره، پسابند، دولینه، شهرک و تولک بیشتر استفاده میشود.
2.   شمبه: برگ چای را گویند، در چغچران و غیره مناطق کاربرد دارد.
3.   شوریا: بمعنی شوربا است و در بعضی نقاط چغچران استعمال میشود.
4.   شوله: انسان سست اندام و کم همت را گویند. در چغچران و دیگر نقاط غور استفاده میشود.
 
ق:
1.   قدمال: نوع نان است که از آرد گندم و روغن میپزند، بزرگتر از بوسراغ و ضخیم تر از چپاتی است. که هنگام خیرات ویا زنان هنگام سفر بخانه خویشان خویش از آن منحیث دستآویز ویا تحفه استفاده میکنند.
2.   قـُـلـَنگ: نوع تناب پشمی است که بخاطر باربری برای حیوانات استفاده میکنند که کدام جراحت بر ندارند من تنها در چغچران شنیدم که چنین میگویند ولی در دیگر نقاط تناب پشمی میگویند.
3.   قـُلـُور: نوع غذا است. بیشتر به پسابند، تیوره، دولینه، شهرک، تولک و ساغر استفاده میشود ولی بدیگر نقاط غور به اسمهای دیگری یاد میکنند که شاید به ردیف هر حرف آن تذکر داده شود.
 
ک:
1.   کـَتـَک: تاقچه است که ابزار و لوازم آشپز خانه را بالای آن میگذارند.
2.   کـُتـَک: چوب دستی است که چوپانها استفاده میکنند.
3.   کـَلـَو: بدور خود چرخیدن و دور خوردن را گویند.
4.   کـَلـَوَک: اسم تصغیر واژه کلو است.
5.   کـَوشـَک: بی خبر و نا گهان چیزی را از دست کسی گرفتن. در چغچران کاربرد بیشتر دارد.
6.   کـَلتـَک: انداختن، بدور انداختن.
7.   کـَچَو: بمعنی انگشتر است و در تمام غور استعمال میشود.
8.   کـَرَت: بمعنی دفعه و مرتبه است. در چغچران بیشتر مروج است.
9.   کاکه: بمعنی خواهر است. بیشتر در والسوالیهای تیوره، پسابند، دولینه، شهرک و تولک استفاده میشود.
10. کناراب: بمعنی مبرز و مستراح است، ولی بیشتر خاک انداز گویند و این واژه به نقاط مرکزی غور بیشتر کار برد دارد.
11. کـَکه: بمعنی خواهر است. بیشتر در والسوالیهای چغچران، چهارسده و دولتیار استعمال میشود.
 
گ:
1.   گـُماری: شخص که همراه چوپان بطور نوبت میرود. در چغچران گماری و نوبتی مال نیز گویند.
 
ل:
1.   لاله: بمعنی برادر است. این واژه بیشتر در مناطق تیوره، پسابند، دولینه، شهرک و تولک و اکثرا در بین اقوام تیمنی نشین استفاده میشود.
2.   لهله – لـَه له: این واژه هم مانند واژه ارو است که معنی کس و شخص را افاده میکند. مثلا: له لی این کار را نکن ( ای فلانی این کار را نکن). بیشتر در نقاط مرکزی غور کاربرد دارد
3.   لـُکـُنته: لنگی و مندیل است. در پسابند، تیوره، شهرک، دولینه و تولک بیشتر کاربرد دارد.
4.   لـَچـَک: بمعنی چادری، روپوش است بیشتر در چغچران استفاده میشود.
5.   لـَکـَتـَو: بمعنی آویزان است.
 
م:
1.   مهَ چـُم: من نمیدانم در اکثریت نقاط غور قابل کاربرد است مثلا: در چغچران، پسابند، دولتیار و غیره.
2.   مـَنگال: بمعنی داس است. اکثرا در مناطق، تیوره، پسابند، دولینه، ساغر، شهرک و تولک استعمال میشود.
3.   مـَمه: بمعنی بی بی یا مادر پدر ویا مادر مادر است. بیشتر در چغچران این واژه استفاده میشود.
 
ن:
1.   نـَنه: بمعنی مادر است و در والسوالی ساغر بیشتر استفاده میشود.
2.   نیمَوری: بمعنی تحفه ویا هدیه است که هنگام ازدواج یک شخص دوستان و اقوام آن برایش میدهند که حکم کمک را دارد.
3.   ناری: نوع غذا است که از خمیر و دوغ ساخته میشود بیشتر در چغچران استفاده میشود ولی به بعضی والسوالی معادل آنرا قلور میگویند.

دیدگاه شما