30-04-2016

عبدالقدیر علم

شهید داکتر غلام یحیی در خاطرۀ من
30-04-2016

عبدالقدیر علم

شهید داکتر غلام یحیی در خاطرۀ من


 
درست پنج سال از شهادت جانکاه وغروب غمبار شهید غلام یحیی میگذرد ولی تا هنوز غم نبود آن بر دوش ما سنگینی میکند  او ستاره پر نو بود که نا گهان از کهکشان شجاعت ودلاوری بر دل خاک افتاد  وبسیاری را بفرش ماتم نشاند خداوند ج جنت الفردوس را نصیبش گرداند آمین  من  شخصیت اورا در این کلیمات خلاصه میکنم طفل تیز هوش  ذهین ، مؤدب ،جوان با ایمان ، با وفا، سخی جوانمرد ،دلاور صادق ، خدمتگار واقعی میهن وملت  با تقوی وخدا پرست حقیقی.خوش صحبت ، مجلس آراء ، مهمان دوست و وظیفه شناس  ، مبتکر و اهل رقابت ومسابقه بود بخاطر اینکه  از عقب ماندن وشکست سخت نفرت داشت. لذا جا دارد به مناسبت پنجمین سالگرد شهادت وی بگوشه های از دوره طفلی جوانی وسر انجام فعالیت های سیاسی نظامی اش اشاره ای داشته باشم.

 
معرفی کوتاه:.شهید داکتر غلام یحیی علمزاده  فرزند شاه محمد  در سال 1348  در قره خان  قریه عاشقان ولسوالی تیوره ولایت غور دیده به جهان فانی گشود او از طرف مادری نواده  مرحوم وکیل دین محمد خان واز طرف پدری نواده ارباب محمد گل خان از  فرزندان هفتگانه ارباب علم خان بوده یعنی از دو طرف علمزاده بوده است. او که چهارمین فرزند پدر  وچهارمین شهید خانواده بود خیلی زیرک با هوش و با جرأت  ودر عین زمان دوست داشتنی بود .به همین دلیل پدرش همیشه مراقب آن بود وهر جا ئیکه میرفت اورا با خود میبرد. از طفولیت با پدرش مهر بیش از حد داشت  به همین دلیل پدرش در اکثریت سفر ها اورا با خود میبرد  در بسیاری مواقع مرحوم شاه محمد بدون غلام یحیی سوال بر انگیز بود همه از پدرش می پرسیدند غلام یحیی کجاست واو در جواب میگفت: غلام جو از روزیکه با کتاب وقلم اشنا شده با من کمتر همراهی میکند.
شهید غلام یحیی علم زاده  ومکتب: او نخست درس را در مکتب  متوسطه عاشقان شروع کرد اما بعد از کودتای ثور 1357 که مردم  علیه نظام دست به شورش وقیام زده بودند همه مناطق از کنترول دولت خارج ومکاتب تعطیل شد. اما شهید غلام یحیی با شوق وعلاقه سر شار که به علم ودانش داشت  آرام وبی تفاوت ننشست بلکه بر نامه های تعلیمی وکتاب های مؤثر ومعلوماتی ونصاب درسی   را طور خصوصی در خانه نزد عمویش استاد تاج محمد مشغول که در مکتب عاشقان استاد من هم بود دنبال میکرد  ازینکه  طفل  تیز هوش وبا استعداد بود توانست تا تا سال 1364 هجری شمسی کتابهای صنف هشت ونهم را به شیوۀ مکتب نزد استاد مشغول به پایان برساند.واما در پهلوی آن درس های دینی  را نیز از نزد ملای مسجد فرا میگیرفت.
درس در خارج از کشور: در دهه شصت اوئل سال   1364 ما  زیاد تر به کویته وپیشاور پاکستان بودیم .روزی شهید محمد طاهر ملکزاده گفت  ازینکه مکتب ها در محیط تعطیل شده باید چند تا از بچه های جوان در اینجا  درس بخوانند اقلا مکتبی را که در ساحه کنترول خود فعال میکنیم برای بچه ها درس بدهند.این مشوره خیلی معقول بود چون هدایت قرآن هم همین است که در شرائط جهاد هم باید از هر قوم عدۀ به درس وتعلیم بروند علم بیاموزند وبعد  با عث روشنی  قوم وجامعه شوند تا مردم را هدایت کنند.ملکزاده گفت: اول ابراهیم وغلام یحیی که هردو با استعداد اند ولی درس هارا نا تمام گذاشته اند باید زود تر شامل یک مکتب شوند وتعداد دیگری از بچه هارا  نیز باید به درس تشویق کنیم .ما نفر جنگی ومجاهد  زیاد داریم واما درس خوان کم .با هم موافقت کردیم .بعد از تلاش زیاد  توا نستیم ایشان را در مرکز تعلیمی رابطه عالم اسلامی ثبت نام کنیم .این دو جوان با سپری نمودن یک امتحان مقد ماتی به یکی از مؤسسات تعلیمی رابطه عالم اسلامی بنام معهد انصار المهدی در پیشاور پاکستان کا میاب شدند وبعد از دوسال درس وتعلیم پیهم توانستند  از آن معهد که معادل صنف 12 افغانستان بود در سال 1366 فارغ شوند ودرانوقت علاوه  از مضا مین دیگر به زبان عربی هم خوب مسلط شده بودند ودر کنار آن در یکی از مراکز علمی درس تاریخ اسلام را نیز تعقیب میکردند  ودر همین دوره ایام رخصتی را با استادان وهمصنفی های خود یکجا به جهاد  نیز میرفتند که گاهی داکتر ابراهیم ملکزاده خاطرات جهاد با استاد های خودرا با ما شریک میسازد واز تقوی وصفا وصمیمیت استاد های خود خاطرات خیلی نیکی دارد.
شهید علمزاده وداکتری: بعد از فراغت  از معهد انصار وگر فتن یک تصدیقنامه از مرکز تعلیمی تاریخ اسلام  باز هم  تصمیم بر آن شد تا این دو نفر به دروس خویش ادامه دهند .هر چند این دو جوان بعد از فراغت میخواستند بخانه بر گردند اما  شهید محمد طاهرملکزاده موافقت نکرد وگفت درس از شما وکار های دیگر از ما لذا یک دورۀ دیگر باید درس بخوانید. همان بود که  در یک انستیتوت طبی بنام (IMC)که  بیشتر از طریف کمیته سویدن برای افغانستان حمایت میشد و ریاست آن بدوش محمد یوسف پشتون بود ثبت نام کردند وخوشبختانه بعد از سپری نمودن یک آزمون درین امتحان نیز کا میاب شدند. هر چند نا کامی در فکر واندیشه داکتر ملکزاده وداکتر علمزاده نبود این کا میابی برای ما خیلی اهمیت داشت .همه ما خوشحال شدیم که در آینده دو داکتر ورزیده وخدمتگار تقدیم جامعه نیاز مند ما میشود..محمد ابرا هیم ملکزاده وشهید غلام یحیی علمزاده  بدون وقفه طی دوسال درین انستیتوت درس خواندند ودر سال 1367سند فراغت بدرجه اعلی را از آن خود کردند.در چهار سال سه دپلوم گرفتند .وبه بحیث داکتر در کلنیک قرار گاه توحید مقرر وبا معاش مناسب وداشتن امکانات صحی مورد نیاز از طرف همین مؤسسه به منطقه  اعزام شدند.این دو جوان طی یکسال خدمت بی شائبه در عرصه های مختلف طبابت به مردم مریض ونیاز مند منطقه خدمات شایان کردند.در هر قریه ذبه سراغ مریض ها میرفتند وبا دادن نسخه ودوا وتوصیه های نیک طبی مردم را کمک میکردند.
خاطره  خوب وشرین:روزی یکی از اقوام ما که از درد دندان شکایت داشت آمد وگفت..این دوجوان ملا ئیکه اند بخدا ملا ئکه کمی شوخ بود گفت نمیدانم کرامکت میکنند ویا میخواست معجزه بگه گفتم نه همان کرامت صحی است گفت صحی  خیلی خوب است. گفتم چطور؟ گفت دندان درد بودم رفتم پیش ابراهیم جان(داکتر ابرا هیم) گفتم شما که داکتر شده اید غم دندانم را بخورید.با خنده گفت  نزد داکتر ها سابق  نرفته اید؟ گفتم رفتم گهی عطر میزنند وگهی با عنبر کش میکنند همه را شکستاندند بسیار درد میکند بعد گفت بیا ببینم چه میشود  بعدا یک پیچکاری کرد ودیدم دندانم را که خیلی خراب شده بود به یک ظرف کوچک  پیش رویم انداخت  گفت ببین این دندان چقدر سیاه وخراب است .گفتم دندانم را چه وقت کندی ؟ گفت همین پنس  را داخل دهان تو کردم .حیران ماندم گفتم تو وخدا همه دندانهای مره بکش  واقعا هیچ خبر نشدم .باز گفت برو بس است. دیگه پیش آنها ئیکه در عسکری داکتر شده اند نرو بیا به کلینیک انشا ءالله درست تداوی میشوی ..اما متا سفانه با شهادت طاهر جان  ملکزاده همه شرائط عوض شد وآرزو ها هم معکوس  شد .بعد از آن تاریخ این دو جوان که باید کار های ملکی وداکتری ودرس وتعلیم را پیش می بردند نا خواسته بسوی جبهه وجنگ سوق داده شدند که البته سر نوشت همه مردم افغانستان همینطور بوده است.عاقبت بخیر.طوریکه شاهد هستید این دو جوان در دوام تاریخ بخاطر داشتن استعداد عالی در عرصه نظامی نیز  به اسطوره های  پر افتخار  تبدیل شد ند .
خاطره ناگوار ودردناک : از بدی روز گار در یک جنگ خیلی نا بکار و ندامت بار گرفتار شدم .آن وقت داکتر ملکزاده  در خارج از کشور بود داکتر غلام یحیی باید  سوق واده گروپ هارا میداشت .در یکی از شبها  با داکتر غلام یحیی و برادر بزرگم محمد سعید جان  با دو یا سه نفر دیگر  در  بلندی یک تپه سنگر داشتیم ایشان  در حقیقت مراقب من هم بودند شب هنگام سنگر ها با مخالفین خیلی نزدیک بود نا گهان فیرها آغاز شد. کمی دور تر از ما در مقابل یک برج که مخالفین سنگر داشتند جوانان خیلی دلیر وبا شهامتی  سنگر داشتند که از جمله نام دو جوان خیلی دلیر وبا شهامت یعنی عبدالکبیر وعبدالبشیر فرزندان ارباب حبیب الله دهن  یخن علیا  را میگیرم .او جوانان خیلی دلیر ودر عین زمان خوش سیما وخوش مشرب که یکجا با پسر عموی شان عبدالقدیرخان فرزند میرزا عبدالله خان در کنار ما بودند.جنگی شدیدی با فیر سلاح ثقیل وخفیف در گرفت  درین اثنا داکتر غلام یحیی با بسیار بیقراری گفت طرف بچه ها بسیار فیر است اگر اجازه باشد من با یک بچه دیگر نزدیک میروم وازین سمت منطقه را زیر آتش میگیرم تا به بچه های ما آسیبی نرسد .کمی تعلل کردم ولی فا ئده نداشت آو از کنار ما رفت ودو دقیقه بعد یک آواز عجیبی بگوش ما رسید خیلی فریاد عجیبی بود؟؟ برادرم سعید جان گفت وای بخدا داکتر غلام یحیی یا شهید شده ویا مرمی خورده این آواز آن بود شما مراقب خود باشید من میروم تا ببینم چه شده وقتیکه سعید جان رفت فیر ها در اطراف ما خیلی زیاد بود..بعد از یکساعت که فیر ها آرام شد بچه ها اطلاع دادند که کبیر وبشیر رفتند  طرف سنگر مخالفین ولی بر نگشتند احتمالا شهید ویا زخمی اند ومن پرسان کردم داکتر غلام یحیی کجاست؟ گفتند هست زنده است ولی نمیدانستم که سعید جان که بخاطر نجات  داکتر غلام یحیی از کنارم رفته بود در فاصله نزدیک ما شهید شده بود وما در حقیقت در کمین دشمن بودیم تنها مرمی ها به  داکترغلام یحیی اصابت نکرده بود..فردا صبح پرسان کردم که سعید جان رفت وبر نگشت کجا رفته؟ گفتند شاید بخانه باشد ویا خواب رفته ولی بعدا  نفر فرستادیم  معلوم شد که شهیدان ما سه نفر است که یکی سعید جان است ودو هم دو برادر بسیار رشید ودلاوربشیر وکبیرفرزندان ارباب حبیب الله ازان ببعد قامت ارباب حبیب الله شکست همیشه در بستر بیماری بود.ومن هم  حالی خوبی نداشتم .یعنی دران شب سه نفر از بهترینهارا از دست دادیم وغلام یحیی را تاریکی شب نجات داده بود ورنه فاصله ها ده متر وبیست متر بیشتر نبود ولی داکتر ملکزاده با شنیدن این حادثه دلخراش بزودی از بیرون بر گشت وکمی اوضاع را سامان داد ولی رفتگان بر نگشتند خداوند ج از سر تقصیرات ما بگذرد.
شهید غلام یحیی علم زاده در دوران مقاومت:  شهید علمزاده از بازوان پر توان وهمکار نزدیک  محترم داکتر ابراهیم ملکزاده بود. البته هم سن، هم صنفی وهمسنگر و تقریبا عضو یک فامیل لذا میتوان حدس زد که  شهادت داکتر غلام یحیی علمزاده چه بار سنگینی را بر دوش  داکتر ابراهیم  ملکزاده گذا شته است .علاوه از روابط ویژه گیهای چون دلاوری صداقت واعتماد از چیز های بود که از یک همسنگر انتظار میرود.در بین جوانان و همسنگران ما کسانی بودند که خود شان به تنها ئی یک سنگر بودند مثلا شهید پهلوان حفیظ ، شهید  ضیا ء الدین،شهید  محمد حسین برادر ارشد داکتر غلام یحیی  وجوانان دیگر از اسفور گون احمد سرده رشید مردانی از ملا اعلی تا اوتای وپایحصار. شهید غلام یحیی علمزاده  نیز به تنهائی یک یک سنگر مستحکم وتسخیر نا پذیربود که بار ها این شهامت ولاوری را به اثبات رسانیده بود  البته عدۀ هم تا هنوز زنده اند که خداوند ج حفظ شان کند.خلاصه شهید غلام یحیی یک استعداد  بود چنانچه درهرجائیکه بودی از چهره های ممتاز ودست اول آنجا بحساب میآمد او در دوران مقاومت باری با سنگر های شمال باد غیس وقسمتی های فاریاب نیز آشنا شد.شهامت ودلاوری آن دران زمان بسیاری از جنگ آوران نامدار را به تعجب وشگفت واداشت .با آنکه تیوره مرکز اصلی مقاومت علیه تجاوز ایادی پاکستان بود ولی غلام یحیی شهید با تعداد از مجاهدین وفر ماندهان تحت امر داکتر ابراهیم ملکزاده  در سنگر های خمین سنگ آتش باد غیس وقیصار وغور ماچ فاریاب  نیز می رزمیدند که شهکاری ها وقهر مانی های شان دران سنگر نیز جزء از افتخارات مجاهدین بود.اما در اثر یک جنگ لفظی وتنش با امیر اسماعیل خان که نمیخواست رزمندگان دیگر از خود نام وشهرتی داشته باشند آن سنگر هارا ترک ودوباره به مر کز مقاومت نزد داکتر ملکزاده بر گشت وتا اخر به حماسه آفرینی ادامه داد.او با انواع سلاح های مختلف ونوع استفاده شان مهارت کامل داشت.مرد قلم وسنگر .آگاه به مسائل طبی وعلوم دینی ودارائی اخلاق نیکو وپسندیده..

شهید علمزاده بعد از 2001 ویا 1382 خورشیدی.وظیفه رسمی }

شهید غلام یحیی علمزاده فر ماندۀ جسور ودلیری بود واز دانش وسواد سیاسی  دینی ونظامی بطورکافی بر خوردار بود.. اوشخص  صادق با انظباط وبا دسپلین بود که در تمام زنده گی پر ماجرایش به مردم همت پایداری وصداقت خودرا نشان داده است .بعد از شکست طالبان وتشکیل حکومت مؤقت در سال 1382 هش به صفت قوماندان امنیه ولسوالی شهرک ولایت غور مقرر گردید.او در جهت تأمین امنیت وخدمت به مردم از هیچنوع تلاش دریغ نورزید در سال 1383 از شهرک به ولسوالی پسابند تبدیل گردید که دوره خدمتش در ولسوالی پسابند وباز سازی آن ولسوالی برای همگان روشن بوده واز درخشنده گی خاص بر خوردار میباشد.او به کمک مردم وعساکر تحت فرمانش تمام ادارات مربوط به قوماندانی امنیه را بدون کمک دولت  در بالای یک تپه باز سازی نمود ودر امر سر سبزی این ولسوالی پلان های خوب را در جهت تا مین امنیت باز سازی وسر سبزی طراحی وعملی نموده است؛ طوریکه مردم پسابند از طرز بر خوردش نهایت راضی بودند واز تبدیلی آن ولسوالی اظهاز تأثر ونا رضائیتی کردند. آنچه علاقه داکتر غلام یحیی را به علم وتحصیل نشان میدهد این است که او حین خدمت همیشه  شامل کورس های داخل خدمت در رشته پولیسی شد و کورس کوتاه مدت ودراز مدت را درکابل و هرات به پایان رسانیده است.و چندین دپلوم  تحصیلات مسلکی پولیسی را بدست آورد.

اواخر سال 1384 از ولسوالی پسابند به مر کز قوماندانی امنیه  غوردر چغچران تبدیل وبه حیث آمر سمت اول قوماندانی امنیه اشغال وظیفه کرد اورا قوماندانی امنیه غور نه فرد بلکه یک هسته فعال وسنگر مقاوم در جهت تأمین امنیت به حساب می آورد واز إجرائی وظیفه آن نهایت مطمئن بود.او درین مدت به تأسیس پسته های امنیتی در حوزه مربوطه وامنیت مطمئن را در مربوطات خود فراهم ساخت وآرامترین وامنترین زمان دوره وظیفه آن به این سمت بوده است.
داکتر غلام یحیی علم زاده بپاس خدمات شایسته وابتکار عمل که داشت به تاریخ اول اسد سال 1385 به حیث مدیر عمومی مبارزه با تروریسم در ولایت غور مقرر گردید وه درین راستا در چوکات یک تشکیل مستقل از ریاست عمومی مبارزه با تروریسم وزارت داخله هدایت میگیرفت وبا قوماندانی امنیه ولایت غور در مورد نحوۀ مبارزه با تروریسم وجلو گیری از بی امنیتی مشوره و تفاهم مینمود چون از قدرت پیشبینی وبر نامه ریزی فوق العاده بر خوردار بود.
داکتر غلام یحیی علم زاده در پیشگیری حوادث جرمی وجنائی نقش با سزائی ایفا کرد ومن حیث اسوه وسنگر مقاومت مبارزه مینمود.او خار چشم دشمنان صلح وامنیت در کشور بوده تلاش ورزیدند تا به هر مکر وتزویر که میشود وی را از سر راه بر دارند تا اینکه عصر روز سه شنبه سوم می 2011  مطابق 13 ثور 1390 خورشیدی گروه ترورستی از منافقین ومخالفین صلح وارامش مردم به همکاری طالبان  در کمین نشستند وموتر حامل وی را در قسمتی غربی شهر چغچران فیروز کوه فعلی آماج کلوله قرار دادند درین حادثه داکتر علم زاده وبرادرش محمد یوسف  جا بجا شهید وفرزندش فریدون  جان  با ضیاء الحق اوشانی  شدیدا مجروح شدند.این در حالیست که چند سال قبل محمد حسین برادر وی در مبارزه وجهاد شدید شده بود وبرادر دیگرش بنام عبد الله  یک سال قبل از آن  توسط مین کنترول از راه دور دشمنان اسلبام شهید شد . با شهادتش پیکرچهار فرزند  شاه محمد  بخون رنگین گردید. ودردل خاک دفن شد داکتر غلام یحیی از قربانی های بزرگ صلح وامنیت در غور است.وبایدبه شهادتش بهای زیاد  داده شود. روح علمزاده شاد وخاطرش مستدام .(قا تلین ودشمنانش برای همیش نا آرام باد _) ثور 1395 شهر المیره هالند.
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب