04-05-2016

عبدالقدیر علم

نگرانی از مرگ
04-05-2016

عبدالقدیر علم

نگرانی از مرگ


والا؟؟      ..... شاعری در مورد رفتن انسان از دنیا میگوید.
تـا گــوهر جـــان در صدف تن پيـوسـت   **  ا ز آب حيــات ، صــورت آدم بســـت
گوهر چو تمام شد ،صدف چون بشكست  ** بـر طرف كله گوشه سلطان بنشست
در اين رباعي ، جسم انسان به صدفی تشبیه شده كه گوهر گرانبهاي روح انساني را در دل خود ميپروراند وقتی این گوهر به کمال رسید صدف میشکند واین گوهر گرانقدر از جايگاه پست خود به مقام والاي كله گوشه انسان ارتقاء میابد . فلسفه مرگ انسان نيز اين است كه روح انسان از محبس جهان طبيعت به فراخناي بهشت برين كه به وسعت آسمانها و زمين است پرواز میکند و در جوار مليك مقتدر و خداي عظيمي كه در تقرب به او هر كمالي حاصل است ، مقام گزيند ( ، و اين است معنای(نا لله و انا اليه راجعون)...شاعری در مورد رفتن انسان از دنیا میگوید.
تـا گــوهر جـــان در صدف تن پيوست ** ز آب حيــات ، صــورت آدم بست
گوهر چو تمام شد ،صدف چون بشكست ** بر طرف كله گوشه سلطان بنشست
در اين رباعي ، جسم انسان به صدفی تشبیه شده كه گوهر گرانبهاي روح انساني را در دل خود ميپروراند وقتی این گوهر به کمال رسید صدف میشکند واین گوهر گرانقدر از جايگاه پست خود به مقام والاي كله گوشه انسان ارتقاء میابد . فلسفه مرگ انسان نيز اين است كه روح انسان از محبس جهان طبيعت به فراخناي بهشت برين كه به وسعت آسمانها و زمين است پرواز میکند و در جوار مليك مقتدر و خداي عظيمي كه در تقرب به او هر كمالي حاصل است ، مقام گزيند ( ، و اين است معناي :
« انا لله و انا اليه راجعون ک سال یکی فصل کشت ودیگری فصل ودرو...از مکافات عمل غاقل مشو ** گندم از گندم بروید جو زجو ...شاعری در مورد رفتن انسان از دنیا میگوید.
تـا گــوهر جـــان در صدف تن پيوست ** ز آب حيــات ، صــورت آدم بست
گوهر چو تمام شد ،صدف چون بشكست ** بر طرف كله گوشه سلطان بنشست
در اين رباعي ، جسم انسان به صدفی تشبیه شده كه گوهر گرانبهاي روح انساني را در دل خود ميپروراند وقتی این گوهر به کمال رسید صدف میشکند واین گوهر گرانقدر از جايگاه پست خود به مقام والاي كله گوشه انسان ارتقاء میابد . فلسفه مرگ انسان نيز اين است كه روح انسان از محبس جهان طبيعت به فراخناي بهشت برين كه به وسعت آسمانها و زمين است پرواز میکند و در جوار مليك مقتدر و خداي عظيمي كه در تقرب به او هر كمالي حاصل است ، مقام گزيند ( ، و اين است معناي :
« انا لله و انا اليه راجعون
چرا انسان از مرگ می ترسد  ومیخواهد جا ودانه باشد ؟  حس وآرزو زنده ماندن در وجود انسان پیوند وسنخیت با جا ودانگی وابدیت  دارد آرزوي خلود و جاويدان ماندن در وجود هر انسان  دلیلی است بر وجود یک جهان ابدی یعنی دار آخرت .اگر چنین نباشد  تصور خیام خیلی معقول وبجا خواهد بود. پس نگراني  وترس از مرگ زاييده ميل به خلود وجا ودانگی است پس مي‏توان اين ميل را دليلي‏ بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . ‏ اگر مرگ پايان زندگي باشد، ديگر ميل و آرزوي جاويدان ماندن فوق العاده رنج آور است. مرگ ، گسترش حيات است در بحث از پديده موت ، به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه پديده‏هاي‏ موت و حيات نظام متعاقبي را در جهان هستي بوجود مي‏آورند ، همواره مرگ يك گروه ، زمينه حيات را براي گروهي ديگر فراهم مي‏سازد . لاشه جانوراني كه مي‏ميرند بي مصرف نمي‏ماند ، از آنها گياهها يا جانداران‏ تازه نفس و پرطراوت ديگري ساخته مي‏شود . صدفي مي‏شكند و گوهر تابناكي‏ تحويل مي‏دهد ، بار ديگر از همان جرم و ماده ، صدفي نو تشكيل مي‏گردد و گوهر گرانبهاي ديگري در دل آن پرورش مي‏يابد . صدف شكستن و گوهر تحويل‏ دادن ، بينهايت مرتبه تكرار مي‏گردد و بدينوسيله فيض حيات در امتداد بي‏ پايان زمان گسترش مي‏يابد . اگر مردمي كه در هزار سال قبل مي‏زيستند نمي‏مردند نوبت زندگي به انسانهاي امروز نمي‏رسيد ، همچنانكه مردم امروز اگر جا تهي نكنند ، امكان وجود براي آيندگان نخواهد بود . اگر گلهاي سال‏ گذشته از رويه زمين برچيده نشده بودند گلهاي با طراوت و جوان سال جديد ، ميداني راي خودنمايي نمي‏يافتند . ماده براي پذيرش حيات ، از لحاظ مكان ، ظرفيت محدودي دارد ولي از لحاظ زمان ظرفيتش نامتناهي است . اين جالب‏ است كه جرم عالم هر اندازه از نظر فضا وسيع باشد ، وسعتي هم از لحاظ زمان دارد و هستي در اين بعد نيز گسترش بي نظير دارد .
خيام كه خود از ايراد گيران از مرگ است ( البته منسوب به او است ) نكته‏اي را يادآور مي‏شود كه ضمنا جواب به اعتراضهاي خود اوست . مي‏گويد :
از رنج كشيدن ، آدمي حـــر گــــــــردد
قطره چو كشد حبس صدف ، در گــردد
گر مـــال نمــــاند ســـر بماناد بجـــــاي
پيمانه چــو شـــد تهي ، دگربار پر گردد
از تهي شدن پيمانه نبايد انديشه كرد ، كه بار ديگر ساقي پيمانه را پر مي‏كند . هم او مي‏گويد :
هر نقش را كــــــه ديدي ، جنسش زلامـــكان است
گر نقش رفت غم نيست ، اصلش چو جاودان است
چرا زندگی بعد از مرگ:؟
انسان به  خاطر مجازات ستمگران  وداد خواهی مظلومان به میعاد گاه عدل الهی نیاز دارد چون دنیا دار عدل نیست درین  دنیا ی که ما زندگی میکنیم.

  •          آنها ئیکه شعار دفاع از حقوق بشر میدهند بخاطر نا بودی  همین بشر بم اتم وگاز های خردل میسازند.

  •          درین سرا پردۀ آزمون الهی آنا نیکه بر مسند عدالت نشسته اند در مقابل پول نا چیز ظالم را رها ومظلوم را به زندان می اندازد.

  •          در این دنیا آنا نیکه  ظاهرا خدا گویند با نعرۀ تکبیر زنان  واطفال  بیگناه و مردان خدا جو را تکه تکه  میسازند وادعای داشتن برگه ورود به جنت را دارند.

  •          در  این دنیا زورمندان وپولداران قاتلان وستمگران.فرعونها ، شداد ها ، چنگیز ها ، موسیلینی ها،  هتلر هاُُ استا لین ها ُ،بوش ها  اسامه ها،  بغدادی ها، بشار اسد ها ملا عمر ها ومنصور ها  با وصف کشتار های جمعی وویرانیها ی هولناک از پیگرد قانونی معاف اند.

پس باید میعاد گاه برای داد خواهی وجود داشته باشد تا بتواند زور مندان ستمگر وفرا قانونی را به محاکمه بکشاند وپاداش نیک وبد را ذره ذره بکف  هر کس بگذارد اگر خالق داد گر وعادل نباشد ومحاسبه ومحاکمه نباشد ادامه زندگی بیهوده خواهد بود .روز قیامت آمدنی است روزیکه  انسا نها ذره ذره اعمال خوب وبد خودرا می بینند.وبه همین دلیل ارشاد الهی را زمزمه میکنیم که( انا لله وانا الیه راجعون)
همه موجودات زمین وآسمان تابع وتسلیم حکم خدا اند.
وله اسلم من فی السموات طوعا وکرها والیه یرجعون)تمام موجودات زمین وآسمان  برضا ویا سر انجام با جبر منقاد وتسلیم حکم خدا اند آنا نیکه برضا ورغبت خویش اسلام  واحکام آنرا می پذیرند وآ نا نیکه با آمدن پیک اجل جبرا جان میدهند ونمیتوانند عمر خودرا  دقیقه ای  تا خیر بیاندازند. بنا ءٌ هر زور مدار وقدرتمندی اگر از خدا واسلام منکر هم باشند باز محکوم به مرگ ومجبور به بر گشت به میعاد گاه عدل الهی است. وقتیکه لیونید برژنف رهبر حزب کمونست شوروی  سابق مرد را دیو بی بی  سی خبر  مرگ ودفنش را این طور نشر کرد.(یک ابر قدرت جهان که سالها عمر خود را در مبارزه علیه دین ومذهب سپری کرد سر انجام طی مراسم مذهبی بخاک سپرده شد.)  اینجاست که مفهوم کرها محقق میشود. نشر این چنینی  ایمان من را نسبت به دین ومیعاد گاه محاسبه بعد از مرگ قوی تر ساخت.
اگر يك سلسله افكار ماترياليستي به مغز ما هجوم آورد كه اين انديشه‏‌ها و آرزوها همه بيهوده است و از واقعيت جاودانگي خبري نيست ، حق داريم‏ مضطرب و ناراحت شويم و رنج و وحشت عظيمي بر ما پديد آيد ، آرزو مي‏كنيم‏ كه اي كاش نيامده بوديم و با اين رنج و وحشت روبرو نمي‏شديم . پس تصور لغو و بيهوده بودن هستي ، معلول ناهماهنگي ميان يك غريزه ذاتي و يك‏ تلقين اكتسابي است وآن اینکه فکر کنیم مرگ ختم زندگیست  ،  كسا نیكه دنيا را مدرسه و دار التكميل  میدانند و به‏ حيات ديگر و نشئه ديگر عقیده دارند  هر گز زبان زبان به اعتراض نمي‏گشايد.
.
ايراد چرا مي‏ميريم ؟ و پاسخ آن ، به صورت نغزي در يكي از داستانهاي مثنوي آمده است.

گفت مــوسي اي خــــداوند حساب  ** نقش كردي ، باز چون كردي خراب ؟
نر و ماده نقش كــردي جـــــانفزا  ** وانگهي ويران كني آن را ، چــــــرا ؟
گفت حق : دانم كه اين پرسش تورا  ** نيست از انكار و غفـلت وز هـوي
ورنــه تــأديب و عتاـبت كــردمــي ** بهــر اين پرسش تــو را آزردمــي
ليك مي‏خـواهي كـه در افعــال ما  ** باز جـــويي حكمـت و ســـر قضـــا
تا از آن واقف كني مــر عــام را  ** پخته گــرداني بدين هـــر خـــــام را
پس بفرمودش خـدا اي ذو لباب  ** چــون بپرسيدي بيــا بشنو جــواب
موســيا تخمي بكــار اندر زمين ** تا تو خود هم وادهي انصاف اين
چونكه موسي كشت و كشتش شد تمام  * خــوشه‏هايش يافت خــوبي و نظــــــام
داس بگــرفت و مر آنها را بريد  **  پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كــه چرا كشتي كـــني و پروري  **  چون كمالي يافت آن را مي‏بري ؟
گفت يارب ز آن كنم ويران و پست  ** كه در اينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست در انبــار كـــاه  **  كاه در انبار گندم ، هــــم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن  **  فرق ، واجب مي‏كند در بيختن


 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب