23-08-2016

سوسن سپیده

يك نگاه بـــــــــه عقب
23-08-2016

سوسن سپیده

يك نگاه بـــــــــه عقب


دستانم را آهسته آهسته بروي خالهاي درشت پيراهن سفيد كه جلو چشمانم قرارداشت مي كشيدم.
وهمزمان قطره هاي اشكم را با دست ديگرم پاك مينمودم.
 گاهي به ياد يادهاي زيباي گذشته مي افتادم ولبخند تلخ برلبانم مي آمد وآنگاه كه خودرا در ورق سقيد آينده ها مي يافتم،ناخود آگاه اشك چشمانم جاري ميشد وچون سيل مي باريد. حيران بودم به ياد كي وبراي چه كسي بگيريم براي صورت كي بخندم وخوشحال شوم؟
چهره هاي كه خاطراتم را گرفته بودند مثل يك كابوس بودند كه شب وروز مرا ميترساندند.
گرچه درشتي هايكه درآنها غرق بودم  را با دستان وقلبم احساس مي نمودم ولي بازهم سعي ميكردم از دوره هاي مكتب وكودكي چيزهاي بياد بيارم تاقلبم نفس بگيرد.
مي خواستم لحظات را بياد بيآورم كه لب جوي ها بدون ترس ازينكه كي چي خواهد گفت مي رفتم ،آب بازي مي نمودم بلندبلند مي خنديدم طوريكه ازخنده هاي ما آب خوشش مي آمد آنرا چندين بار انعكاس مي داد.
صبح قبل از طلوع آفتاب به چمن مي رفتم وطلوع آفتاب را مي ديدم وشام ها دوباره  داخل خانه مي گرديدم.
تلخ تراز تلخي ها به ياد خندهاي شيرين كودكي ام مي خنديدم وباخون جگر به ياد اشك هاي طفليم مي گرسيتم گاهي گمان مي نمودم مرغي هستم كه بال وپرم بسته شده وپاهايم شكسته است تاريكي اطاق آزارم نميداد چون تنها بودم و خاطره هاي زيبا گذشته لحظه هايم روشن مي نمود.
نمي توانستم به روشنائي بيرون بينديشم زيرا به يادم مي آورد كه بدون چراغ بايد به گودال تاريك كه سرنوشت برايم ساخته قدم گذارم.
نمي خواستم روشنائي را ببينم وصدائي را بشنوم.
وسختر از همه اين بود كه با بيرون شدن ازتاريكي اطاق بايد سرنوشتم را تسليم قضآ مي نمودم. تايك روز مرغ همآ برآن سايه افگند وبخت بامن يارشود.
درلابلاي يادها ودرشتي ها غرق بودم كه روشنائي درد آور بالاي صورتم افتاد وبا عجله شخص را كه سايه اش در روي اطاق افتاده بود نگاه كردم...
مادرم بود با چشمان كه ازاشك ريختن سرخ گشته بود بطرفم خيره شد دستانش توان وزبانش حركت نداشت.
مثل اينكه سينه اش راخنجر پاره كرده باشدبسويم آمد ودستانم را با دستان سردش به هم فشرد چندين بار نگاههايش  را به من وازمن به لباس هاي سفيد دوخت بالاخره زبان به سخن گشود وگفت: دخترم نازم گل نرگس من بلند شو پري پيكر من  لباس هايت را بپوش كه مردم مي رسند، زنها مي خواهند ترا ببينند بلند  شو قند مادرش....
دلم مي خواست سربه سينه مادرم گذاشته وبا تپش قلبش وبوي نفس هايش جان بسپارم.
به او خيره شدم. صورتش چون فانوس بس تابان وچون ماه درخشان بود. مانند فرشته بود كه بابالهايش غمهايم را دور مي كرد ومرا درآسمانهاي رفاع پرواز مي داد.
رخت هاي درشت وسنگين كه رنگ سفيد داشت برداشتم وبتن نمودم مادرم اشكهايم را پاك نمود وچيزي از آرايش به صورتم ماليد ودراخير بالبان داغ زده وخشكيده اش بوسه از پيشاني ام  گرفت وبا صداي لرزان گفت: خوشبخت باشي دخترم وبغض گلويش رابست.
همنيجا بود كه داخل گودال تاريك كه سرنوشتم را ساخته بود گرديدم وصداي دهل وساز گوشهايم را اذيت مي نمود مدتي نگذشت كه پدرم داخل اطاق گرديد. صورت آفتاب سوخته،دست هاي  تركيده وخشكش مانند بادي بود كه تمام هستي ام را آتش ميزد از برق نگاهايش نا اميدي وافسوس آشكارا بود لحظه اي كلك هايش دستش را تكان مي داد وسخن نمي گفت سكوت خسته كننده اي مرا به حيرت انداخته بود.
پدرم زبان اش چند بارشور داد ولرزان لرزان ازمن خواست تا از سرنوشتم راضي باشم كمرم رابست ودستم را گرفت ازخانه باهم خارج شديم دركنار پدرم احساس امنيت مي نمودم جلو دروازه مرد پيرتر از پدرم استاده بود كه سرش مي لرزيد همينكه مرا ديد لبخند زشت به لبانش پديدار گرديد.
 پدرم دستم رابه دستش گذاشت وساز وآواز خواني همچنان ادامه داشت ونميدانستم چه بگويم وچه كنم به روي فرش وپاهاي اطرافيانم كه براي ازدواجم خوشحالي ميكردند خاموشانه مي نگرسيتم. زنده گي ام با يك قدمي از پدر ونازهاي مادرم جدا شد و وارد مرحله ديگري از زنده گي گشتم كه نميدانستم چه نقشي درآن دارم.
آهسته آهسته قدم برمي داشتم ومي گريستم به ياد خاطره هاي كه به من اميد حيات ميداد سرم را بلند نموده وبا يك نگاه مايوسانه به عقب با آنها خدا حافظي نمودم.

سوسن سپیده
پايان
چغچران
جدي 1391

نظرات شما

فضل الحق فـضــل
نورچشــمـم سـوســن جان ! خداوند بر استعداد خدادادت برکت بیشتر عنایت فرماید . این نوشته حقیقتا یک شهکار است. شهکاری که حقایق زنده گی دختران مظلوم ومحروم جامعه و کشور ما را برملا میسازد .با این نوشته یک حقیقت تلخی را که هی هی در کشور ما جریان دارد به کلک های توانایت رقم زده ای تا همه جوانان ونوجوانان کشور اعم از دختر وپسر بخوانند وبدانند که درین کشور که سالها قحط السالی ها ، قحط الرجالی های پشت سر گذاشته است وحالا با قحطی عاطفۀ پدری وبیداد ستمگستران وسیاستمداران ریاکار روبرو هستند ؛باید برای جلوگیری ازشیوع بیشتر این بدبختی ها رسالتمندانه دست بکار شوند واز طریق تعمیم معارف و تحصیل وسواد وبالا بردن سطح آگاهی ودفاع از حقوق اطفال جلو اینگونه اعمال ضد انسانی وضد اسلامی را بگیرند. نا گفته نباید گذاشت که این نوشته خیلی در سطح عالی وبا ادبیات واصطلاحات وزین زیب قلم گردیده است.خیلی موفق ومبتکر هستی در ذهن ودماغت استعداد عجیبی ومفکورۀ عالی تبلور کرده است . آرزو دارم قلمت را همچنان موفقانه جولان دهید وحقایق عینی جامعۀ عقب نگهداشته شدۀ مارا با نوشتن اینگونه آثار گرانبها زیب قلم نمایید . موفق باشید.
کاربر مهمان
استاد گرانمایه ومهربان! ازتشویق وتحسین خردمندانه تان جهانی سپاس وشکران دارم. الهی غم به دور دلت نگردد.
سوسن سپیده
استاد گرانمایه ومهربان! ازتشویق وتحسین خردمندانه تان جهانی سپاس وشکران دارم. الهی غم به دور دلت نگردد.
علم
خیلی آموزنده بود وامید وار کننده امید واقعیت های جامعه را بیشتر به تصویر بکشید.
کاربر مهمان
نور چشم وخواهر بیدار وآگاه سوسن جان.بهترین دانش دانستن درد ها ورنج های اجتماعی جامعه ماست که شما با این نوشته گوشه ازین واقعیت هارا به تصویر کشیده اید برایت مؤفقیت بیشتر آرزو میکنم وبتو وفامیل با احساست آاحسن میگویم.ادامه بده تو افتخار آینده سر زمین ما هستی.شاد وکامیاب باشید
کاربر مهمان
na

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب