23-01-2017

احمد سعیدی

خواب وطن
23-01-2017

احمد سعیدی

خواب وطن


چند روز محدود با در نظرداشت مشکلات و ضرورت های شخصی دور از وطن بودم حین رفتن جملات کوتاهی در فیسبوک نیز نوشته بودم بعضی ها با پر رویی گفته بودند که سعیدی  فرار کرده حتی عده ای نوشته بودند وطن را بخاطر منافع شخصی خود ترک نموده پناهنده این کشور و آن کشور شد. و ده ها تهمت نا روای دیگر درست است که وطن را دوست دارم و بخاطر زخم های خونین وطن باید در وطن یکجا با مردم خود بود با غم و درد شان هم صدا و هم نوا بهتر است ، بعضی ها باید بدانند من درخت بیدی نیستم که از هر باد بلرزم  اما بخاطر درد و رنج های که دامنگیر سرزمین من است بار بار فریاد زده ام گریه کرده و گریه میکنم، عیبی ندارد میدانم کسانیکه دور از وطن اند یا در داخل وطن این سرزمین دوست داشتنی را دوست دارند تنها من دوست دار این وطن نیستم، هزار ها فرزند عاشق این سرزمین اند.

ای بی وطن بیـاد وطن گریه میکنم
مرغ اسیر پشت چمن گریه می کنم

رفتی از این دیار نگفتی که مــی روم

بر نقش پا و دشت و دمن گریه مــی کنم
 

درست است های وطن شب تا سحر ضجه وفریادت بگوشم رخنه کرده بود وپیکر زخمی ودود آلودت پیش چشمانم تجشم میکرد مگر میدانی من هم در شرایط موجود در مقابل بی عدالتی ها  فریاد گری بیش نیستم  من معالج درد تو نیستم تنها با تو یکجا ناله میکنم و من هم میدانستم تو بحال من گریه میکنی مثل اینکه من شبها و روز ها بحال زارت خون گریستم ، گلو پاره کردم وصد ها عقده را در قفس سینه جا دادم تا روزی ترا آسوده وراحت ببینم اما هیهات که چنین آرزوی تعبیر نداشت. و تا کنون ندارد من از سایه حصار پر مهرت فرار نکرده بودم مدتی محدودی از کنارت بدور بودم  تا اقلا فریاد وشیون بی نتیجه ام روح ترا آزار ندهد، اما باز هم در شب اول دوری از تو بخوابم آمدی در کنارت بودم ودر آغوشت بودم با صد دلهره وتشویش غم هایم را با تو شریک میساختم اما با چهچه پرندگان صبحگاهی چشم گشودم که در دنیائی سرد وبیگانه دور تر از تو قرار دارم ،چه قراری؟ بد تر از روز های بی قراری آنجا با هموطنم یکجا دردت را فریادمیزدم اینجا با کی؟ فریاد بزنم مگر من به تنهای طاقت وتوان حس درد های چند ساله ات را دارم ؟ مگر من میتوانم به تنهائی حال زارت را در خاطر بیاورم وبا نگاه سرد وخاموش قامت نیم شکسته ات را تماشاه کنم نه خیر من ترا تنها نمیگذارم وتو هم من را تنها نگذار! های وطن های مادر پرورش دهندۀ روح وروانم من ترا تنها نمیگذارم ! امروز یکبار دیگر به دامانت برگشتم
عاشقتر از گذشته بر گشتم : ای مادر پهناور، ای آغوش پر مهر وگرم وای بال های زخمی بر گشتم  اینبار عاشقتر از گذشته چون در گذشته زخم هایت را دیده ام رنج هایت را نجوا کردم اینبار دوری ات را توام بادرد وغم حس کردم لذا بتو هرگز پشت نکرده و نمیکنم آمده ام در سینه ام را در برابر ظالمان وستمگران شرحه شرحه کنم وبعد در چاک سینه خونینت بخوابم.من سعیدی ام اما سعادت بدون مهر تو شقاوت است من سعادت را زمانی خواهم یافت که تو راضی باشی ومن حقت را ادا کرده باشم یقینا با فرار نمیتوانم حقت را ادا کنم آنانیکه رفتند مجبوریت ها و دیدگاه های مشخص خود را داشتند. ولی من با یک شب دوری از تو تا صبح زخم هایت را میدیدم وچشمانم بسوی تو خیره شده بود لذا برای هم  میهنانم جرعت مندانه میگویم که من برگشتم بعد از این نسبت به گذشته  زیادتر از سوز دل فریاد میکشم وبیداد گران را نفرین میفرستم ونهال سبز بر بلندائی تپه های خشک غرس میکنم تا  حین مردن سایه باشد بر قبرم.


منم شقایق سنگی، ظریف و سخت و صبور
بروی کــوه حوادث کـــه زادگاه من است

نه باکی از خس و خاکم نه ترسم از طوفان
که سنگ بودن مــن بهترین پناه مـن است

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب