08-03-2017

محمد دین محبت انوری

اشک مادر
08-03-2017

محمد دین محبت انوری

اشک مادر

هدیه به مادرم و به احترام 8 مارچ روز زن

آفتاب کمی بلند آمده بود که پشته هیزم را به خانه رساندم وآنروز جمعه بود.روز رخصتی بود میخواستم از روز های دیگر بیشتر هیزم بیآورم.
به همان خاطر عجله داشتم مادرم نانیکه که تازه زیر تاوه پخته بود نصف کرد وبرایم آورد وکمی روغن مسکه هم دربینش گذاشت من که صبح ناشتا نکرده بودم وخیلی گرسته بودم نان به دهنم خیلی مزه داشت وفکرمیکردم ازین بهتر غذای نخواهد باشد.وبه مادرم گفتم که جل (پشتی) من پاره پاره شده وعرقه (کمر) مرا شل میکند اگر میشود پشتی ام را کمی پینه نماید تا بتوانم راحت تر به پشت خود بگذارم.اوگفت که درست است تا وقتی تو نان بخوری من اورا میدوزم وپینه میکنم.
من مشغول خوردن نان بودم وعجله میکردم که زودتر نان را بخورم ودوباره به کوه بروم وهیزم بیآورم لقمه های کلان نان را به دهنم فرومیبردم.
چون با دیگر بچه ها همین قرار را گذاشته بودیم که امروز تلاش میکنیم وهرچند حلا ک هم شویم ولی دو پشتاره هیزم بیشتر بخانه می آوریم. تیرماه سال بود واحتمال برف وباران وجود داشت اگر سستی میکردیم که هیزم خودرا خره نمیکردیم وبرف میزد برای ما مشکل بود که دربرف ویخک هیزم بیآوریم.
همه بچه های قریه به پشت هیزم می آوردیم وکسی ازما خر یا مرکب نداشت.
آن وقت  تناب های خشگی که از حجم کوهی ساخته بودیم  داشتیم وهیزم را بین آن بسته میکردیم وخوب کش میکردیم.همان سال من تناب نو خشکی لک داشتم وخیلی هم خوش بودم که تناب کنده نمیشود.وخیالم راحت بود که امسال پشته های کلان میتوانم ببرم.
ولی مشکل در نداشتن چاروق های بود که کنده وپاره شده بود وتلی آن هم سایده بود وبغل هایش کنده شده بود که دروقت دسته کردن هیزم به پاهایم خار میی خلید.
اما دیگر چاروقی نداشتم وامکان خریدن آن کم بود پدرم میگفت امسال به همین چاروق ها هیزم را خره کن ،حتمآ سال دیگه برایت چاروق نو میخرم.
خوب مادرم پشتی مرا دوخت وپینه کرد برایم آورد که دیدم پشتی کمی لک وبهتر شده است کمی خوش شدم ولی میدانستم که بازهم کمر مرا خارها آزار خواهد داد.تاهمان روزها که نصف هیزم زمستان را آورده بودم خیلی از بته ها وهیزم های که آورده بودم راضی بودم وهمه را منظم وبا نمود بته های وآول های کلان در روی هیزم خره چیده بودم وهرباریکه پشته ای خودر بالای هیزم خره میچیدم خوش وسرحال بودم وباخودم افتخار میکردم که حد اقل امسل کسی نمیگوید هیزم های من خراب است.اما این هیزم ها را از بین کوها وسخره های سنگی به زحمت آورده بودم وبه همان خاطر به دلم  شیرین بود.
به مادرم گفتم که حالا میروم به هیزم وکمی کمرم درد میکند ونمیدانم چه شده باشد؟
او برایم گفت: صبرکن من کمر ترا ببینم گفتم باشه شب باز که آمدم ببین حالا خیلی اشتو (عجله) دارم گفت: یکبار کمرت را لچ کو ببینم که چه شده است پیراهنم را بالا کردم ومادرم کمرم را میدید برای من گفت: بچیم پشته های هیزم کلان وگرنگ نیار تو هنوز بچه خام هستی ولی آن وقت قد من بلند بود اگر پشته هیزم کوچک وکم وزن می آوردم بچه ها وبزرگان قریه سرم ریشخند میزدند ومیگفتند قدش را ببین وپشته اش را ببین.کمی تل خوردم مادرم کمرم را میدید ولی به عقب نگاه کردم دیدم مادرم اشک مریزد ونمی دانستم برای چه گریه میکند اما گفت: صبرکن کمی روغن واسلین بیاورم ارغه (کمر) ترا چرب کنم بازهم در وسوسه بودم ولی حرف مادرم را قبول کردم او وقتی رفت من به عقب نگاه کردم وکمرم را دیدم که بعضی قسمت های کمرم آبله شده است  وهنوز آبله هایش نترقیده باخود گفتم سبب گریه مادرم این بوده وقتی مادرم آمد گفتم مادر: هیچ غصه نخور این زخم های کوچک وآبله خوب میشود وقتی هیزم یاری خلاص شد باز بیکار میشوم وکمرم جور میشود تو هیچ ری نزن وغصه نخور ولی میدانستم که دل مادرم ناگوار است وخیلی از بابت من پریشان وجگر خون شده، ولیکن  برای من این موضوع چندان مهم نبود.مهربانی ودلسوزی مادرم از یادم نمیرود که درد پنهان دردل داشت وورنچ وزحمت اورا می تکاند ولی برخ من نمی کشید.یاد مادرهای مهربان زنده باید وباید همیشه به پای بوسی شان رفت واز ته دل برای شان احترام گذاشت.

پایان
شهر فیروزکوه
حوت 1395

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب