25-07-2017

محمد عزیز عزیزی

افســـانه یا حقیقت ؟ قضاوت با خواننده است
25-07-2017

محمد عزیز عزیزی

افســـانه یا حقیقت ؟ قضاوت با خواننده است



بیست وچند سال قبل با شخص فرهیخته ، وموسفید وپخته سالی ، از سرزمین لاجوردین بدخشان ، که با شعر وشاعری وادب وعرفان و حضرات سعدی مولانا وبیدل وامیر خسرو بلخی وجامی و............وسایرشعرا عرفا ومتصوفین عشق وعلاقه خاص داشت آشنا شدم این پیر سالخورده که تجربه زیاد زندگی داشته و با نحله های مختلف مذهبی نیز شناخت نسبی داشت ،درعین حال از رمز وراز امور سیاسی افغنستان واحزاب چپی وراستی واسلامی و سکولار وتاریخ دوصد سال اخیر افغانستان نیزاز معلومات ارزنده بهره مند بود ودر عین حال با سیاست گذاریهای استعمار کهن وجدید وخاصتا نقش سازمانهای جاسوسی بین المللی وکمیتۀ پنجاه ویکنفری که در مورد تغیر سسیم ها وحکومتها نقش فعال دارند نیز معلومات ارزنده ای داشت .

بنده در زمانیکه تازه باروپا مهاجر شده بودم هفته ای یکی دوبار با این برادر فرهیخته - خوش بزم وخوشکلام ومودب وموقر دید وباز دید وشب نشینیهای با جمع دوستان داشتیم می گفتیم ومی شنیدیم 

قبل ازین بیست وچند سال در مورد اینکه چرا در کشور های اسلامی مانند هندوستان - پاکستان - افغانستان وخاصتا ایران و.......جا های دیگر اینقدر مردم بطرف زیارتها رجوع کرده وراه حل مشکلات فردی واجتماعی خویش را از زیارتها ومرده ها طلب می کنند جویای رمز وراز این معما شده بودم 

در حالیکه هر مسلمان صاحب خرد واندیشه می داند که این در خواست ومطالبه حاجات از مردگان وزیارتها نه با اصول ومبانی دین اسلام سازگار است ونه با عقل سلیم ومسلمات علمی سنخیت دارد ؟

ودر جهان معاصر تمام ملل پیشرفته وصاحبان فرهنگ وتمدن پیشرو ، با توسل به عقل وخرد واندیشه وتجارب علمی ومطالعۀ سرگذشت سایر ملتها و.... ، گره های کور مشکلات فردی واجتماعی خویش را می گشایند وامور زندگی خود را سر وسامان می دهند و حالا این کشورهای پیشرفته بمدارج بلند علمی وتخنیکی واجتماعی وقدرت اقتصادی وسیاسی ونظامی رسیده اند ، وکشور های اسلامی از کاروان تمدن اینقدر عفب مانده اند و....

من خواستم نظر این پیر با تدبیر روشن ضمیر را در مورد تقدیس بیش از حد زیارتها ومرده ها درین کشورها جویا شوم .

این برادر روشن رای وصاحب خر واندیشه رو بمن نموده وگفت جناب حاجی صاحب ! اجازه بدهید تا بشما یک قصۀ تاریخ مستندی را باز گو کنم وچنین ادامه داد :

« در روزگاران پیشین در یکی از ولایات افغانستان دو نفر با همدیگر خیلی دوست نزدیک ورفیق صمیمی ومصروف کار وبار امرار معاش بودند .

از قضای روزگار ، عرصۀ زندگی وامرار معاش بر یگی ازین دوتان صمیمی تنگ شد وازین شهر هجرت کرد وبکدام شهر دیگری مسکن اختیار کرد وارتباط آن با رفیق آن قطع شد 

سالهای متمادی گذشت واین دو شخص با هم ارتباط نداشتند ، وبعد از دیر زما ن وسالیان درازی این نفر خبر شد که رفیق آن که قبلا ازآن شهر هجرت کرده بود به نان ونوا واسم ورسم وآوازه وشهرت خاص رسیده وزندگی خیلی مرفه وآسوده داشته ویکی از معتبر ترین وصاخب رسوخ ترین مردم آن دیار گردیده وحاجت روای مردم وخلق الله گشته است 

این مرد که مشکلات زندگی وامرار معاش بر او نیز تنگ شده وبه جنجالی زندگی دست بگریبان شده بود چارۀ اندیشید وگفت بهتر است بروم دوستم را پیدا کنم بلکه او بتواند برایم کمک کند ومرا از شر این بدبختی ومرارت نجات دهد .

رخت سفر بر بست وبه شهریکه رفیق آن رفته بود مسافرت کرد وجویای حال رفیق خود شد 

وخبر شد که این شخص یکی از حاجت رواهای ای شهر گردیده ودر زیارت باشکوهی که دارای قبه ومناره بلند است سکونت اختیار کرده ومراجعین زیادی دارد ومردم حاجات خود را ازین زیارت واز متولی این بارگاه طلب میکنند وهدایا وتحایف زیادی هم به این زیارت ومتولی آن می پردازند 

رفیق رفت ودوستش را دید ودوست آن بسیار خوشحال شد واز او بسیار گرم پذیرائی کرد وازاو پرسید که درین روزگاری که از هم دور ماندیم تو در چه حالی بودی وبر توچه گذشت ؟

رفیق شرح حال بد زندگی وبد بختی خود را با اندوه زیاد در میان گذاشت 

رفیقش اورا دلداری داد وگفت پروا مدار ! من در خدمت توهستم وبه هر اندازه که خواهی کمکت میکنم وتا مدت زمانی از او گرم پذیرائی کرد 

ورفیق از شیخ شهر؟! اجازت خواست تا بولایت خود بر گردد ، شیخ هم اجابت کرد وبعداً برای رفیقش مرکبی را با بار سنگین تهیه دید وگفت این کمک را هم برای رفع مشکلات زندگی ات با خود ببر وبا او خدا حافطی کرد ومرد با خوشخالی تمام الاغ را با بار زیاد وزاد وراحله سفر تسلیم شد وراه افتاد تا بخانه وسرزمین خویش بر گردد .

فاصلۀ بین آندو ولایت زیاد بود ، از قضا در مسیر راه ، الاغ از فرط خستگی وممکن گرسنگی و...... ویا باثر بار سنگین مُــرد .

مرد مسافر که در کنار جادۀ عمومی ومجاورت وچاه آبی منزل زده بود پریشان شد وشبانه چارۀ اندیشید والاغ مرده را دور تر از چاه آب در یک زمینی دفــن کرد وبر سر گور آن چوب بلندی را با تکه های رنگینی بست وفرش خود را در مجاورت آن هموار ساخت 

کاروانها ومسافران وقتی می خواستند از چاه آب بگیرند متوجه می شدن که کسی در مجاورت این گور نیز بساط دارد واطرف چاه واین قبررا آب پاشی میکند 

مردم بدون اینکه ازین شخص بپرسند هر کس باندازۀ توان نان وغذا ویا پول وامکاتی به این متولی گور الاغ نیز می پرداخت 

تا اینکه این آدم با گذشت زمان در آنجا بنائی هم آباد کرد وگنبدی نیز ساخت وهر کسیکه می آمد سری به این زیارت می زد ودعا میکرد وحاجاتی می طلبید وپولی هم به متولی این زیارت می داد تا اینکه خود متولی وملنگ زیارت نیر گره گشای مشکلات مردم شد 

وبا گذشت سالیانی این شخص نیز مانند رفیق قبلی اش مشهور ومعروف گشته وگره های مشکلات مردم را نیز می گشاد ؟! 

از قضا رفیق اولی یاد وطن کرد ودر پیش خود گفت :

ممکن رفیق من مرده باشد ویا براو مشکلی پیش آمده باشد زیرا از رسیدن ونرسیدن خود بمن خر نداده است . بهتر است تا بوطن برگردم واز رفیق خویش نیز جویای احوال شوم 

این جناب متولی زیارت رخت سفر بر بست وبطرف ولایت اصلی بحرکت افتاد و....

وبعد از چنذ روز ی در مسیر راه شبانه درهمان منطقه ای رسید که رفیق آن طرح اقامت ریخته بود 

رفیقش رفت ودید زیارت وگنبد وبارگاهی است وکسی متولی آنست وچراغی روشن دارد 

مرکبش را بست ورفت تا از متولی زیارت بخواهد که شب را در آنجا سپری کند 

وقتی جلو رفت رفیقش جلو آمد واورا شناخت وسلام داد واز رفیق خویش بسیار گرم پذیرائی کرد. رفیق مسافر شرح حال وماجرائیکه بر رفیق او گذشته بود جویا شد 

رفیقش در جواب ، تمام ماجرای سفر سنگین وخستگی راه ومـُــردن الاغ و........ وساختن این قبر وگنبد وبارگاه وعلم وبیرق را بصورت مفصل قصه کرد ه وگفت اکنون کار وبار زندگی ام رونق گرفته ودرین منطقه از ازاسم ورسم وشهرتی نیز برخوردار شدم وزندگی خیلی خوبی دارم وروزگارم خیلی خوب است وهمه روزه تمام مردمیکه ازین مسیر عبور ومرور دارند وبه سر چاه می آیند تا اب بنوشند سری بزیارت هم می زنند و حالا من مانند خودت حاجات آنهارا بر آورده میکنم وآنها نیز با رضا ورغبت هر آنچه دارند بر کف اخلاص می گذارند و بمن هدیه میکنند 

وروز گار من خیلی بخوشی وآسودگی میگذرد .

رفیق در حالیکه تبسمی بر لب داشت وخیلی خوشحال بنظر می رسید که رفیقش هم به نان نام ونوائی رسیده است ومشهور شده است و.....

به آهستگی برایش گفت :

« این راز را همیشه نزد خودت نگهدار ؛ این الاغ کرۀ همان ماچه خری است که سالهای قبل ، مانند این ماجرائیکه برسرتو واین کرۀ خرگذشته بود ، بر سرمن ومادر این الاغ نیز آمده بود و اکنون من متولی زیارت آن هستم ؟!»

حالا خوانند ۀ عزیز مراسم رسمی دفن این مرکب را در پاکستان مشاهد ه کنید ،ممکن به واقعی بودن وریالستیک بودن این قصه باور پیدا کنید 

والله اعلم 

 

عزیزی

24-07-2017

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب