12-11-2017

عبدالقدیر علم

بعد سیاسی شهادت قاضی عبدالستار حکیمی
12-11-2017

عبدالقدیر علم

بعد سیاسی شهادت قاضی عبدالستار حکیمی


حکمتیار و ما جرایئ شهادت قاضی عبدالستار حکیمی

حکمتیار و ما جرایئ شهادت قاضی عبدالستار حکیمی
 شرح  ماجرای شهادت مرموز ومظلومانه قاضی عبدالستار حکیمی و پیوند گلبدین حکمتیار به این حادثه غم انگیز ودلخراش.قاضی عبدالستار حکیمی یکی از جوانان بیدار ، پر شور ومبارز وعدالت پسند نهضت اسلامی  افغانستان بود. او در مدرسۀ عالی امام ابوحنیفه درس خوانده بود و تحصیلات دینی داشت ودر آگاهی از تاریخ اسلام  واسلام شناسی علامۀ وقت خود بود. حکیمی  با داشتن دیدگاه  باز ، جهان بینی وسیع ، جوانمردی وعیاری شخصیت حسابی وقابل قدر بود.علاوه ازینکه از دوره مدرسه دوست برادر بودیم از قضا در ادامه  مبارزات اسلامی  در دوران جهاد مانند من به شاخه حزب اسلامی حکمتیار افتاد.اورا مردم غور واعضای نهضت اسلامی درست میشنا ختند ومیشناسند..اما من که بمثابه برادر ودوست همیشگی آن بودم  بعد از سی سال  در پیوند به اشارات مادر ومنبع نفاق آقای حکمتیار به ماجرای شهادت  عبدالستار حکیمی طور فشرده اشاره میکنم.
اولین تشکیلات رسمی حزب اسلامی  در غوراواخر سال 1359   از دفتر مشهد به امضای انجینر محمودی به غور مواصلت کرد ودرین تشکیلات حزب دو حوزه ویک امارت ساخته بود. حوزه مرکز ولایت بنام خالد به قوماندانی قاضی عبدالستار حکیمی وحوزه پنج ولسوالی بنام حوزه سیدالشهداء به قوماندانی منی نویسنده  بود وامیر جهاد غور مولوی موسی مرغابی تعین شده بود. ما هم سال یک مر تبه جهت اکمال جبهات به کویته وپیشاور میرفتیم.

در سال 1363 خورشیدی  در پیشاور از اثر اختلافات غوری ها  حکمتیار علیه حکیمی وما کسا نی که در کنارش بودیم دیدگاه منفی پیدا کرد.قاضی حکیمی خود محوری و نحوۀ مدیریت ورهبری حکمتیار  را نقد مینمود حکمتیار هم که انتقاد و را بر نمی تا بید بجای رهبر به دشمن بدل شد. خلاصه من وقاضی عبدالستار حکیمی  مورد غضب حکمتیار قرار گر فتیم. اختلاف بین ملا ها ومکتبی های حزب اسلامی اوج گرفت  همه روزه شکایت بود واختلاف ... ومجاهدین تحت فر ماندهی ما هم در کمپ ورسک  که بخاطر گر فتن سلاح آمده بودند  زیر آفتاب سوزان  از خوردن چپاتی وآب گوشت گاو میش ومریضی ها به ستوه آمده بودند..
روزی شهید  عبدالستارحکیمی گفت:حکمتیار وحزبش نه مقدس اند ونه هم بهتر از شاخه های دیگر نهضت اسلامی  همه یک حزب بودند بخاطر تقسیم امتیازات  از هم جدا شده اند.همانطوری که با حکمتیار واعضای حزب شناخت داریم با جمعیت اسلامی واتحاد اسلامی هم شناخت داریم.هیچ فرقی بین حزب وجمعیت واتحاد نیست بیا که برویم مشکل خودرا با استاد ربانی واستاد سیاف در میان میگذاریم وچند میل سلاح به مجاهدین بگیریم تا بروند..من گفتم کاملا موافقم من اصلا هیچ فرقی بین اینها نمی بینم  سر انجا م به این نتیجه رسیدیم  که  نزد استاد ربانی واستاد سیاف میرویم.البته در دفتر جمعیت هیچ مشکلی نداشتیم همه هم صنفی ها واستادان ما بودند  همیشه آنهارا می دیدیم وبخانه های شان میر فتیم خصوصا استاد شاداب واستاد سایف وهم صنفی ها چون خلیل هدف وفضل الرحمن وفاضل وغیره با یک تماس رفتیم زریاب کالونی  نزد استاد ربانی شهید استاد شاداب هم حاضر بود ...حکیمی با خنده گفت استاد میدانی ما نیامده ایم که جمیعتی شویم ما فرزندان همان نهضت اسلامی هستیم .همین روز ها با حکمتیار کمی  در افتاده ایم  اما حزب را ترک نکرده ایم در حا لیکه صد ها مجاهد در کمپ ورسک افتاده اند من آمدم اول ثابت کنم که حزبی متعصب نیستم دوم چند میل سلاح از شما بگیرم ومجاهدین را رخصت کنیم.استاد ربانی شهید با تبسم گفت صداقت وراستی ات برایم یک جهان است لازم نیست جمعیتی باشی اما متا سفانه درین روز ها سلاح کم داریم هر چه بود قبول کن .شهید حکیمی گفت درست. استاد هم قلم را گرفت و نوشت  بیست میل سلاح خفیف وچند میل سلاح ثقیل بشمول  ومهمات ویک مقدار پول سفریه  امر داد..وقتیکه از دفتر استاد ربانی بیرون شدیم حکیمی گفت سلاح که استاد داده خیلی کم است ولی لطف ومهربانی واخلاق استاد ربانی ارزش زیاد دارد.باید یک مقدار سلاح از استاد سیاف هم بگیریم تا مجاهدین را رخصت کنم گفتم درست است.
رفتن نزد استاد سیاف :  بعد از دو روز یکجا رفتیم کمپ ببو ویا پبی  مقر استاد سیاف.  رئیس دفترش حاجی بشیر از هم صنفی ها وهم دوره های ما بود. برای ما زمینه ملاقات با استاد سیاف را مساعد ساخت وقتی رفتیم استاد سیاف یک بغل کشی کاکه وجانانه کرد وگفت ستار امدن تو  وحیط را در دهمزنگ ( محبس آنوقت ) بیاد دارم دوست تان دارم..حکیمی بعد از خوشحالی وتبسم ماجرا ودلیل آمدنش را برایش باز گو کرد .عین کلیمات که با استاد ربانی گفته بود با استاد سیاف هم گفت: استاد سیاف گفت بخدا قسم هرکس توان جهاد داشته باشد من برایش کمک میکنم وخاصه شما نهالان نهضت اسلامی افغانستان برایم هیچ فرقی نمیکند این حزب ها بی معنی است..گفت من حزب ندارم یک نیت خیر داشتم که مجاهدین متحد باشند واتحاد اسلامی مجاهدین افغانستان را ساختم اما گلبدین خان سه ماه هم به قول وقرار و تعهدات کتبی وسوگند ها یش  پایدار نماند خیر است ازو شکوه نمیکنم .حالا هرچه در توان داشته باشم از شما دریغ نمیکنم .استاد سیاف هم یک مقدار سلاح خفیف ودو میل سلاح ثقیل ویک مقدار پول داد..من به حکیمی گفتم این امکانات خیلی کم است تقسیم نمیخواهد ازینکه مجاهدین شما خیلی زیاد است وما ها در کمپ منتظر ماندند ایشان را رخصت کن من نمیخواهم .راستی خیلی خوش شد گفت: برادری مثل تو با همت کم دیده ام.من به شوخی گفتم  پول ها را بیجا مصرف نکن کمی خنده کرد گفت باشه..مگر اینها هم حق همان های است که سلاح به شا نه میکنند.؟
آمدن عبدالقادر امامی وتحول مثبت : در اوج کشمکش ها وسر گردانی ها  تیر  ماه سال 1363 خورشیدی قاضی عبدالقادر امامی غوری از دفتر مشهد به پیشاور تشریف آورد او فرشتۀ نجات ما ازین بحران بود.امامی مشهور تر جسور تر  ومتهور تر بود خلاصه  بال وپر ما  هم بود. امامی در اول خودرا بیطرف نشان داد  وهمه زیر بال خود گرفت هیئت صلح حکمتیار به این نتیجه رسیدند که نه ما ونه هم مخالفین ما باید امامی که در اختلافات شریک نیست امیر ولایتی غور شود.وقتیکه امامی امیر ولایتی شد همه صلاحیت ها وقدرت  را  انتقال داد.یعنی من مسئول نظامی در خارج وحکیمی امیر با صلاحیت حوزۀ خالد رص در نورکوه چغچران با همه صلاحیت ها بود...بعد ازینکه مشکلات ما از پیشاور خلاص شد ورفتیم داخل. گروپی دیگری که قلبا با ما مخالف بودند از داخل وارد پیشاور شدند.جناب حکمیتار توسط مخالفین ما خبر شد که ما از استاد ربانی واستاد سیاف هم سلاح ومهمات گرفته بودیم.چیزیکه تحملش برای حکمتیار سخت بود.او نزد خود مارا مرتدین حزب اسلامی قلمداد کرد.
دشمنی مجدد حکمتیار: حکمتیار بعد ازینکه اطلاع یافت من و قاضی حکیمی بخاطر گر فتن سلاح ومهمات نزد استاد ربانی واستاد سیاف رفته ایم نهایت خشمگین شده بود چون او رفتن افراد وقوماندانان خودرا نزد رهبران دیگر ارتداد میخواند وحکمش فقط قتل بود  ومانند مار زخمی در صدد انتقام بر آمد نخست جناب امامی را بجرم  همکاری ودادن صلاحیت و امتیاز بما وحکیمی از امارت غور خلع ومؤقتا به ولایت سمنگان ودر اخیر خانه نشین ساخت..اما  جناب  امامی هم مرد تمکین وچاپلوسی نبود  به گلبدین خان إعتنا نکرد  در تشکیل حکومت مؤقت  مجاهدین نزد استاد ربانی رفت واز حکمتیار برید...وتا حال. با حکمتیار رابطه ندارد. اما حکمتیار به این بسنده نکرد بخاطر تضعیف حکیمی  وحوزه خالد قرار گاه ابوبکر صدیق را در کنارش تقویت کرد ودستور کنارزدن وبرداشتن  حکیمی را  از صحنه صادر کرده بود ولی ما نمیدانستیم...
شهادت قاضی حکیمی تو طئۀ حکمتیار بود: بهارسال 1365 وقتیکه به چغچران آمدم تا از آن راه به پیشاور بروم شب اول در منطقه زرتلی جای ارباب صالح شب ماندم جا ئیکه همه من را میشناختند ودوست داشتند واحترام میکردند.با دیدن من خیلی خوشحال شدند وگفتند خوب شد آمدی .حکیمی  وضعیتش خیلی خراب است حتی با ما دوستان واقوام نزدیک خود در حال جنگ است.من با خون سردی گفتم حکیمی با شما جنگ نمیکند بگذارید من بروم آنرا ببینم. فردا صبح همه موی سفیدان را در منطقۀ کتار سم دیدم وآمدم تسرقی که مردم وتفنگداران زیاد اطراف حکیمی جمع اند.در تسرقی مرحوم ابرا هیم بیک هم نزد حکیمی بود. سر انجام فهمیدیم علیه حکیمی خیلی کار شده  وتوطئۀ بزرگی در راه است .فقط قا تلینش را  در کنارش در سنگر نشانده اند تا اورا بکشند. من ما رفت وآمد بین طرفین  زمینه آتش بس واشتی را اماده ساختم .شب با حکیمی خدا حافظی کردم  اما صبح قبل از حرکت بطرف دولتیار خبر شدم حیکمی شهید شده. وقتیکه رفتم جنازه اش را ببینم گفتند جنازه اش بدست دشمن است .کدام دشمن؟ همه اقوام وهمسنگر های آن بودند؟باید در کنارش میبودم اما فهمیدم این پلان برای من هم سنجیده شده بود ومن با بیست نفر مسافر خلع سلاح در منطقه بودم باید منطقه را ترک میگفتم. آمدم گدتب حاجی حاجی ملهم ماجرا را گفتم واز آنجا آمدم دولتیار گفتم بروم جای غلام ربانی چای ونانی بخوریم وآنرا در جریان بگذاریم وقتی رفتیم گفتند  غلام ربانی بطرف خر بید ولکه مزار رفته ما هم راه خودرا گر فتیم ورفتیم در یمه گک جای قوماندان نصر الله سرحدی به آن ماجرا را بازگو کردیم .بسیار نا راحت شد واشک ریخت وگفت من میدانستم جنین میشود.. وقتیکه به لعل رسیدیم  خبر شدم درین قضیه شخصیت های بزرگی چون تحویلدار عبدالاحد وارباب عثمان خان وغلام ربانی غفوری وچند تن دیگر بیگناه مانند حکیمی شهید شده اند.اما تا هنوز قاتل حکیمی روشن نیست.؟؟؟
در پیشاور:  وقتیکه به پیشاور رسیدم حامل خبر شهادت ستار حکیمی سردار جهاد غور بودم . اما مقامات حزب اسلامی با این حادثه خیلی سرد بر خورد کردند وبی آعتنا بودند.....گفتم برایش فاتحه میگریم هیچکس از سران حزب حاضر نشد برای حکیمی فاتحه گیری کند من شخصا یک رساله  بخط خودم بنام حکیمی نوشتم وچاپ کردم وچند شعار نوشتم وبا جمعی از غوری ها ..در مسجد ورسک برای حکیمی که مظلومانه شهید شد یک فاتحه غریبانه گر فتیم..در آنجا غیر از غوری ها  تنها  ابراهیم ویا واحد ورسجی از تخار  وپیر زاده غزنی وآصف مخبت پروان  آمدند وبس.. پیر زاده خیلی تا سف کرد که مرد به این بزرگی شهید شد واما مراسم فاتحه گیری ان چقدر ضعیف بود.آصف  مخبت از نزدیکان حکمتیار بود گفت..چرا حزب فاتحه گیری نکرد وتو فاتحه گر فتی ؟گفتم ستار حکیمی برادر من بود همین در توان من بود انجام دادم. مخبت با من هم رابطه نزدیک داشت گفت کمی مواظب خود باش..!
من وحزب اسلامی بعد از حکیمی: من که سمت آمریت نظامی ولایت را در پیشاور داشتم بعد از تبدیلی امامی سر پرست ولایت غور بودم .اما بعد از یک هفته دلبر جان ارمان بحیث سر پرست ولایت تعین شد ومواظب رفتار من بود من هم هر حرکت را تحلیل میکردم..روزی اطلاعات حزب در منطقه تاون من را استاد کرد وگفتند هوا گرم است بفر ما ئید به موتر میرویم..من عاجل فهمیدم  که من را به مسلخ خاص حکمتیار می برند گفتم در مسجد با کسی خدا حافظی میکنم ومیآیم..حفیظ پهلوان همرایم بود .عاجل از دروازه  دیگر مسجد بیرون شدیم .حفیظ پهلوان گفت نمی روئیم موتر منتظر است ! گفتم بیا برایش گفتم  این موتر اطلاعات حزب است میخواهند من را تنها بگیرند .بعد از فاصله کوتا در منطقه برد پیشاور مورد حمله قرار گرفتم وبه زمین افتادم خوشبختانه  ابراهیم ملکزاده که ان وقت در یک کالج درس میخواند وطاهر جان ملکزاده فر مانده جمعیت در تیوره در کنارم بودند ومن را به شفا خانه بردند...خلاصه طاهر جان شهید هم در جریان  همه  مسائل بود  همیشه مراقبم بود ..گفت قبل ازینکه کشته شوی دیگر به ورسک نرو ورفتیم ماجرا را به استاد ربانی گفتیم بما مشوره داد تا پیشاور را ترک کنیم ورفتیم به کویته در آنجا از طریق جمعیت اکمال میشدیم .بعد حکمتیار  در سال 1367 ستور جنگ علیه مارا نیز صادر کرد که تا هنوز ادامه دارد....حکمتیار هم میداند از آن دستور تا حال سی سال میگذرد .اوائل آنرا جنگ حزبی میگفت حالا که ما موریت جدید گرفته آنرا جنگ قومی میگوید.

تکرار حادثه بعد از سی سال ؟
من مسئله شهادت حکیمی را خیلی اوج ندادم عوامل انگیزه ها وعناصر دخیل در ماجرا را خیلی روشن نساختم چون محیط نزدیکش بیشتر به آتش نفاق واختلاف میسوخت اما حکمتیار بعد از سی سال اختلافات غور را فراموش نکرده .آتشی را که خودش از مرکز ولایت غور تا ولسوالی ها بر افروخته بود دقیق بیاد دارد ومیخواهد  این آتش را بیشتر پکه کند. بلی دود وخاکستر محیط ما هم  از دود دیگدان حکمتیار است ا.همین انسان سنگدل وقاسی القلب است جزء نفاق وجنگ واختلاف به چیزی دیگری نمی اندیشد. میداند که دساتیرش در غور مانند رهبری خودش نا کام وبی نتیجه بوده.

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب