21-11-2018

محمد عزیز عزیزی

زن و اولاد صالح بهترین نعمت الهی در زندگی است
21-11-2018

محمد عزیز عزیزی

زن و اولاد صالح بهترین نعمت الهی در زندگی است

زن واولاد صالح بهترین نعمت الهی در زندگی است


​یک حقیقت دردناک
 

نزدیک غروب بود...

باتمام هیجانی که داشت وارد منزل شدو خطاب به همسرش گفت:

امشب مهمان عزیزی دارم که سالهاست ندیدمش...

شخص باکلاس وتحصیل کرده وباکمالاتی است...

سعی کن برایش سنگ تمام بذاری،
بهترین دسترخوان خوشمزه ترین غذا ها ...

راستی یادت نره قبل از داخل شدن به خانه، پدرپیرمُ به اتاقی که داخل حولی است ببری

مبادا دوستم او را دیده وبادیدنش کسر شأنه ام نشود ..

همسرش فرمود چشم اطاعت میشه .

مرد راهی بازارشدتابرای شب میوه،شیرینی و... خریدکنه...

پدرکه پشت دراتاق صدای پسر را شنیده بود بی آنکه چیزی بگوید،دلشکسته وگریان دور از چشم عروس، از خانه بیرون شد...

دوست نداشت آن شب خانه بماند مبادا وقتی که مهمان پسرش وارد حولی شود و من با عث شرمنده گی پسرم شوم بهتر همی است که بیرون بروم هر وقت مهمان پسرم رفت باز دو باره خانه میایم

هوا نسبتا تاریک شده بود پس خانه را ترک وراهی نزدیکترین پارک محل سکونت شد

شب تاریک وسردی بود همچنانکه عصازنان ولرزان قصد عبور ازجوی کنار سرک را داشت درحالی که ناتوان از عبور بود،ناگهان جوان رعنا وشیک پوشی را مقابل خودش دید 
جوان: سلام پدر جان،
_سلام پسرم

_کجااین وقت شب با این حال؟اجازه بدین کمک تان کنم

پیرمردآهی کشیدو گفت:
ممنون پسرم خدا خیرت بده
میخوام از این جوی گذر واز پیاده رو به پارک شوم

جوان :اگه اجازه بدین من شماراتاپارک همراهی کنم 
پیرمرد:نه پسرم به کارت برس دیرت نشه

جوان:نه پدر من امشب از شهری دیگه برای دیدن دوستی آمدم که سالهاست ندیدمش.

پیرمرد: چه جالب پسرمن هم امشب یکی از دوستان سابقش را دعوت داره

جوان:پس چرا ...
چرا شما از خانه بیرون شدین و قصد پارک دارین؟!

پیرمرد آهی کشیدودرحالی که قطرات اشک روگونه هاش می غلطیدگفت:

پسرم ،از پسرم شنیدم که به عروسم می گفت:

یادت باشدقبل از ورود دوستم به منزل پدر پیرم را به اتاق داخل حولی ببری ...تا دوستم نبیند و من با وجود پدرم خجالت میکشم ..
برای همین چون پسرم و خیلی دوست دارم ونمیخوام جلوی دوستش که بعدسالها به دیدنش میادوانسان تحصیل کرده و باکلاس وکمال است،بااین قدخمیده وصورت چروکیده ودست وپای لرزان شرمسارش کنم و کلاسش و پایین بیارم....

جوان با شنیدن حرفهای پیرمرد دلش به درد آمد و اشک از چشماش فروریخت

بغض سنگینی گلوش را فشرد پیرمردرو درآغوش گرفت وبوسیدوگفت:

پدر؟من سالهاست از نعمت پدرمحرومم،ازت خواهشی دارم 
دوست دارم جای پدرم امشب شمارا مهمان غذایی به نزدیک ترین رستوران این اطراف کنم اگه قبول کنید...

پیرمرد نگاهی ازسرحسرت به جوان کرد،انگار حسرت داشتن همچین پسری تمام وجودش را گرفته بود...

گفت: نه پسرم شما به دیدن دوستت برو حتما منتظره

جوان: نه پدر دوست دارم امشب باشما باشم به دوستم زنگ میزنم منتظرنباشه

پیرمرد موافقت نمود و هر دوی شان برای صرف شام به رستورانی رفتند.

جوان نخست دونوشیدنی گرم سفارش داد، مشغول نوشیدن بودند که موبایلش زنگ خورد...

بله دوستش (پسر پیرمرد)بود...

الوو....کجایید منتظرم....

جوان: باپدرم هستم...امشب درخدمت پدرمم فرداشب مزاحم شما میشم...

پسراز این حرف دوستش تعجب کرد چراکه قراربود دوستش را تنها ملاقات کنه چه شده که میگه باپدرم...؟!!!

پسربه دوستش اسرارزیادی کرد وگفت پس باپدرتان به منزل ما تشریف بیارین...

جوان قبول نکرد و بلکه از او نیزخواست تا باهمسرش برای ملاقات وشام به آدرسی بیادکه اونها آنجا بودند...

آدرس را داد ومنتظر ماندتا دوست وهمسرش برای شام به او وپیرمرد ملحق شود غافل از اینکه پیرمرد پدر همان دوستش است.

مدتی نگذشت که مردوهمسرش خندان وبالباسی شیک ووضعی مرتب وارد رستوران شدند

پشت پیرمردبه اونا بود 
جوان بادیدن دوست وهمسرش که درحال نزدیک شدن به میزبودند بلندشدوبه سمت اونا حرکت کرد تا به نشستن پای میز دعوت شان کنه.

همینکه پسروعروس پیرمرد قصد نشستن پای میز را داشتند پیرمرد روی برگردوند و....
پسروعروس با مشاهده پیرمرد شوکه وبه شدت جاخوردند...

شرم وخجالت از سرخی رخسارشان پیدابود...

پیرمردکه وضعیت عروس و پسرش را فهمید بدون آنکه خودشو ببازه همرایشان بعنوان کسی که برای اولین بار ملاقات کرده،سلام علیکی کرد طوری که دوست پسرش بویی از قضیه نبَره...

ناچارپای میز نشستند،
جوان پیرمرد رومعرفی وقضیه را جوری که پیرمرد شرح داده بود به دوست وهمسرش شرح داد و برای پسرپیرمرد تاسف خورد.

پس از مدتی غذا سفارش وروی میز گذاشته شد...

جوان نگاهی به پیرمردکه دستانش از ناتوانی میلرزید و نمیتوانست قاشق را به سمت دهان ببرد نگاهی کرد وبا شفقت ولبخندومهربانی باقاشق خودش شروع به غذا دادن پیرمرد کرد...

اشک پیرمرد و جوان هردو از چشمانشان سرازیرشد پیرمرد از جفای پسر وجوان از نبود پدر...

پسروعروس پیرمرد با دیدن این صحنه درنهایت خفت وخواری اشک ندامت می ریختند...که چه بیرحمانه باعث شدند پدر خانه راترک کرد و برخلاف خواست پسرش با دوستش که از پدر خواست که دیگه برای همیش با او بماند 
همیش مواظب الفاظ خود در برابر پدر ومادر خود باشید و نگزارید اندکترین کلیمه که باعث رنجاندن پدر و مادر تان میشود خود داری کنید و همیشه دستانش را ببوسید 
و دعای خیرش را نصیب شوید

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب