19-02-2019

محمد دین محبت انوری

همنواي كودك
19-02-2019

محمد دین محبت انوری

همنواي كودك


آغازفعاليت كودكانه انكشاف كوچك است ولي تاثيرات بزرگ دارد.
دردنياي كودكان همه چيز عجيب، شگفت انگيز وبي آلايش است كه يك دنيا زنده گي ، زيباي وعشق  در درون طبيعت جدا گانه آن نهفته است كودكان اين فرشته هاي معصوم با زيباي ها به شكيباي واقعي برخورد ميكنند كه هرگز ياد شان ازذهن ها پاك نميشود. محبت وعزت از رخسار و چشمان درخشان شان تراوش ميكند وسخاوتمندانه از لابلاي زبان زنده سخن كودكانه حرف حرمت وناز ارزاني ميدارند.
دلهاي آگنده ازغمي درون وبيرون خانه ومحيط ازديدن گل روي كودكان به تپش افتيده ورنج زند گي وزمانه دريك نگاه نازنين درطاق فراموشي گذاشته ميشوند وكودك است كه شيرازه محبت هرخانواده  بوده با شوخي وشيطانت پر راز ونياز آنها چون گل لب خند به لبان مي شگفد وجاي همه تلخي وسختي  هارا زيباي ها ودوستي ميگيرد.
كودك اين تحفه الهي سرآغلز رفتار وكردار نيكو وبي رنگ بوست.
كودكم نيز ازجمله كودكان عزيز سرزمين ميخواهد خوبي هارا به ديگران بي آموزاند.
ما تصميم گرفتيم كه بعدازين فيصله واراده كارها را با مشوره ونيت كودكان انجام داده وآنهارا در امور روزمره سهيم ميسازيم بخاطريكه از همين حالا كودكان را به چشم يك فرد بزرگ مي بينيم تادر آينده بزرگ انديش وخيرانديش تربيه شده وچون كوه گران ، مرد معتبر وپرقدرت فكر كرده وسنيگن نهاد باشند. 
كودكان لاله هاي پرمفهوم وبا امن زنده گي مان هستند كه شناخت ورشد شخصيت شان وجيبه ديني وملي ما ميباشد پس از امروز براي شان فرصت ميدهيم كه درتعين سرنوشت ما شريك مجلس ومصلحت باشند.
اگر فرصت داشته باشيم وتوجه كنيم قلب هاي كودكان پاكترين قلبهاست ونگاه هاي شان پرنورترين نگاهاست.
درچشمان كودكان هنوز عميق ودوامدار نگاه عاشقانه ندوخته ايم  اگر دقيق شويم مارا بخود محو ومدهوش ميكند آن همه رمز وراز زندگي نوعي ازيك  پديده پاك ومبارك آموزنده خدائي است كه درهر حالت مارا همراهي ميكند واين نعمت پاكيزه را تا كه هست به ستايش بگيريم ودل از آستان وبوستان بي پايان شان دور نكنيم.
زندگي نامه كوچكترين پسرعزيزم :
فيصل جان فرزند محمددين محبت انوري در 7 ماه دلو سال 1383 درمنطقه سياسنگ ناحيه هشت شهر كابل پا بعرصه هستي گذاشت.آن وقت من نسبت ضرورت وظيفوي كه داشتم نتوانستم تا روز سوم كه نامگذاري وآزان محمدي بگوشش داده ميشد معطل شوم ولي قرار وصيت كه نموده بودم اعضاي خانواده ام  را گفتم به حضورداشت بزرگان محل وملاي مسجد اين مراسم را بجا آورندو يك نام نيك وصالح برايش انتخاب كنند ودربازگشت بعداز سه ماه وي را در خانه ديدم او ازمن ناراض بوده  وناآشناي ميكردچنانچه آرزو داشتم با رسيدن بخانه اورا به بغل بگيرم اما او باخوي كودكانه اش ازهمآغوش شدنم سرباز زد تا چند روز مرا به انتظار گذاشت  كه از همان وقت فيصل جان با غم وشادي زندگي آشنا شد.
تاماه سنبله سال 1386 درشهركابل زنده كرد وبارديگر آب ودانه مارا ازآنجا به مركز غور شهر چغچران كشاند.
وهنوز مدت يك ماه دم پايش درين شهر خسته دل گرفته نشده بود كه قسمت وتقدير مارا به ولسوالي دولت ياراين ولايت بخاطر مشغوليت مورد نظر برد وآنجا كه طبيعت اش زيبا وسرشار از خوشي هاست مسكن گزين شديم.
لحظات واوقات زندگي حساب وشمارنميشود تا چشم بهم زدن سه ماه كم سالي درآن محيط به خوشي ومسرت زنده گي گذشت ولي اينبار به گفته خودش چغچران از دولت يار بهتر بود كه همانگونه نصيب لازم دانست ومارا دريك سفر ناخوانده دوباره به شهر كهن چغچران فراخواند.
از آنروز به بعد فيصل جان مانند يك مرد بزرگ نگران اوضاع وشرايط زندگي شده بود در برخي مسايل ما كه  متوجه نبوديم او نظرش را ارايه ميكرد وعاقلانه حرفي بجا وقابل تطبيق را ميزد واز حركات وسكنات همه اي ما نظارت ميكرد.
 
هرچند اين سفر وسرگرداني براي ما بزرگان خانواده ناخوش آيند ومشكل آفرين بود ولي براي كودك نوانديش شروع تجربه زندگي اش بود جريان سفر برايش به گونه جالب وسياحت ميمانست كه به نظرما ازسفر وخطرراه هيچ  خستگي وهراس نداشت طوريكه من متوجه شدم او از هرساعت ودقيقه كه ميگذشت لذت ميبرد واز ديدن موجودات زنده ، محيط ، وطبيعت  خوشحال ميشد ومانند يك پژوهش گر دقيقآ به كارش ادامه ميداد در موقع ضرورت هر وقت از نا شناخته ها سوال ميكرد و معلومات مورد نيازش را ازهركدام ما بدست مي آورد ودر مسير راه سخنان جالب وخنده آور ميگفت كه من فكرميكنم شايد ميخواست سختي سفر را براي ما آسان كند وهمچنان با ذوق كودكانه اش ازموتر سواري هاي پيهم سير ودلگيرنميشد....
بارديگر كه به چغچران آمديم درشمال دريا هريرود دريك خانه كراي زند گي ميكرديم دريك رويداد نا خواسته دروقت بازي با اطفال همسن وسالش داخل يك چاه بي آب كه تقريبآ 6 لي 7 متر حفرشده بود مي افتد وخدارا شكر كه صدمه شديد برايش نميرسد وبعدآ صحت ياب ميشود. همچنان القصه او درسال 1390 شامل صنف اول ليسه سلطان رضيه غوري ميشود وتاهنوز درآن ليسه درس ميخواند ودرين مدت تحصيلش دوبار همصنفي هايش را به خانه دعوت كرده است وهمراي آنها به طريق خويش چاي و خوردني ميل نموده وبرخورد محبت آميز داشته است.
وزمستان ها كه معمولا بچه ها به مسجد وبا كورسها ميروند او هم نزد بزرگان فاميل درس ميخواند ودر جريان روز اوقات خودرا به مصروفيت هاي گوناگون ميگذراند از جمله بازي كمپيوتري را بسيار خوش داشته كم وبيش دسترسي به كمپوتر دارد درحاليكه كسي برايش درس نداده اما ماهم نميدانيم استفاده كمپيوتر ومبايل را چگونه آموخته است.
دريشي ولباس سنگين ورنگ هاي روشن را خوش دارد وهمچنان در طول روز در دفعات مختلف به اندازه كم غذا ميخورد ونوشيدن آب وسايرنوشيدنيهاي خوراكي را دوست دارد.
رفتن به كوچه وبازي با كودكان درمحيط آلوده وجاي نامناسب را خودش انتخاب نميكند وهمچنان پرخاش وفحش گفتن را دوست ندارد و بيشتر درداخل حويلي خانه با برادرانش به ساعت تيري با گودي هايش مي پردازد دروقت بيكاري به ديدن فلم ها وسريالها مي نشيند.
همبازي هايش را بعداز شناخت وپرسان انتخاب ميكند واگركسي با او جنجال ويا غلطي كند اول برايش توصيه ميكند واقعيت را توضيح ميدهد تا قناعت جانب مقابل را حاصل كند اگر به توافق نرسيد از بازي وهم ياري از آنها دست ميكشد ودرصورتيكه ديد بي عدالتي ميشود سخت جگرخون شده وچشمانش از گريه خاموشانه سرخ ميشود.
در خوردن ونوشيدن اصل مساوات وبرابري بين خود وبرادرانش قايل است واگر خبرشود كه  كسي پنهان از او عملي را انجام داده سخت جدي ميشود وبازهم برايش اخطار وتوصيه میکند عواقب وخطرات كردارش را به اورگفته ازوي خواهش ميكند بارديگر به چنين اعمال دست نزند.
با اطفاليكه سركش، بي ادب ، و زياد مضر وجنگي هستند رفاقت نميكند. درانجام كارها نميخواهد وقت را ضايع كند همچنان پافشاري دارد تاهرچه زودتربه هدف برسد وقبل ازاجراي كارهاي داده شده تجسس وكنجكاوي ميكند.
در صورتيكه بداند برخي از اعمال به نظرش نادرست است ويا بكسي ضرر دارد ويا فايده ازآن بدست نمي آيد آنرا انجام نميدهد.
بيشتر به مفديت وموثريت يك فعاليت فكرميكند. از جمله غذاها به خوردن برنج كه بشكل پلو پخته شده باشد بسيار علاقه دارد وچيزهاي خوراكي بي مزه  را به آساني نميخورد. بالافاصله بعداز صرف غذا به گردش وحركت ميپردازد وخواب شدن وبيكار نشستن بي موقع را خوش ندارد.
همچنان مهم ترين عادت وي كه بسيار مورد توجه ام قرار گرفته اين است كه: عملی را كه دلش نخواهد هيچ گاهي  بزورقبول نداشته از انجام آن سركشي ميكند در حاليكه دربرخي موارد از جانب اعضاي فاميل بروي فشار وارد ميشود كه حتمآ فلان كار را بايد انجام بدهد.
اما وقتي ميبيند كه به خواستش كسي توجه نمكيند ويا به حق او بي انصافي ميشود دهن  به شكايت بازميكند ونزد بزرگان فاميل شكايت ميكند وازايشان كمك مي خواهد در هرحال مخالف خشونت خانواده گي است.
وحتي بعضي اوقات كه ميداند والدينش بالاي يكي خشمگين هستند پيشنهاد ميكند كه به لت وكوب متوصل نشويد.
علت  نفرت با خشونت را چندين بار ازوي پرسيدم وبرايش گفتم كه تو را هيچ تهديد نميكنيم بازهم او ميگويد به زدن ديگران هم من جگرخون ميشوم چراكه كاري خوبي نيست. از خوردن گوشت مرغ وحيوانيكه درپيش رويش سربريده شود اجتناب ميكند ودرين مورد برايم گفته است كه از بازار گوشت بخريد ودرخانه چيزي را حلال نكنيد.
سخنان جالب:
1-زماني درو قت خوردن چاي صبح برادر كلانترش تخم جوش داده مرغ را ريزه ريزه ميكرد فيصل جان برايش گفت: ريزه ريزه نكن زياد نميشود.
2- يكروزي ديگر برادر بزرگش گفت : چرا هميشه مرا بكارمي فرمايي فيصل جان برايش گفت: بخاطريكه تو بچه خوب هستي.
3- بعضي اوقت چيزهايكه نام اش را نميداند خودش از نظرخود يك نام بالايش ميگذارد يكروزاز فعاليت هاي مكتب از وي پرسيدم  او گفت: امروز يك همصنفي ام با سيلي به سنبل هايم زد....
همواره دربعضی اوقات سخنان جالب وبا معني را ميگويد.
او كه  درسال1392 به صنف سوم ميرود نوشتن وخواندن را بزودي واندك زمان با كمترين اشتباه ياد گرفته است. املا وانشاء زيبا دارد ودر خواندن كتاب هاي مكتب و داستان علاقه خاص داشته به نقاشي ورسامي شوق فراوان داشته هرشكل ومنظره را كه پيش رويش ببيند از رويش رسامي ميكند به نوشتن قصه تازه روي آورده است كه درين نوبت چند نمونه از رسامي ها وعكس خودش را همراه اين نوشته اسكن ميكنم تا درفرصت هاي بعدي قصه هاي كه زيردست دارد فرصت خوبتربراي تشويق و نشركارهاي بعدي اش ميسرشود.چنانچه اوميگويد كه والدين بايد كودكان را هميشه تشويق نموده ودركارهاي روزمره با آنها همكاري كنند.



ادامه مطلب در اینجا

 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب