15-08-2019

رفعت حسینی

انتشار نبشته هایم
15-08-2019

رفعت حسینی

انتشار نبشته هایم


من از صنف پنجم مکتب ، در وقت زمامداری محمد ظاهر،با نشریه یی بنام کمکیانو انیس بهمکاری آغارنمودم ونخستین عکسم با شرح زندگیم در همین نشریه چاپ شد. واندک اندک کارهایم با نشریه های دیگرسرشته گردید. ازصنف هشتم مکتب با مجله ژوندون که بشیررفیق مدیرش بود. . درینوقت بیشترینه غزل ((جور)) مینمودم. آنهم با صدها واژهءترکیبی وباصطلاح تصویرومضمون ِ‌تکراری از // ناظم// های گذشته وهمروزگار.سرشار ازمفاهیم باصطلاح عشقی( !! ) و همه فاقد ِاندیشه های ارزشمند ِ انسانی ـ اجتماعی. . واز صنف دوازدهم شعر وداستان کوتاه ونگاشته های دیگر. . درصنف سوم فاکولته بودم که نجیب رحیق مدیرمجله ژوندون شد.درینوقت صفحهء شعر ژوندون را هم بانام مستعار ِ(شب) سرپرستی میکردم. . رفته رفته، با مجله های ادب به مدیریت قیام الدین راعی و عرفان با مدیریت رسول اسدی وپشتون ژغ بمدیریت ناصر طهوری پیوستگیهایی داشتم. . درزمانیکه درفاکولته درس میخواندم، دهه چهل خورشیدی، آغاز نمودم به سرایش سروده های اجتماعی ونیز شعرهایی با مفاهیم استعاره یی وگاهی سمبولیک. . مگر درهمهء این سالها، دردوران زمامداری محمد ظاهر ومحمد داود، هیچگاهی ، با مشکل سانسور ونداشتن آزادی بیان ونبشتن،دوباره مینویسم که هرگز،روبرو نشده بودم. . درتمام زندگی خویش دشواری سانسوررادر ماه دلو ۱۳۵۷ خورشیدی، درزمان فرمانفرمایی رفیق رهبرکبیرخلق ! و رفیق لمری وزیر! ، دریافتم. . بوزارت اطلاعات وکلتوررفته بودم تا رهنورد زریاب را که رییس کلتوربود ببینم.زیرا از زمانیکه چندی پیشترازان ،پس از پایان آموزش، از آسترالیا برگشتم، او را ندیده بودم. داود کاویان وعظیم لمر،دوعضو دیرینسال حزب خلق، نیزدران وقت ،هردو،دردفتر تحریر رییس کلتور کارمیکردند. پس ازدیدار رهنورد، شعری را به او سپردم تا در مجله هنرکه وابسته بهمان وزارت بود، منتشر گردد. ورهنورد باسروده های من شناخت دیرینهء چندین ساله داشت. وقتی مجله ء هنر چاپ شد وببازار آمد از شعرم اثری دران نبود. به مدیرش زنگ زدم . گفت که سانسور ِ وزارت آنرا شایسته ء چاپ ندانسته است. (مردیکه پاهای سنگی داشت) نام آن شعربود. وخوشنودخواهم زیست که این سروده ازمنست

:

 

.. 

رفعت حسینی

 

مر دی که پا های سنگی داشت 

 

ومن ازپنجره بیرون را می دیدم 

شب و تاریکی آن در پاییز 

درسکوتی زندگی میکردند

... و من از پنجره بیرون را می دیدم 

مدتی کوته چشمانم را بستم 

سده یی ،گویی ، بود 

چونکه وقتی بگشودم 

این چنین در فکرم آمد

که درختانِ دَم ِ پنجرهء ما می میرند . 

 

... اضطراب و تنهایی ها

دردرونم در تکاپو بود 

سوی دلگیرترین خاطره هایم بر می گشتم . 

 

... به یادم آمد :

مرد همسایهء من ، چندی پیش 

دفتری دادبه دستم که مرورش بنمایم

وگفتا که میراثِ وی است. 

 

بگرفتم آن را و بخوانش کردم آغاز : 

 

... [ ما دران قریه که بودیم

پیرمردی پاهایی سنگی داشت .

همهء مردم دِه مسخره ش می کردند : 

« به چسان پا هایت سنگی شده اند؟» 

در سکوتش ، همگی ، سردرگُم

.

حرکت هیچ نمی کرد 

چونکه پاهایش سنگی بود . 

 

... و باحیرت ،روزی دیدم 

که به سوی تپه یی کز آن قریه 

اندکی آنسوتر بود 

با تمامی توانش گام بر می داشت .

و از آن نیز گذشت . 

 

رفتنش را نتوانستم ساکت بنشینم . 

در کنارِ تپه ، جنگلی بود . 

رفتم اینسو ، گشتم آنسو ، تاآنکه

دیدمش کارام آرام 

با سپیداری 

همچو یک آدم 

چیزهایی می گوید . 

 

بشنودم اینها را 

: " همگی میپرسند که چرا پا هایم سنگی شده اند 

داستانی دیرینه است :

روزگاری آشنایی داشتم . 

سَحری در وقتِ زمستان

خانه ام آمدونالیدکه بایست ازجای دگر 

هیزم آوردومقداری نان . 

 

من چنان گرسنگی دررگهایم بُدجاری 

و چنان زِلـــَه بُدم از سردی

که هماندم رفتم با او. 

 

دِهِ آنسوتر دو شب و روز زما فاصله داشت .

روز اول را به درستی پیمودیم 

شب چو شد حمله ورگشت به ما راهزنی . 

خنجری در دستش نی 

خنده می کرد اما. 

و به ما گفت که هرچند دو تا هستید 

از پس ِ هردوی تان بر می آیم . 

 

من شقاوت را در چشمانش دیدم 

مرگ در نی نی چشمانش زندانی بود.

و سپس گفت : رهزنم لیک نه همانندِ دگر دزدان .

من به هر راهزنی باید که دلی را سنگی گردانم 

و شما نیز اگر می خواهید 

که ازین معرکه راحت بجهید 

دل تان را باید با همان قوتِ جادویی ،سازم سنگ 

و نخواهید اگر این را ، آن گا هان 

پای تان سنگی خواهد شد . 

خود بگویید کدامین را سنگی می خواهید 

دل تان یاپاهاتان را ؟ 

 

چنان ساکت بودم که تو گویی ازسنگم .

آشنایم لحظه هایی خا مُش ماند 

و سپس گفت : طاقتِ داشتنِ پایی ازسنگ 

از توانم بیرونست ! 

 

زگلویم بانگی برخاست :

این مرگیست 

نتوانم بپذیرم دلم را همچون سنگ .

 

راهزن رفت 

پای من لیکن سنگی شده بود ." 

 

... برگه یی دیگر را بگشودم 

این چنین خواندم : 

( و سکوت ِتوهمان خنجرِ زهر آگینست. 

من چی گونه ذهنم را کاکنون 

از شب دوری تو لبریز است 

چون سحر گه به تکاپو بسپارم 

به چسان طرح کنم بودنِ خود را 

و ازان می ترسم که 

غصه هایم ، پاینده شوند .

 

پیش ازین خاموشی 

دیده و جانم ، تصویر وصدا بود

چشم من فردا هارا 

در مسیری همه جا سبز پیمایش میکرد .

در ین تیرگی و خستگی جان وبدن ، اینک 

خواب افسانه سرا ست 

باورِ بیداری را خوابِ تاریک پریشان میسازد . 

 

ای سکوتت سازگاری به تباهی ! 

تو ز میعادِ تباهی و خموشی خبر آیا داری؟

من همان کوهم 

تشنهٔ آوازت من ! پژواکِ مرا با آوایی استواری برسان ! ) 

 

... برگهٔ دیگر را بگشودم

درآن بود نبشته : 

( ساده بودیم . . . 

ابر ها ، تنها یک شب ، 

مارا تا به مهمانی باران بردند

ما عطش را گُم کردیم 

آن فقط بارانی بود

ماعطش را در یک بارِشْ گُم کردیم . )

 

... در دو سه برگهٔ دیگردیدم

چیز هاییست که گهگاه ز دل بر می خیزد 

و تسلسل در آنها نیست.

 

این دو سه قصه از آن هاست : 

( من که یک برگْ ،

سحرگاهْ به شبنم از کم آبی می گوید

میلِ فریاد زدن می بینم 

توبه تنهایی یک دشت نمی اندیشی اما . ) 

 

0

( گُل سرخ 

من ندانم گلِ سرخ

چقدر دست ترا بوییده است

لیک ازین حادثه در باغ 

داستان ها جاریست 

و گلِ سرخ اعتبارِ دگری یافته است.) 

 

0 ( من به اندازۀ اندوهِ زمان می فهمم

که توکمبودی 

زندگی هم این را می داند .

)0

 

(توبه چشمم دیدی گفتی : درد

من به چشمان تو دیدم ، گفتم : شب

و تو خندیدی

خنده ات اما

بوی تلخی با خود داشت . ) ...

 

دیر پایی غم و درد 

همه ذراتِ تنت را دهشت می آموخت

می شد از باد شنید : 

آسمان نام زمین از یادش رفته 

و خورشید بر جهان خشماگین است 

و نیازِ رویش هارا 

با خشونت میخواهد پاسخ داد . ... 

 

درغروبی ، خودش را مردی ز تنهایی بیرون کرد :

رهگذر هارا درخیابانی متوقف گردانید 

و آوازی را سرداد : 

[ من که عمریست به تنهایی خود سر کردم

هیچکس نیست مرا یاد کند ؟ 

من توانایی دیدن دارم ، می فهمم 

گوش هایم شنوا و دستانم آنسان پاکیزه ست

که چنان دستِ گره خوردهء یک کودک .

با چنین حال

من که تنهایم هیچ کس نیست به من فکر کند ؟ ] 

همچورعدی ، می غرید

رهگذر ها لیکن روی شانرا 

سوی او دَور ندادند و کــــَسی لبی هم جُنب نداد . 

مرد با خود گفت : [ باز هم تنهایی ؟] 

و ز جیبش خنجری را بیرون کرد 

سَرِ یک بانو را ز تنش کردجدا . 

دست بی تجربه اش با خون آشنا گردید 

مردم آن دَم گِرد وی حلقه زدند . 

 

ز تنهایی بیرون شد .

تا زمان های دراز

ذهنِ همشهری ها را با خود داشت . ... 

 

متلاشی شدن ِ شیوهء اندیشیدن در ذهنم بود

وازپنجره بیرون رامی دیدم 

که در جایی ، مطربی میخواند : 

« کاش من حنجره یی می بودم 

که به جای همهٔ خاموشان 

گوشِ فریاد زدن راکـــَر می کردم . »

 

... دلبر ی بود مرا

که دو چشمش تا اکنون در شب هایم خفته ست . 

من به او یک وقتی بنوشتم : 

[ روزگاریست

روزگاریست فراموش خودم

روزگاری ، اما 

رنگ چشمان توجاریست به رگ های غـمـم . 

من به چشمان تو می اندیشم امشب باز 

دیدگانت را چو یک واقعه میاندیشم 

چشم تو قصهٔ شب را می گوید اما 

از دلم غصهٔ شب را بر می دارد . 

دیده ات پیغامی دارد : 

«شب به آخر نزدیک است . » 

رَوِش و طرزِ نگه کردن تو 

همچو یک صبح بهاریست درپی یک شبِ دی 

مثل اینست که می گوید : فردا روزِ خوبی خواهد بود . ]

 

کابل سیزده پنجاه وشش خورشیدی

برگرفته از دفتر شعر منتشر شدهء « تصویر صدا » . 

این سروده را ، که از زمانِ زیستنم در کابل می باشد ، بانگرشی دگرگون درپیرامون شعر ورخداد های افغانستان ودنیا ، نگارشی دیگرنموده ام.

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب