13-10-2019

عبدالبصیر یزدان پناه

((خدایا فرصت ام بدی تا همسازمانی هایم را ببینم))
13-10-2019

عبدالبصیر یزدان پناه

((خدایا فرصت ام بدی تا همسازمانی هایم را ببینم))


من هشت سال است که افتخار عضو بودن در رسا را دارم، در این مدت هر روز و هر ثانیه ی رسا بهترین اتفاق زندگی ام بوده، خاطرات زیاد رسا به من هدیه داده، من میخواهم دو مورد انرا یاد اوری کنم:
سال ۱۳۹۴ اولین فرصت مهیا شد که من طی سفر سازمانی در سمینار ((رسا در نبود امرالله صالح ))  اشتراک کنم، قبل از ان ریس صاحب ازطریق رسانه ها می شناختم، از دفتر مرکزی جناب محمود سیغانی برایم تماس گرفت  که همراه با فرامرز صاحب که مسول دفتر ولایتی رسا  باید عازم کابل شوید،  ماه دلو ۱۳۹۴ بود پرواز ها غور الی کابل لغو بود ، فقد میشد  از طریق زمینی ان هم با عبور از ولایت بامیان و میدان شهر به کابل رسید.
من زیاد حیه جان داشتم پیش اقای فرامرز رفتم و موضوع را با او شریک ساختم، فرامرزصاحب  گفت در جریان موضوع هستش ، مشکل اینجاست که با وضعیت اب هوا و یخ،بندان و عبور ازجلریز خودش رفتن به کام مرگ است.
فرامرز از سفر به کابل امتناکرد.
من تنها ماندم.نماز شام شد رفتم خانه، حیه جان و شوق دیدن ریس صاحب تمام وجودم را گرفت، بیتاب بودم ، از طرف دیگر قرار فردا ان روز سیمینار شروع میشد، با این حال اگر حرکت هم میکردم از روز اول و دوم سمینار محروم بودم، چون به من مشخص بود که اگر فلانکوچ خراب نشود ویا به یخ بندان بند نماند لا اقل دو روز مسافت  راه از غور تا کابل است.
تمام فکرم روی تحلیل و شاید باید ها بود. نماز شام خواندم دو زانو بالای جای نماز نشستم و تصمیم گرفتم که باید کابل برم. عاجل به نمایندگی به محمد عمر تماس گرفتم پرسیدم فردا  موتر به کابل میرود؟ گفت بلی سواری تکمیل است اگر اب و هوا خوب بود حمتن میرود.
بریش گفتم چوکی خالی داری؟ گفت چوکی ها چهار نفری است غم تو میخورم فردا وقت نماز بیا.
دیگه مطمعین شدم که میرم، من در حال که اظطراب داشتم ، ضربان قلبم تند تند میزد کم کم امادگی سفر گرفتم، قصه ان شب طولانی است  میخواهم خلاصه کنم نه نان دلم میگفت و نه تا صبح خواب به چشمانم امد، صبح شد نماز خواندم به طرف نمایندگی حرکت کردم ، با اندک تاخیر بچه ها همه به موتر سوار شدند ۱۵نفر بودیم ساعت شش صبح به طرف کابل حرکت کردیم،مسیر راه یخ بندان و برفک بود ، خلیفه عاجل پاین شد چاین های موتر بسته کرد.هوا سرد بود اسمان ابر پوشانده بود، پس از چهار ساعت منزل به نزدیک های گرماب ولسوالی لعل و سرجنگل رسیدیم، برف شدید باریدن گرفت، مسیر سرک برف پوشانیده بود، چپقان تند از جهت موافق  وزیدن گرفت، چند بار انحراف مسیر پیش امد، خلیفه چند بار درخواست کرد با این وضع اگر ادامه دهیم موتر چپه میشه، ما اسرار کردیم که اگر ایستاد شویم سردی نابود ما می کند. چاره ندید به مسیر خود ادامه داد، ناگهان در حین پاین شدن نشیب گی موتر از مسیر راه انحراف کرد ؛دو ملاق زد و چپه شد، در ملاق اول من بالای سه نفر گرنگی ام انداخته بود در ملاق دوم موتر به طرف پنجره که من بودم  ایستاد شد، سه نفردیگر وزنی شان بالای مه بود(یک طرف پنجره وزمین طرف دیگر وزن سه نفر) وقتی موتر ایستادشد و  خلیفه صدا کردتکان نخورید، تکان نخورید این تنهاصدای بود من  می شنیدم سرم که به سقف موتر خورده بود دردمیکرد، از طرف دیگر وزن سه نفر بالای قفس سینه ام جلوی تنفس را گرفته بود، نمی توانستم نفس بکشم، چشمانم تاریک شده بود، گوش هایم صدا میکرد، برای ۴۰الی۵۰ ثانیه تنها حرف که ذهنم رسید این بود((خدایا فرصت ام بدی تا همسازمانی هایم را ببینم)) این جمله در مدت چند ثانیه چندین بار به ذهنم رسید، دیگه هیچ چیزی احساس نمی کردم.
نزدیک یک دقیقه داخل موتر سکوت مطلق بود، همه فکر میکردن که با تکان خوردن موتر ملاق های بعدی را خواهد شروع شد...... موتر حالت سکون گرفت از قسمت بالای موتر سواری هابیرون شدند، من اخرین نفر بودم که دستم را گرفتند بیرون کشیدن تا یک دقیقه بیهوش بودم صدا ها را می شنیدم ولی کاملن بدنم فلج شده بود، سرپرست حقوق بشر اقای رضایی مرا روی برف ها دراز کشید تا اینکه استفراغ کردم به حال امدم.
روز بعد اش بعد از دو شبانه روزی مسافرت ، ساعت ۲ و چند دقیقه به کابل رسیدم به سیغانی صاحب  تماس گرفتم او از من خواست که عاجل بیا که سمینار روز اخرش است ادرس دفتر مرکزی رسا را یاداشت کردم ، مستقیم دفتر فتم. به محض که انجا رسیدم با حاجی صاحب جانگل معرفی شدم ، از من پرسیدن که اسمت چیست و از کجا ٱمدی ،خود معرفی کردم.
به تعقیب حاجی صاحب اقای سیغانی امدند بعد از چند دقیقه مصاحفه سیغانی صاحب گفت روز اخر است موضوع که تو ایراد سخن کنید)((ایا مذاکره با طالبان راحل است)) است. وضمنا مصارف راه ات چند شده؟ من گفتم ۲۰۰۰هزاز کرایه موتر و ۱۵۰۰ غذای که در مسیر راه خوردم، سیغانی صاحب شش هزار افغانی را به من سپردگفتم زیاد است، گفت:به همه همینقدر در نظر گرفتیم.
این اولین پیسه بود که سازمان به من بخشید، البته یکسال بعد ماه اسد ۱۳۹۵ اقای فرامرز ملبغ ۵۰۰۰ افغانی را به من عنوان معاش داد که شبانه روزی در سازمان کار می کردم بااین حال در جریان هشت سال مبارزه که اکنون ماه میزان ۹۸ است من مبلغ ۱۱۰۰۰ یازده هزار افغانی از سازمان پیسه نقد دریافت کردم، دیگه هرچه بوده امتیاز معنوی است. 
سیغانی را از قبل می شناختم، سال ۱۳۹۳ به خاطربرگزاری انتخابات درون سازمانی به غور امدند.
دفتر مرکزی رسا هوتل بهارستان را برای مهمانان ولایات  تدابیر دیده بودند. اقای سیغانی مرا انجا فرستاد  من انجا رفتم بعد از حمام و رفع خستگی مدت چهار الی پنج ساعت که فرصت بود برای خود امادگی گرفتم که باید در سمینار  صحبت کنم.
در هوتل بچه های سازمانی از تخار و سمنگان بودند، با هیچ کدام شان معرفت و اشنایی نداشتم، ولی عمیقن دوست شان داشتم و احساس راحتی میکردم.
زمان به پایان رسید من با کوت شلوار سرمه ای و کریوات قهوه ای خود را  اماده میکردم، راستش اولین بار بود که میخواستم از کریوات استفاده کنم، چند بار سعی کردم که انرا ببندم خدایش موفق نشدم اقای نوابی که صحنه را دنبال میکرد  با لبخند  انرا به گردنم بسته کرد.
بعد از نماز شام سیمینار شروع شد و نزدیک های هشت بجه شب من روی پنل به عنوان اخرین سخنرال رفتم، هیچ کسی را نمی شناختم بجز سیغانی صاحب که قبلن گفتم، وقتی روی پنل رفتم به طرف مخاطبان دیدم چشمانم سیاه شد، گوش های  وز وز میکرد، هرچه امادگی که در واقع هیچ چیز نبود فرامش کردم، تنها چیزی که به ذهنم رسید اتفاق مسیر راه بود وقتی شروع کردم به داستان سفرم ، تنها و تنهاصدای  کف زدن و شور هله هله حضار می شنیدم نه حرف و تمرکز ، زیادتشویق ام کردن ، اب شده بودم و در عین حال به وجد امدم، کوتاه بگیرم سخنرانی ام تمام شد مولوی صاحب هدایت دعا کردن به طرف میز غذا خوری رفتیم، همه چیز برای من جدید بود حتا غذای  که در دیکه پوفه بود.
بعداز صرف غذا اولین کسی که مرا در اغوش گرفت فریدون سکندر بود، سکندر صاحب باموبایل خود شان با  من عکس گرفت ،عکس را ان شب  از طریق وابیر به من فرستادند.
ان شب مهر سکندر صاحب به قلبم سپرده هنوزم برایم عزیز و برادر دوست داشتنی ام هستند، گاهی احوال شان میگرم و یکباربد ترین تصمیم ام را با انها شریک ساختم، من ان روز ها روز سخت را میگذراندم و روی عواقب ان فکر نکرده بودم.
احساس غرور میکرم، همه به طرفم نگاه میکردن، بعضی ها خود شان معرفی میکردند، از جمله اقای جویا مسول دفتر رسا هرات.
شب که من سخنرانی کردم ریس صاحب حضور نداشتم، هرلحظه ارزو می کردم که ببینم شان.
شب ساعت های ده بجه به هوتل رفتم ، ان شب تمام حواس ام درگیر ریس صاحب بود، که چگونه هستند، ایا با من صحبت می کنند؟ هزار ها ایا و چرا در ذهنم بود.
شب صبح شد و من اول صبح کوته سنگی رفتم، انجا برادرم اتاق داشت کورس مهندسی میخواند،تا نزدیک های عصر به اتاق او بودم نزدیک عصر رفتم دفتر پیش استاد فایق،استاد مصروف کار بودند، راستش هر باریکه دفتر رفتم استاد را بی وقفه در حال کار کردن دیدم به خود میگفتم ((یعنی واقعن خسته نمی شوند)) . عصر شد بچه ها از هر طرف امدند به سالون جلسات ،من نظر به هدایت استاد صاحب فایق وارد سالون جلسات شدم ، در قسمت اخر جلسه نشستم از هرکی پرسان می کردم،  ایا ریس صاحب می اییند؟ هرکس هر چیزی میگفت ، نزدیک شام شد که ناگهان ریس صاحب با چهره نورانی، پیرهن سفید و کش سرخ به تن وارد سالون شدند، ازاد بالا شدم خود به طرف شان کشانیدم و باهاشان دست دادم، دلم خنک شد،سرم سبک شد ......
خاطره دوم در تحمل شما بزرگواران نیست.
یاداشت دلو 1394
عبدالبصیر یزدان پناه

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب