21-10-2019

محمد دین محبت انوری

مل یک شاخ
21-10-2019

محمد دین محبت انوری

مل یک شاخ


مل یک شاخ

 
بود نبود یک پیرزالی بود او یک بچه و یک دختر داشت و همیشه گشت و گدایی میکرد همرای شان میخورد. روزی بچه و دختر پیرزال همرای گله بچه به بازی رفته بودند. گله بچه آنها را از بین خود بیرون کردند و گفتند شما همرای ما بازی نکنید چون شما پدر ندارید. بچه و دختر پیرزال گریسته بخانه آمدند و به مادرخود گفتند: برای ما گندم بریان کن پیرزال تابه را بار کرد که گندم بریان کند جارو نداشت که گندم بریان را شور بدهد گفت: همرای چه شور بدهم همرای دست خود شور میداد بچه او هیبت کرد دست او را بالای تابه محکم گرفت مادرش گفت: بره جو دست مرا یله کو پسرش گفت: مادر بگو ما پدر داریم یانی؟ پیرزال گفت: بره جو دست مرا یله کو شما پدر دارین بی پدر نیستین گندم بریان هارا بردن باهم میخوردند مادرش گفت: پدر شما در غار کوه است او آدم نیست مل است مل یک شاخ است یک شاخش شکسته است بین آبادانی آمده نمیتواند مردم او را نمی گذارند. هر وقتیکه دلم میخواهد نزد او میروم. پسرودخترگفتند مامیرویم نزد پدرخود همرای تو زندگی نمیکنیم. فردای آنروز مادرش برای شان نان پتیرپخته کرد وگفت:شما بروین درفلان کوه چشمه ای است وسرچشمه چاه بکنین وخس پوش کنین نزدیک چاشت که شد رمه رمه مل می آیند آب میخورن ومی روند ودرآخریک مل کلان می آید ویک شاخ دارد آب میخورد وقتیکه پوز خودرا بگذاشت که آب بخورد شما سنگ بزنین نگذارین که آب بخورد باز به شما زاری میکند که مرا بگذارین که آب بخورم هرچه بگویین به گپ شما میکنم. پسرودخترآمدند سر چشمه ی که یک درخت کلان بود چاهی کندن وخس پوش کردن ونشستن دیدن که رمه رمه مل می آید آب میخورد ومیرود کله چاشت که شد دیدن یک مل چاق وکلان آمد که یک شاخ داشت وقتیکه مل پوز خودرا به آب ماند که بخورد بچه ودخترسنگ زدند باز سنگ زدند ونگذاشتن که مل آب بخورد.مل گفت:بره جو شما هرکسی که هستین مرا بگذارین آب بخورم بازهرچه میخواهین برای تان میکنم. مل آب خورد وآمد همرای بچه ودخترنشست وگفت: شما کجا واین جا کجا بگوین شما چه میکنین بچه ودخترگفتند ما پیش تو آمدیم مارا بچه ها تهنه دادن که شما پدر ندارین مادر ما را به پیش شما روان کرد مل یک شاخ گفت: خوب کردین که بیامدین بچه خودرا برداشت سرشاخ ملامت خود گذاشت ودخترخودرا سرشاخ سلامت گذاشت وحرکت کرد آنهارا آورد دربغل یک کوه در نیمه کوه که رسید، بچه خودرا ازسرشاخ خود رها کرد وغلتیده رفت زیرکوه ولکه سنگ گشت گفت: تو مرد هستی هرقتی باشد کلان شوی به من ضررخودرا میرسانی ودختر خوب است پای شکسته است همینجا میماند دخترخودرا آورد سر کوه یک غار بود داخل غار شدند گفت: بره جو مه خو همینجه زندگی میکنم اگر خوشی همرای مه باش اگرنیستی برو نزد مادر خود دخترش گفت: نی پدر مه همرای تو زندگی میکنم.دختر به داخل غارنگاه کرد دید که یک گوشت آدم وشیرمرغ نیست دیگه هرچه بخواهی هست. دختررا همین جا میگذاریم همرای مل یک شاخ. بود نبود بچه پادشاهی بود یک روز لشکر وسپاه خودرا جمع کرد وآمد به شکارروز تا بیگه گشت چیزی نیافت که شکارکند لشکر خودرا برگرداند خودش همرای غلام خود رفت سوی دشت ودیدن که دوکبک سریک درخت نشسته است. بچه پادشاه همرای تفنگ زد هردو کبک ازدرخت به زمین افتاد به غلام خود گفت: کبک هارا کباب کن تا بخوریم که گرسنه شدیم آنها هیچ چیزی نداشتن آتش را روشن کنند هرطرف پالیدن تا چیزی پیدا کنند کبک هارا پخته کنند دیدن سریک کوه دود بلند میشود بچه پادشاه غلام خودرا گفت: برو همان جا کبک هارا پخته کن بیار تا بخوریم غلام رفت سرکوه دید غاری است داخل غارشد دیگدان پراز آتش رادید هردو کبک را انداخت بین آتش، بعد چهاراطراف خودرا نگاه کرد یکبار نظرش به دختری افتاد که مثل مهتاب میسوزد ودرکنج غارنشسته است. همان لحظه لنگایش ازسرش سیخ شد وبیهوش شد.وقتی بهوش آمد یک کبک خوب پخته شده بود ودیگری سوخته بود.غلام حیران ماند چه کند وجواب بچه پادشاه را چه بدهد که کبک سوخته است. دخترک آمد نزد غلام گفت: ای برار چه مشکل داری؟ غلام گفت: یکی ازکبک ها سوخته است وبچه پادشاه مرامیکشد نمیدانم چه کنم؟.دختربلندشدکمی خمیررا گرفت ومانند کبک جورکرد وبه دیگدان ماند پخته شد برای غلام گفت: وقتی رفتی کبک اصلی را به بچه پادشاه بتی و کبک خمیری را خودت بخور. غلام بلند شد وآمد نزد بچه پادشاه کبک اصلی را داد به او وخودش کبک خمیری را خورد بچه پادشاه دید غلام هیچ استخوان های کبک را بیرون نکرد او غلام را محکم گرفت گفت: چرا استخوانهای کبک را بیرون نکردی غلام گفت: ازبسکه زیاد گرسنه بودم واستخوان به دم نظرم نه آمد خوردم بچه پادشاه قبول نکرد گفت: نی استخوان خورده نمیشود راست بگوچه کردی؟ غلام مجبورشد گفت: باداراگرمیکشی اگرمیبخشی راست این است که وقت به داخل غار رفتم کبک هارا سرآتش ماندم نظرم به دختری زیبای افتاد وبیهوش شدم وقتی بحال آمدم یک کبک درآتش سوخته بود ومن ازترس شما تشویش کردم دخترازخمیر کبکی ساخت وبه آتش پخته کردم وآوردم اورا من خوردم وکبک را به شما دادم بچه پادشاه با شنیدن این قصه یک دل نی به صد عاشق دخترشد گفت: او چه قسم دختری است که نان رابشکل کبک جورکرده است.؟بچه پادشاه برگشت وبسوی  خانه رفت هفته نگذشته بود که برای پدرش گفت: پدرمن زن میخواهم پدرش گفت: خوب است بگو دختری کی راخوش کردی؟ که برایت بگیرم بچه پادشاه گفت: نی اینجا کسی را خوش نکردم من یک جای دخترخوش کرده ام برویم اورا ببینیم پادشاه گفت: خوب بره جو مرویم لشکر وسپاه را براه انداختن آمدن به دروازه غارسرکوه وقتی داخل غارشدند دیدن دختری به زیبای ماه نشسته است دختروقتی پادشاه وپسراورا دید بلند شد با ادب احترام شانرا کرد ودمی نشستن وپادشاه پرسید ای بره مه پدرتو کجاست؟ دخترگفت: پدر من شب می آید پادشاه گفت: برای پدرخود بگو فردا جای نرود ما میایم وحالا میرویم به خیمه های خود.شب شد ومل یک شاخ آمد بخانه، دخترش قصه کرد پادشاهی آمده بود به خواستگاری من وگفت: ما فردای میایم شما چه نظردارین؟ 



ادامه مطلب در اینجا


 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب