مجلات و کتب

22-12-2014

عید محمد عزیزپور

بی زحمت و رنج نان نمیباید خورد
22-12-2014

عید محمد عزیزپور

بی زحمت و رنج نان نمیباید خورد

‏(‏افسانه یی مردمی از کشوراریتره: کشوری هم مرز با ایتوپیا، سودان و دریای سرخ در شمال افریقا)‏
 
در روزگار باستان در روستای "هیزاور" مار نابینایی و مردی که نامش «جبری آکای» بود ‏میزستند. مار کور بود و با گنجشکی دوستی داشت که همواره در کنارش بود و برایش خوراک ‏مرساند. مارکور گاهی خود را به آفتاب دراز میکشید و میگذاشت که گنجشک او را پرستاری کند. ‏دمیکه گنجشک خوراک را با نولش میاورد تنها چیزی که مار میکرد این بود که ‏دهانش را باز ‏میکرد تا آن را بخورد.‏
به این ترتیب، مار به یاری گنجشک همواره چیزی میخورد، خوراکی برایش میرسید تا از گشنگی ‏نمیرد.‏
‏«جبری آکای» ‏همه روزه آن را میدید. ‏پس از مدتی که «جبری آکای» ‏بازهم دید آن مارکور بدون ‏اینکه کاری بکند یا زحمتی بکشد، نان میخورد و پرستاری میشود، به حسادتش افزوده شد واوهماندم ‏به کار و زحمت بی علاقه شد. ‏
فرزندان ‏«جبری آکای» ‏از ناداری و گشنگی (گرسنگی) لاغر شده بودند. ‏
یکبار «جبری آکای» به نیایشگاه رفت و در آنجا دید که مبلغ مذهبی ضمن سخنرانی پرشور خود ‏میگوید: ‏
‏-‏ ای آنانیکه به خدا ایمان دارید و اورا نیایش میکنید، بدانید که هر آنچه که از خدای خود ‏میخواهید به شما اعطا میفرماید.‏
با شنیدن این گپ «جبری آکای» کار و زحمت را بیخی بس کرد و به دعا و نیایش به درگاه خدا ‏بیاغازید. از همانروز او غیر از عبادت و دعا دیگر چیزی نمیکرد.‏
او هر روز به درگاه خدا ناله و نیایش میکرد و میگفت:‏
‏-‏ پروردیگارا! تو که آن مارکور را بیافریدی و بدون اینکه آن کورمار کاری کند، او را نان ‏میدهی. مرا هم بدون اینکه کاری کنم، نان بده. تو قادر و توانا هستی و هر آنچه خواهی ‏بتوانی کرد. دعای من از نزدت این است که مرا نان بده بدون اینکه زحمت بکشم. ‏
روزها گذشت «جبری آکای» همینگونه با دعا و نیایش مصروف بود. آفریدگار بزرگ وقتی که دید ‏که «جبری آکای» کار را بیخی گذاشته و یکسره به نیایش پرداخته است، به گوش «جبری آکای» ‏این ندا را رساند:‏
‏-‏ ای «جبری آکای» برخیز! کار کن و از رنج دستت بخور! من کسانیرا می پسندم که برای ‏بدست آوردن لقمه یی نانی کار میکنند و زحمت می کشند نه کسانی را که همه چیز را ‏گذاشته اند و تنها نیایش می کنند. بکوش که کودکانت پس از این ‏گشنه (گرسنه) نمانند، بی ‏خوراک و بی پوشاک نباشند و رنج بی خوراکی و بی پوشاکی را نبرند.‏
‏«جبری آکای» این ندای کردگار را نشنید و همچو گذشته همه روزه دعا و نیایش می کرد و میگفت: ‏
‏-‏ خدایا! من هم آفریده یی تو هستم. به مرا هم مانند همان مارکور که هیچ کاری نمیکند، نان ‏میدهی، نان بده. دادگر و عادل باش! پس ازین دیگر کار نمیکنم.
‏«جبری آکای» آنقدر تنبل شده بود که خدا هم از تنبلی اش شگفت زده شده بود ولی دل هرکس به ‏حال فرزندان «جبری آکای» که از گرسنگی و بی پوشاکی ‏زیاد رنج میبردند، میسوخت.‏
چون «جبری آکای» به دعا و نیایش پرداخته بود، زن بیچارۀ «جبری آکای» از کودکان نگهداری ‏میکرد. آن زن هر روز به سوی جنگل و بوته زارها میرفت و از آنجا چوبهای خشک و بوته های ‏خشکیده را جم میکرد و برای فروش به بازار می آورد و از فروش آنها برای کودکانش خوراک و ‏پوشاک میخرید.‏
آنها زمین کوچکی هم داشتند. اما ازینکه فرزندانش خرد بودند، نمیتوانستند از آن بهره گیری کنند. ‏زن «جبری آکای» هم نمیتوانست از آن زمین استفاده کند زیرا رسم و رواج مردم به زن اجازه ‏نمیداد تا روی زمین کشت و کار کند. کار کردن زن در کشتزار یک نوع بی شرمی و بیحیایی ‏شمرده میشد.‏
روزی، آنگاهیکه زن«جبری آکای» مصروف جمعاوری چوبهای خشک در جنگل بود، کوزه یی را ‏در آنجا یافت که در زمین گور شده بود. وقتیکه او سر کوزه را باز کرد، دید که کوزه پر از سکه ‏های زر (طلا) و سیم (نقره) است. اما کوزه آنقدر سنگین بود که آن زن هرچه کوشید نتوانست آن را ‏بردارد. پس ناچار کوزه را زیر خاک گذاشته به خانه آمد تا شوهرش «جبری آکای» را خبر کرده با ‏خود ببرد تا او کوزۀ پر از پول را به خانه بیاورد.‏
زن «جبری آکای» که از یافتن آن کوزه بسیار شادمان بود، خندان و شتابان به سوی شوهرش دوید. ‏‏«جبری آکای» که او را دید پرسید:‏
‏-‏ ترا چه شده است؟ چرا مانند یک کودک اینقدر خوش و شادمان می دوی؟
زن به او گفت که در جنگل یک کوزه پر از پول را یافته است، ازینکه آنرا آورده نتوانسته، کوزه را ‏در آنجا پنهان نموده و برای کمک آمده است. سپس به شوهرش گفت:‏
‏-‏ بیا برویم به کمک هم آن را بیاوریم. ‏
ولی «جبری آکای» به اندازه یی تنبل بود که برخاستن ازجایش هم برایش دشوار بود. او به زیر لب ‏به زنش گفت:‏
‏-‏ چرا من باید به جنگل بروم و آن کوزه را بیاورم. من آفریدۀ خدا هستم، او رازق است و وعده ‏داده است که همۀ ما را رزق میدهد، آن مار کور را که هیچ چیزی نمیکند، خوراک ‏میرساند، مرا نیز رزق و روزی خواهد داد، بدون اینکه از جایم برخیزم. من نمیروم.‏
او نخواست به جنگل برود و کوزۀ پر از سکه های زر و سیم را بیاورد.‏
زن «جبری آکای» بسیار عمناک شد و نمیدانست چه کند. درحالیکه چرت میزد، فکری بدلش گشت:‏
‏-‏ من از خسربوره ام (برادرشوهرم) خواهش میکنم، شاید او مرا کمک کند.‏
او بیدرنگ به سوی خانۀ خسر بوره اش رفت و به او قصه کرد که کوزۀ پر از سکه را در جنگل ‏یافته است و ازینکه کوزه بسیار سنگین بود، آنرا آورده نتوانسته و نزد شوهرش رفته تا او را کمک ‏کند؛ اما شوهرش او را کمک نکرده است. ‏
خسربوره اش از تنبلی و نیایشگری برادرش خبر بود. بازهم ازینکه نمیخواست «جبری آکای» را ‏برنجاند از رفتن به جنگل و آوردن آن گنج خودداری کرد.‏
سپس زن «جبری آکای»  به او گفت:‏
‏-‏ اگر مرا کمک کنی و کوزه را با من یکجا بیاوری، سکه ها را باهم نیم میکنیم. نیمش از تو ‏نیمش از من. ‏
وقتی که خسربوره اش این را شنید، شرط را پذیرفت و هردو روانۀ جنگل شدند.‏
زن «جبری آکای» او را به همانجایکه در آن سکه های پر از زر و سیم پنهان بود برد و سکه ها را ‏به او نشان داده و گفت:‏
‏-‏ ‏ این را از زمین برون بکش تا یکجا به خانه ببریم. ‏
خسربوره که سکه های زروسیم را دید، آزمند شد و به زن «جبری آکای» گفت:‏
‏-‏ بهتر است صبر کنیم تا شام شود، آنوقت هوا تاریک میشود، بدون اینکه کسی ما راببیند، آن ‏را از زمین برون میکشیم و به خانه میبریم. زن «جبری آکای» هم پذیرفت. آنان به دستهای ‏خالی به خانه برگشتند.‏
شامگاه زن «جبری آکای» و خسربوره اش به ساعت تعیین شده به جنگل رفتند تا کوزه را بیاورند. ‏جنگل با تابش مهتاب و سوسوی ستارگان روشن بود. آنان پیش رفتند تا بجای رسیدند که کوزه در آن ‏به گور بود. ولی آنان در آنجا چه دیدند؟ در آنجا بجز از یک چغوری (گودالی) پر از خاک دیگر ‏چیزی نبود. در آن چغوری نه کوزه بود و نه پول. ‏
کوزه را کسی از آنجا برده بود. زن «جبری آکای» جیغ و فریاد میکشید. او در حالیکه از خشم و ‏اندوه به سرش میزد بسوی روستا برگشت. آن زن آنقدر ناله و مویه کرد که سگهای روستا از خاطر ‏اوکلاوه  نمودند و خروسهای روستا تا نیمۀ شب بانگ میزدند. روستاییان ترسیدند و از خواب بیدار ‏شدند. حتا «جبری آکای» با همه تنبلی اش از خواب بیدار شد. ‏
زن «جبری آکای» در حالت گریان به او گفت که کوزه پر از پول از آنجا گم شده است. اما ‏خسربوره که پس از زن «جبری آکای» به نزد «جبری آکای» آمد، گفت که کوزه را شاید کسانیکه ‏آنان را در آنجا پنهانی دیده باشند، برده اند.‏
‏«جبری آکای» کمترین پروایی به این گپها نداشت. او دعا و نیایش همیشگی را بازهم به درگاهی ‏خدا تکرار کرد و به زنش گفت: ‏
‏-‏ آرام باش! پروایش را نکن! خدایی که مارکور را رزق و روزی میدهد. ما را هم خواهد داد. ‏او خالق و رازق است. او مارا آفریده است و روزی هم خواهد رساند. غم مخور. سپس ‏بخفت.‏
اما با این گپها نمیشد زن «جبری آکای» را تسلی داد. آن زن درحالیکه میگریست، «جبری آکای» ‏دوباره بخوابید. گویا هیچ چیزی رونداده است.‏
برادر «جبری آکای» به خانه اش رفت. خانۀ او در کنار خانۀ «جبری آکای» بود. برادر «جبری ‏آکای» کوزه را همان روز دزدیده بود. او نیت بد داشت. او میخواست که پولها را تنها بخورد و به ‏زن «جبری آکای» هیچ چیزی ندهد. به همین خاطر او کوزۀ پر از سکه های سیم و زر را بدون ‏اینکه کسی او را ببیند به خانه اش آورده بود. ‏
وقتیکه او به خانه آمد و میخواست کوزه را باز کند، زنش را صدا کرد:‏
‏-‏ بیا ببین که من چه قدر پول یافته ام.‏
زنش ذوق زده آمد تا پولها را ببیند. اما آنان چه دیدند؟ وقتیکه خسربوره کوزه را باز کرد، پولهایکه ‏درکوزه بود هماندم به مار، بقه، چلپاسه و موش تبدیل شدند. خسربوره این را دید از وارخطایی ‏بیدرنگ کوزه را از پنجره به دور انداخت. آن پنجره خانۀ «جبری آکای» را از خانۀ برادرش جدا ‏میساخت. ‏
وقتیکه کوزه از پنجره داخل خانۀ «جبری آکای» افتاد، مارها، بقه ها، چلپاسه هاو موشها دوباره به ‏سکه های طلا و نقره تبدیل شدند. خسربوره این را به چشم سر بدید. ‏
از غالمغال و شرنگ وشور این حادثه ‏«جبری آکای» بار دوم از خواب بیدار شد. او صدای شرنگ ‏وشرنگ ریختن سکه های زر و سیم را شنید و به سوی آن صدا خزید. او با شگفتی دید که اطاق از ‏سکه های نقره و طلا انباشته شده است و هماندم زنش را صدا کرد:‏
‏-‏ ای زن، زود بیا ببین! خداییکه مارکور را روزی میدهد، اکنون به ما هم روزی میرساند. بیا ‏ببین که خانۀ ما پر از سکه های طلا و نقره شده است. ‏
زن «جبری آکای» بسیار شادمان بود و از آن سکه ها کمی را بگرفت و به بازار رفت تا برای ‏خانواده اش چیزی برای خوردن بخرد. او از بازار آرد، گندم، کمی روغن و مقداری هم مسکه خرید. ‏از آرد، روغن و مسکه یک دانه پتیر ‏روغنی ‏ و چندتا کلچه بسیار بامزه و بپخت.‏
اما، آیا آن پتیر و کلچه های با مزه را «جبری آکای» خورده توانست؟ نه.‏
هماندمیکه «جبری آکای» لقمۀ نان را به دهانش برد، لقمۀ نان بیدرنگ به یک سکه یی داغ نقره ‏مبدل گشت و آنقدر داغ بود که از داغی آن دهان «جبری آکای» بهم چسبید و بمرد.‏
‏«جبری آکای» بدون اینکه از پول و دارای بادآورده اش لذت ببرد، از همان لقمۀ نخست بمرد. ‏
آن خوراکهای بامزه را زن «جبری آکای» و کودکانش بخوردند. «جبری آکای» سزای تنبلی اش را ‏در همانجا بگرفت. از آن وقت تا کنون مردم در روستای "هیزاور"  میگویند: ‏
‏-‏ کسیکه کار میکند و زحمت میکشد میخورد و کسیکه کار نمیکند، می میرد.‏
 
ما به فارسی میگوییم:‏
نا بـرده  رنـج گـنـج میسر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

نوشتن دیدگاه