26-12-2014

جام غور

جوجه مرغابی زشت
26-12-2014

جام غور

جوجه مرغابی زشت

Hans Christian Andersen
هنس کرستین اندرسن داستانسرای افسانوی و معروف دنمارکی که در روز 2 اپریل سال 1805 در شهر اَُدنسه دنمارک چشم به جهان گشود. او در یک خانواده ای بی نهایت فقیر و تنگ دست بزرگ شد، که با فراز و نشیب های زیادی همراه بود. وی استعداد فوق العاده ای در نوشتن افسانه، رومان و داستان های کوتاه برای کودکان و بزرگسالان، و اجراء تئاتر، نمایش و غیره هنر ها داشت. وی تلاش زیاد نمود تا توانست آن موقعیت که باید داشته باشد بدست آورد، چون خاندان او خیلی فقیر بودند امکان فراگیری تحصیلات و آموزش برایش میسر نبود. وی در سن کودکی زندگی سخت را گزراند ولی در نوجوانی زندگی اش کاملا دچار تغیرشد. وی سفر های زیاد را در ممالک مختلف انجام داد که این سفر ها باعث نوشتن چندین سفر نامه، و معرفی با شعرا دیگر ممالک گردید بخصوص فرانسه و آلمان. البته بیوگرافی کامل این شاعر افسانوی دنمارکی صفحات زیاد را سیاه خواهد کرد ولی این مختصر از شرح حال این شاعر را نوشتم تا کماکان آشنای مختصر از این بزرگمرد داشته باشید. داستان های زیاد از این شاعر در دست هست ولی برگزیده از داستان هایش را برای تان در این سایت خواهم آورد.
 


 هنس کرستین اندرسن ترجمه فریدون وهمن


یکی بود یکی نبود. تابستان بود. دهکده منظرهء زیبای داشت و خرمن های گندم با رنگ زرد طلائی، وجوهای سبز صحرائی، و علف و یونجهء خشک دشت را زیبا می کرد. حاجی لک لک با پاهای دراز و سرخش قدم می زد و زیر لب به زبان مصری که از مادرش یاد گرفته بود چیزی میگفت. جنگل بزرگی با آبگیر ها و دریاچه های گود دور تا دور این مزرعه و مرغزار را فرا گرفته بود. چقدر قدم زدن درین دهکده و مرغزار لذت داشت. در یک گوشهء آفتابگیر، در کنار رود خانهء گودی یک خانهء اربابی قدیمی قرار داشت. در کنار دیوار خانه یک بوتهء ریواس با برگهای پهن بزرگ روئیده بود که شاخه ها و برگهایش تا داخل رود خانه ادامه پیدا می کرد. این گیاه آنقدر بزرگ و به هم پیچیده بود که حالت یک جنگل به آن گوشه داده بود. در این گوشهء زیبا و راحت یک مرغابی روی تخم هایش نشسته بود و منتظر بود که جوجه ها تخم ها را بشکنند و بیرون بیایند. مرغابی حوصله اش سر آمده بود برای اینکه جوجه ها دیگر خیلی طولش داده بودند و مثل این بود که خیال بیرون آمدن ندارند. زیاد هم کسی به دیدن او نمی آمد این بود که خیلی احساس خستگی می کردبقیهء مرغابی ها دلشان می خواست بروند داخل آب و آنجا دست و پا بزنند نه اینکه از سربالائی ساحل رود خانه به زحمت خودشان را بالا بکشند و زیر برگ های ریواس با مرغابی خانم درد دل کنند.
سر انجام یک تخم شکست و از آن یک جوجه کوچولو خارج شد، و یکی دیگر شکست و جوجه دیگری بیرون آمد، همه تخم ها شکست و جوجه مرغابی های یکی یکی بیرون جستند که سرشان را بالا می گرفتند و می گفتند : پیپ پیپ. " اما مادر شان گفت " کواک کواک " و بعد همه تا آنجا که می توانستند تقلید مادرشان را در آوردند و کواک کواک سر دادند و برگ های بزرگ سبز را که دور و برشان بود تماشا کردند. مادرشان به آنها اجازه داد تا هر قدر می خواهند به برگ های سبر نگاه کنند برای این که رنگ سبز برای چشم خوب هست. بچه ها گفتند " دنیا عجب بزرگه، برای اینکه دور وبر شان از تخم کوچک تنگی که داخل آن بودند خیلی بزرگتر بود. مادر شان گفت :" خیال می کنید همه دنیا همین هست؟ صبر کنید تا خود باغ را ببینید که چقدر وسیع است برای اینکه تا مزرعهء کشیش ده ادامه پیدا می کند. اما من هرگز حوصلهء رفتن آن راه دور را نداشته ام " بعد در حالی که از جایش بلند می شد پرسید " همه تان از تخم خارج شدید ؟ اوا نه ! هنوز بزرگترین تخم صحیح و سالم است. نمی دانم این چقدر طول می کشد. من که دیگر خسته شده ام. " بعد دوباره روی آخرین تخم نشست.
یک مرغابی پیر که به دیدن او آمده بود پرسید:" چطور؟ همه چیز خوبه؟ مرغابی جواب داد :" یک جوجه هنوز از تخم بیرون نیامده، نمی شکند. اما بقیهء جوجه ها را ببین. از اینها زیباتر جوجه ای در دنیا دیده ای؟ چقدر شبیه پدرشان هستند. افسوس که اینقدر به من نا مهربان است و هرگز دیدنم نمی آید." مرغابی پیر گفت :" بگذار این تخمی که هنوز نشکسته ببینم. من مطمئنم که این تخم بوقلمون است. من هم یک بار همن طور بازی خوردم روی چند تا از اینها نشستم، وقتی بیرون آمدند بعد از همه زحمت های که برایشان کشیدم از آب می ترسیدند. هر چه کواک کواک کردم و داخل آب هلشان دادم فایده نداشت، از آب می ترسیدند. بگذار یک نگاه به این تخم بکنم. بله، خودش هست، این تخم یک بوقلمون استحرف مرا بشنو، این را همینجا که هست رها کن و برو به بچه هایت برس تا زود تر شنا یاد بگیرند." مرغابی جواب داد :" من این همه روز روی این نشسته ام، چند روز دیگر هم که بنشینم اهمیتی ندارد.  مرغابی پیر گفت :" خودت میدانی، " وبعد راهش را گرفت و رفت. سر انجام تخم بزرگ شکست و یک جوجهء بزرگ و بد قواره از داخل آن بیرون جست و گفت " پیپ پیپ. "
مرغابی به آن خیره شد و گفت :" این جوجه خیلی بزرگ هست و اصلآ شباهتی به بقیه ندارد. آیا واقعآ بوقلمونست ؟ حالا وقتی همه لب رود خانه رفتیم معلوم خواهد شد. اگر هلش هم داده ام باید برود داخل آب تا ببینم مرغابی است یا نه . " روز بعد هوا خوب بود و نور خورشید روی برگهای سبز می درخشید. مرغابی جوجه هایش را کنار روز خانه برد و خودش چلپی داخل آب پرید و گفت :" کواک کواک ". جوجوه های کوچولو یکی بعد از دیگر داخل آب پریدند. آب روی سر شان را گرفت اما فوری سر شانرا بالا آوردند و خیلی خوب پاهای شان را به جلو و دنبال حرکت می دادند و به راحتی آب بازی کردند. جوجه مرغابی بد قواره هم با آنها داخل آب آب بازی کرد. مرغابی به آب بازی او نگاه کرد و با خوشحالی گفت :" این بوقلمون نیست، چقدر پاهایش را خوب حرکت میدهد و چقدر زیبا خودش را روی آب مستقیم نگاه می دارد. نه، این جوجهء خودم است و درست که نگاه کنی زیاد هم بد قواره نیست. کواک کواک، بچه ها با من بیائید می خواهم شمارا پیش باقی مرغابی ها ببرم. اما از دور و بر من کنار نروید برای اینکه زیر دست و پا خواهید شد. مهم تر از همه مواظب گربه باشد."
وقتی به مزرعه رسیدند سر و صدا و جنجالی بزرگی بود. دو خانوادهء مرغابی ها بر سرکلهء یک مار ماهی با هم دعوا می کردند، که آخر سر هم گربه آن را برد. مادر شان گفت :" ببینید بچه دنیا همینطوره. " بعد در حالی که از دیدن کلهء مار ماهی دهانش آب افتاده و زبانش را دور منقارش می گرداند گفت :" بیائید بچه ها بجینید و ببینم چقدر میتوانید با تربیت باشید. وقتی که آن مرغابی پیر که آن دور استاده رسیدیم باهید همه تان سرهایتان را به احترام خم کنید. نژاو او اسپانیولی است و از همهء ماها اصیل تر است، به همین جهت اوضاعش هم خوب است. آن تکه پارچه سرخ را که به پایش بسته بزرگترین نشانی است که یک اردک میتواند بگیرد. معنیش اینست که نمی توانند بلایی سرش بیاورند و همه می خواهند به او نزدیک باشند. هم آدم ها و هم حیوانات می دانند که او چه مرغابی مهمی است. حالا حرکت کنید، پنجه هایتان را خم نکنید. اردک اصیل با تربیت وقت راه رفتن پاهایش را مثل پدر و مادر خوب از هم جدا نگاه می دارد، نگاه کنید مثل اینحالا سر تان را خم کنید و بگوئید کواک." جوجه ها همانطور که مادر شان گفته بود رفتار کردند. اما باقی اردک ها که دور و بر بودند به آنها خیره شدند و گفتند :" نگاه کنید، باز یک طایفه جوجه مرغابی تازه.  مثل اینکه مرغابی در دنیا کم بود که اینها همه به ما اضافه شدند، ویکی از اینها چه قیافه عجیب و غیربی دارد. جای او اینجا نیست. " بعد یکی از مرغابی ها پرید و گردن جوجه مرغابی بد قواره را دندان گرفت.
مادر جوجه مرغابی ها گفت :" به این چه کار داری، او که آزارش به کسی نرسیده." اما مرغابی که بچه مرغابی را دندان گرفته بود جواب داد :" این هیکلش کلان و زشت هست وبه همین خاطر باید او را از اینجا راند.: مرغابی پیر که یک تکه پارچه سرخ به پایش بسته بود گفت :" همه جوجه ها بچه های زیبای هستند جز یکی که امید وارم مادرش بتواند کمی بهترش بکند." مادر جواب داد :" عالیجناب این کار ممکن نیست. این بچه زیبا نیست اما ببینید چه حالت زیبای دارد مخصوصا داخل آب مثل بقیه حتی بهتر از آنها شنا می کند. گمانم وقتی بزرگ شود مقبول خواهد شد وشاید هم کوچکتر شود. او بیشتر از همه داخل تخم مانده و فکر می کنم هنوز هیکلش شکل واقعی به خود نگرفته است." بعد گردن جوجه را قدری نوازش کرد و بالهایش را با نوکش قدری مالید و گفت:" این جوجه مرغابی نر است و مهم نیست اگر کمی زشت باشد. فکر می کنم بزرگ که شد قوی می شود و میتواند مواظب خودش باشد." مرغابی پیر گفت :" بقیه جوجهء ها با وقار و خوش اندامند. به هر حال خوش آمدی، اینجا هم مثل خانه خودت است، و اگر سر مار ماهی پیدا کردید می توانید آن را برای من بیاورید."
جوجه ها همه راحت زندگی می کردند، اما نه تنها مرغابی ها بلکه بقیه مرغ ها هم آن جوجه ای که آخر از همه از تخم بیرون آمده و بد قواره بود کتک می زدند و هلش می دادند و مسخره اش میکردند، می گفتند :" خیلی گنده است ". بوقلمون نر که با کاکل به دنیا آمده و خیال می کرد که راستی راستی یک امپراتوری است مثل یک کشتی بادبانی که در دریا می رود خودش باد کرد، یک راست به طرف جوجه رفت آنقدر قات قات کرد که کله اش سرخ شد. جوجهء بیچاره نمی دانست کجا فرار کند، احساس بیچارگی می کرد، برای آنکه خیلی زشت بود و همهء مرغ های مزرعه مسخره اش می کردند و به او می خندیدند. این وضع هر روز ادامه یافت و کم کم بدتر و بدتر شد. همه جوجهء بیچاره را مسخره می کردند حتی خواهر بردر های خودش را هم به او نا مهربان بودند و می گفتند :" آهای موجود زشت، کاش گربه ترا ببرد " و مادرش می گفت آرزو داشت که او هرگز به دنیا نمی آمد. مرغابی ها با نوک منقار گازش می گرفتند، جوجه ها کتکش می زدند و دختری که به طیور غذا می داد به پایش به او لگد می زد.
سر انجام فرار کرد و همانطوری که از بالای پرچین چوبی پرواز می کرد مرغک های را که آنجا نشسته بودند و با پروازش هراساند. به خودش گفت :" چون من زشت هستم اینها از من می ترسند. " ام چشم هایش را بست و به دور دستها پرواز کرد تا به شکار گاهی رسید که تعداد فراوانی اردک وحشی در آن زندگی می کردند. تمام شب را آنجا ماند و خیلی احساس خستگی و اندوه می کرد. صبحگاه وقتی که مرغای دیگر به هوا بلند شدند او را دیدند دورش جمع گشتند، به او خیره شدند و گفتند :" تو دیگر چه قسم مرغابی هستی ؟او جا به جا شد و کوشش نمود تا آنجا که می تواند مودب باشد، اما جوابی نداشتمرغابی های وحشی گفتند :" تو خیلی بد قواره هستیاما اگر نخواهی با یکی از خانوادهء ما ازدواج کنی بد قواره گی تو برای ما مساله نیست." بیچاره هیچ قصد ازدواج نداشت تنها چیزی که می خواست این بود که به او اجازه دهند میان علف ها بخوابد و از آبی که در آن مرغزار بود بیاشامد.
بعد از آنکه دو روز آنجا ماند دو غاز وحشی نر سراغش آمدند و در واقع جوجه غاز بودند زیرا مدت زیادی نبود که از تخم بیرون آمده بودند و به همین جهت قدری پر رو بودندیکی زا آنها به جوجه مرغابی گفت :" رفیق گوش کن، با همهء زشتی ما دوستت داریم. آیا دلت می خواهد با ما بیایی و ما را به مرغزار دیگری که پر از غاز های زیبای وحشی است برسانی ؟ در میانشان چند تا غاز ماده هستند که هنوز ازدواج نکرده اند و شانس این را هم داری که با همهء زشتی زنی نصیبت شود." "بنگ بنگ " نا گهان صدای تفنگ بلند شدو دو غازی وحشی بیجان وسط آب ها افتاده و رنگ آب از خون آنها سرخ شد. دوباره از دور و نزدیک صدای بنگ بنگ تفنگ بلند شد و همهء غاز های وحشی دسته جمعی به هوا بر خاستند و صدای تفنگ از هر طرف ادامه یافت. شکارچی ها مرغزار را محاصره کرده بودند و حتی جمعی روی شاخهء درخت ها که روی آبگیر ها بود نشسته بودند. دود آبی که از دهانهء تفنگ ها بیرون می آمد مثل ابری بالای درخت های سیاه را گرفت و روی آنها آویزان ماند.  سگ های شکاری به جستجو در آبگیر پرداختند و هرجا که می گذشتند علف ها و گیاهها را زیر پای خود نرم می کردند. جوجه مرغابی از این منظره وحشت کرد، سرش را بر گرداند که زیر بالهایش پنهان کند و در همان لحظه یک سگ بزرگ ترسناک درست از نزدیک او گذشت. دهانش باز و آرواره اش پیدا بود، زبانش از دهانش آویزان بود و چشمهایش از خشم برق می زد. دماغش را نزدیک جوجه مرغابی آورد و دندانهای تیزش را به او نشان داد و بعد چلپ چلپ بدون آنکه به آو دست بزند وارد آب شد. مرغابی آهی کشید و گفت :" خدا را شکر که من اینقدر زشتم. حتی سگ هم مرا دندان نمی گیرد. " و بعد در حالی که از بالای سرش تیر رد می شد و صدای تفنگ در مرغزار ادامه داشت همانجا آرام نشست. دیر گاه بود که کم کم همه چیز آرام شد، اما آن موقع هم مرغبی بیچاره جرآت تکان خوردن نداشت. چند ساعت دیگر صبر کرد و بعد پس از آنکه خوب اطراف را پائید با عجله و به سرعت مرغزار را ترک کرد. بین مزارع و مراتع می دوید تا آنکه طوفان شدیدی بلند شد آنقدر شدید که مرغابی دیگر تاب حرکت در آن طوفان را نداشت.
تقریبا نزدیک بود که شب بشود که به کلبهء محقری رسید که در حال ویران شدن بود و سبب اینکه تا حالا فرو نریخته بود این بود که نمی دانست ابتدا به اینطرف بریزد یا آنطرف. کنار دیوار نشست. اما آنقدر طوفان شدید شد که او مجبور شد روی ته خود بنشیند تا بتواند تعادلش را حفظ کند. بعد متوجه شد که بخاطر آنکه یکی از لولاهای در از جا کنده شد در کاملآ بسته نیست، بلکه پائین آن به اندازهء اینکه او بتواند خودش را وارد خانه کند باز است. به آرامی خودش را داخل خانه انداخت که شب را در آنجا بسر آورد. در آن کلبه یک پیرزن، یک گربهء نر ویک مرغ زندگی می کردند. گربهء نر حیوان محبوب پیر زن بود و پیر زن او را  "پسر کوچکم " صدا می کرد. می توانست پشتش را خم کند و صدار خَُر خر در آورد و اگر پوستش را در جهت عکس درست می کشیدند حتی می توانست جرقه بزند. مرغ پاهای کوچکی داشت و به همین جهت او را "مرغ پا کوتاه " صدا می کردند. تخم های خوبی می داد و پیر زن او را هم مثل فرزندش دوست داشت. صبح که شد میهمان عجیب و غریب را کشف کردند. گربهء نر شروع به خََُرناس کشیدن کرد و مرغ صدای غد غد سر داد.
پیر زن که صدا ها را شنید دور و بر اتاق را نگاه کرد و گفت :" این صدا ها برای چیه ؟و وقتی جوجه مرغابی را دید چون چشمهایش خوب نمی دید ابتدا خیال کرد یک مرغابی چاق و چله که از مزرعه ای گم شده نصیبش گردیده. با خوشحالی گفت :" عجب شانسیامیدوارم مرغابی نر نباشد تا بتواند تخم بگذارد و من چند تخم مرغابی داشته باشم. باید صبر کرد و دید." مرغبی اجازه یافت که سه هفته برای آزمایش آنجا بمانداما در آن سه هفته تخمی نگذاشت. گربه و مرغ خودشان را آقا و خانم خانه میدانستند و همیشه می گفتند "ما و دنیا " زیرا خیال می کردند که آنها نیمی از دنیا هستند آن هم نیم بهترش. مرغابی در این مورد نظری متفاوتی داشت اما مرغ گوشش را به این شک و تردید ها آشنا نمی کرد و از او می پرسید :" تو می توانی تخم بگذاری ؟مرغابی جواب می داد "نه." مرغ می گفت :" بنا بر این خواهش می کنم زبانت را نگهدار." گربه می پرسید :" تو می توانی پششتت را خم کنی، خرناسه را بکشی و یا پشمت چرقه بزنی ؟مرغابی پاسخ می داد :"نه " گربه می گفت :" پس وقتی مردم فهمیده حرفی می زنند تو حق نداری اظهار نظر کنی ." با این حرف ها مرغابی دریک گوشه ای می نشست و خیلی احساس غم می کرد. دلش برای آفتاب و هوای تازه و برای آنکه به آب برسد و در آنجا اشنا کند خیلی تنگ شده بود. سر انجام توانست تحمل کند، و آرزویش را با مرغ در میان گذاشت.
مرغ با شنیدن این حرف به او گفت :" عجب فکر مزخرفیمگر دیوانه شدیچون کاری دیگر از دستت بر نمی آید بکنی این فکر های غیر طبیعی به سرت می افتد. اگر می توانستی پشتت را خم کنی و خرناسه بکشی  و یا تخم بگذاری این فکر ها از سرت می پرید."  مرغابی جواب داد :" اما نمی دانی چقدر آب بازی در آب لذت بخش است و چه کیفی دارد وقتی آب روی سرت را می گیرد و تا ته رود خانه شیرجه می روی." مرغ گفت :" بلی خیلی لذت بخش است ! آخر چرا اینقدر احمقیاز گربه بپرس او باهوش ترین حیوانی است که من میشناسم. از او بپرس که آیا دوست دارد داخل آب  شنا کند و یا داخل آب شیرجه بزند، حالا از عقیده خودم چیزی نمی گویم. از اربابمان پیرزن بپرس - که داناتر از او هیچکس در جهان پیدا نمی شود. فکر می کنی او علاقه به آب بازی کردن دارد یا خوشش می آید که آب تا روی سرش را بگیرد ؟مرغابی گفت :" شما ها نمی دانید می چه می گویم ."
ما نمی فهمیم تو چه می گویی ؟ اگر ما نفهمیم که حرفت را می فهمد. آیا تو خودت را از گربه یا از پیر زن عاقل تر میدانی ؟ حالا از خودم چیزی نمی گویم. بچه جان این خیال بافی های مهمل را کنار بگذار و خدا را شکر کن که تو را اینجا راه داده اندجایی گرم داری و جمعی دورت هستند که می توانی چیزی از شان بیاموزیاما تو وارجی می کنی و هم صحبتی با تو چندان مطبوع نیست. باور کن من به خاطر خودت می گویم. ممکن است حرفهای درستی می گویم به مذاق تو خوش نیاید اما این ها را به خاطر دوستی با تو می گویم. به همین جهت نصیحت مرا بشنو. برو تخم بگذار و هر چه زود تر یاد بگیر که چطور خرناسه بکشی."  مرغبی جواب داد :"من فکر می کنم که باید دوباره به دنیا بر گردم." مرغ که حوصله اش از دست او سر رفته بود گفت :" خیلی خوب، برو."
یک روز مرغابی کلبه را ترک کرد و خیلی زود به آبی رسید که می توانست داخلی آن آب بازی کند و شیرجه تا ته آب برود، اما بخاطر زشت بودنش دیگر حیوانات همه از او دوری می کردند. پاییز فرا رسید و برگ دخت های جنگل نارنجی و طلائی شد. بعدزمستان نزدیک شد و باد همانطور که برگ ها از درخت ها فرو می ریخت آنها را در بر می گرفت و هوای سرد فضا می چرخاند. ابر ها آبستن برف و تگرگف بالای سر، نزدیک زمین آویزان بود و کلاغ سیاه روی پرچین نشسته و می گفت: " غار ، غار. " یک نگاه به او کافی بود که شخص تمام بدنش را از سرما بلرزد. همه اینها برای جوجه مرغبی بیچاره خیلی سخت و غم انگیز بودیک روز عصر درست وقتی که خورشید پشت ابر های درخشان پنهان می شد یک دسته پرندهء خیلی زیبا از میان بیشه زار بیرون آمدند. جوجه مرغابی هرگز چیزی مثل اینها ندیده بود. اینها یک دسته قو بودند که گردنشان را با وقار فراوان با انحنای مخصوصی بالا گرفته بودند و پرهای سفید شان درخشش مخصوص داشت. وقتی که بال های باشکوه خود را گشودند و از آن ناحیهء  سرد به سرزمین های گرم آن سوی دریا ها پرواز نمودند صدائی از خود در اوردند.
در حالی که آنها بالا تر می رفتند جوجه مرغبی زشت با دیدین پرواز شان در خود شور عجیبی احساس کرد. خودش را در آب  چرخاند، گردنش را بالا به سوی آنها دراز کرد و آنچنان صدای عجیبی از گلویش بیرون آورد که خودش از شنیدن آن وحشت کرد. آبا می توانست هرگز این پرنده های زیبا و خوشبخت را فراموش کند؟ به آنها آنقدر نگاه کرد تا از چشمش نا پدید شدند. بعد شیرجه ای در آب زد و وقتی بالا آمد از شادی و هیجان در پوست نمی گنجید. او نه اسم آن پرنده ها را می دانست و نه آین که می دانست به کجا پرواز کردند اما احساس غریبی به آنها داشت، احساس که تا به حال نسبت به هیچ پرنده در خود ندیده بود. به آن پرندگان زیبا احساس حسادت نمی کرد فقط دلش می خواست به همان زیبایی آنها می بود. بیچاره مرغک زشت، اگر مرغابی ها فقط کمی به او دلگرمی می دادند می توانست میان آنها به خوشبختی زندگی کند، اما اینطور نبود.  زمستان سرد تر و سردتر می شد و او مجبور بود داخل آب آب بازی کند تا مانع یخ زدن آن گردد، اما هرشب می گذشت فضای که او برای شنا کردن داشت تنگ تر و محدود تر می شد. سر انجام آنقدر یخ بندان شدید شد که جوجه اردک مجبور بود تا آنجا که قدرت داشت دست و پا بزند و تا نگذارد آب اطرافش یخ بزند. سرانجام از خستگی از یا در آمد، بی حرکت و بی چاره همانجا افتاد و در آب یخ زد. صبح زود دهقانی که از آنجا می گذشت دید پرنده ای داخل آبها یخ زده است. ثح را با با کفش خویش تکه تکه کرد و جوجه مرغابی را به خانه برد و به زنش سپرد.
گرما کم کم مرغک بیچاره را زنده کرد اما وقتی که بچه ها می خواستند با او بازی کنند جوجه مرغابی خیال کرد آنها قصد اذیتش را دارند. از ترس به بالا پرید داخل ظرف شیر افتاد و شیر را به همه اتاق پاشید. زن دهقان دستهایش را به هوا برد و این کار او را بیشتر ترساند. اول داخل طغاره کره افتاد، بعد داخل ظرف آرد افتاد و بیرون آمد. به عجب وضعیت بدی گیر افتاده بود. زن جیغ کشید و با انبر او را زد، بچه ها خندیدند و فریاد کشیدند و وقتی کوشش کردند او را بگیرند روی همدیگر غلتیدند. اما خوشبختانه او فرار کرد. در باز بود و حیوان بد بخت توانست خود را بیرون بیندازد و لای درختها برود و خسته و درمانده روی برفی که تازه به زمین نشسته بود بیفتد. اگر بخواهم آنچه از سختی و محرومیت که در آن زمستان سرد بر سر جوجهء کوچک آمد برایتان بگویم داستان پرغمی خواهد بود. اما وقتی زمستان سپری شد خودش را دوباره در همان مرغزار در میان علف ها یافت. گرمای مطبوع آفتاب درخشان را روی بدنش حس کرد و آواز چکاوک را شنید، و دید که دور تا دورش بهار زیبا گسترده شده. بعد پرندهء کوچک ما شروع به بال زدن کرد و احساس نمود که بال هایش قوی شده است، و به اوج آسمان رفت. پرواز را به راحتی ادامه داد تا آنکه به باغ بزرگی رسید و اصلآ حاساس نکرد که چطور به آنجا رسیده است.
درخت های سیب پر از غنچه بود و شاخه های دراز یاس های خوشبو تا جوی آب بزرگی، که دور تا دور چمن زیبا جریان داشت، امتداد می یافت. در طراوت و سرسبزی اول بهار همه چیز زیبا به نظر می رسید. از بیشهء نزدیک باغ سه قوی سفید زیبا بال زنان وارد شدند و آرام و سبک روی آن آب شفاف شروع به شنا نمودندجوجه مرغابی آن پرنده های زیبا را به یاد داشت و احساس غم عجیبی کرد. به خود گفت :" من به سوی این پرندگان شاهوار پرواز می کنم، آنها برای آنکه این همه زشت هستم مرا خواهند کست. عیبی ندارد، بهتر است به دست این پرنده گان کشته شوم تا این که مرغابی ها مرا نوک بزنند و آزارم برسانند، دختری که مواظب مرغ مرغ هاست مرا لگد بزند و یا اینکه در سرمای زمستان از گرستگی بمیرم." بعد به سوی آب پرواز کرد و شنا کنان به سوی قوها شتافت. قوها با دیدن مرغ غریبه بال ها را باز کردند و دور اورا گرفتندمرغک بیچاره گفت :" مرا بکشید،بعد سرش را تا سطح آب پایین آورد و منتظر مرگ ماند.
نا گهان داخل آب روشن رود خانه تصویر خودش را دید، نه آن مرغ زشت و خاکستری سابق که نمی شد نگاهش کرد بلکه قوی زیبا و با وقار. مهم نبود اینکه در میان اردک ها و در یک مزرعه از تخم سر در آورده بود، بلکه مهم آن بود تخمی که او آن را شکست و بیرون آمد تخم قو بوده. حالا از آن همه رنج و اندوهی که کشیده بود خوشحال بود زیرا بهتر می توانست از زیبائی ها و شادی های اطراف خودش لذت ببردآن قوهای دیگر که دورش را گرفته بودند با منقارهای خود او را نوازش کردند و به این ترتیب به اوخوش آمد گفتند. در این موقع چند بچه وارد باغ شدند و نان و شیرینی خرد کرده برای قوها داخل آب پرتاب کردند. کوچکترین بچه گفت: " ببینید یک قوی تازه اینجا آمده. " و بقیه خوشحال شدند و با شادی به سوی پدر و مادر شان دویدند، و می گفتند :" یک قوی دیگر آمده، یکی تازه وارد شده."
بعد بیشتر نان و شیرینی داخل آب ریختند و گفتند :" این قوی تازه از همه زیبا تر است، جوان و مقبول است." و قو های پیرتر سرهایشان را جلوی او خم کردند. او خیلی خجالت کشید، سرش را زیر بال پنهان کرد و نمی دانست چه کند، خیلی خوشحال بود اما به خودش مغرور نبود. او را بخاطر آنکه زشت بود آزار داده و از 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب