26-12-2014

رسول پویان

کـــــام دل
26-12-2014

رسول پویان

کـــــام دل

باز یک غزل و چند دوبیتی که از عمق دل فواره زده است به حضور تقدیم می کنم.

 

شراب از چشم مستت وام گیرد
غـزل از نـوش لـب الهـام گیرد
دوبیتی های عشقت را سرودم
دل از وصل تو آخـر کام گیرد
زدی یک جرقه تا درریشۀ دل
از آن خـاکسـتر مـن نـام گـیرد
سـحـر از جلـوۀ شـاخ نگاهـت
چـو شـبـنـم بـادۀ گلـفـام گـیـرد
پـرسـتـوی دل سـبـز بـهــاران
ز رویـاهـای تــو پیغـام گیـرد
کنون مـرغ اسـیـر زلـفکانـش
ســراغ آشــیـان از دام گـیـرد
نـبـنـدم روزن صـبح دلــم را
وگـر روز آیـد و یا شام گیرد
ز لطف دلکش صبح خـیـالی
مـراد عـشـق دل انجـام گیرد
خمار خندۀ چشـم تـو نـوشـم
که مـستی از گل بـادام گیرد
غچی مست خیالت را بنازم
در آغـوشـم مگـر آرام گیرد
گهی مشکی گهی نیلی بپوشد
ازاو سـرو چمن اندام گیرد
زعشق معنوی وشـوق دنیا
دل ما دم بـه دم انعـام گیرد
نمیگردم بجز وصل توقانع
قیامت هـم اگـر انجام گیرد
----------------------------

دوبیتی های دل
همیشه درب دل بهر تـو بازه
پراز وصف تو وآهنگ سازه
نـدارم آشــیانی جـز بــر یـار
اسیرزلف تو چه چاره سازه
******


وفا و عشق در ذاتم نهان است
ازانم دل پر از آواز جان است
نیـابی در نهـاد مـن دو رنگی
زبان من دلم را ترجمان است
*******


شراب ازچشم شوخت وام گیرد
مـیــــــان جـــام دل آرام گـیـرد
نپاشـد تـا قیامـت پیکـر عـشـق
چو وصلـم از لبانـت کام گیرد
*******


به ظاهرگرچه از من دوردوری
ولی در آســمـان دل چــو نـوری
چونان پیچیده ای در جسم وجانم
که همچون خون درحال عبوری
******


تو می پیچی دراعماق وجودم
امید سرمدی در هست و بودم
به تمکین بافمت قالیچۀ عشق
ز احساس ظریف تار و پودم
******


به دل احساس عـشق آتشینه
کُهی محکـم و دریـای وزینه
به کلک نـازک تقـدیـر زاول
زعشقم حلقه ازوصلت نگینه
*******


تو را در شیشۀ دل پاک بینم
همه مسـتانه و بی بـاک بینم
نیفـتـد در دل مـا رنگ آزار
که آنجا مخـزن ادارک بینم
******


ز رنگ و بـوی دور زندگانی
گزیدم عشق و مستی جاودانی
که عمری با تو بنشینم بشادی
بچـیـنم از دلـت رنـج خـزانی
*******


من و او روح سبز نوبهاریم
سرود مست لای شـاخساریم
نجوشـد از دل ما جز محبت
برای اهل میهن جـان نثاریم
******


نگیرم بی تو من یک لحظه آرام
نخواهم بی تو عمر بی سرانجام
تو باشی آروزیم در دو عـالـم
نگیرم از کسی جز از لبت کام
*****


خــدا دل را بـرایـت آفـریـده
بـه چـشـمان سـیاهت آفـریـده
توخواهی قهرکن یا رحم بردل
فـقـط بهـر ثـنـایـت آفـریـده
*****


تو را جانان جانان آفریدند
ضیای چشم گریان آفریدند
چو خورشید دل دیوانۀ من
و یـا مـاه خراسان آفریدند
*****


دیگـر جانـم زمـان اختلاط است
زمانی راز دل طرح ثبات است
هزاران راز دل ناگفته باقیسـت
سخن سازندۀ قصر حیات است

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب