27-12-2014

مسعود حداد

سنـت شکــن
27-12-2014

مسعود حداد

سنـت شکــن

دیوانه ام ،دیوانه ام ،دیوانۀ چشمان تو
ازعقل وخویش دورم نمود،لعل لب خندان تو


گربشنود نام ترا ،دل از قفس بیرون شود
عالم شده حیران دل ،لیکن دلم حیران تو


در بندحسن وجمالت،افتاده ام دست هوس
بادا که بر دارم کشند،درحلقـــۀزلفان تو


ای خالق نازوادا، ازمن چه خواهی بیش ازین
جانی که دارم در بدن،آنرا کنم قربان تو


طفلی چه داند ارزش لعل وصدف مرجان را
ترسم که بازیچه سازدت، آن طفلک نادان تو


جزءاین نخواهم از خدا،درزندگی یکبارهم
باشد بچینم میوه ئی، ازباغ توبوستان تو


با سنگ کوی جمالت،تابوی سنت بشکنم
دستم به دورگردنت،چنگم به آن لرزان تو


جانا مرا معذور دار گر بگذرم از حد خود
چون آشکارصحبت کنم، از رازتو پنهان تو


مسعود حداد
15 جولای 2013

 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب