27-12-2014

مسعود حداد

راز گــــــــــردون
27-12-2014

مسعود حداد

راز گــــــــــردون

ای که یادت خامۀ شعرم شده
شعرمن در بین خامه گُم شده


بیش ازین دوری مکن نا مهربان
چون دلم درهجر تومغموم شده


آن تبسم های تو آید به یاد
خنده های قهقه ات موهوم شده


گاه ،گاه یادم نما، ای نازنین
یاد من درذهن تو معدوم شده


روزگاری خادمی کردم ترا
خادمش مغضوب آن مخدوم شده


من کنون در برزخی افتاده ام
دوزخ وجنت به من معلوم شده


آ مرا ، از آتشِ دوزخ رهان
روح من ازدود آن مسموم شده


گوشه یی ازباغ خود جایم بده
راز گردون گر بتو مفهوم شده


مسعود حداد
5 اگست 2014

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب