مجلات و کتب

25-01-2015

عبدالواحید رفیعی

عــــــــــــریضه باطله


 بند اول

 
ازمدتها منتظربود ، یا بهتراست بگویم ،همیشه منتظربود ، منتظربود تا موتری از شهربه قریه بیاید ، گوشهایش تیزبود تا صدای موتری را بشنود  که ازشهرآمده است و چند سواراطوکشیده وتمیزداخل آن نشسته باشد که مربوط کدام موسسه یا یک ارگان دولتی باشد ، برای او فرق نمیکرد ،همینکه ازشهرآمده باشد کافی بود که امیدی دردلش جوانه زند. وقتی صدای موتری درقریه می پیچید گوشهای گلستان بی اختیارتیزمیشد ،اگر درخانه بود زودچادرش را بسرمیکشید ، پلاستیکی راکه همیشه د اخل پوش قرآن گذاشته شده بود ازطاقچه برمیداشت ، به سرعت خودرا ازخانه به بیرون می انداخت ، چنان باعجله که گفتی به پروازآمده است ، به دهانه درلحظه ای صبرمیکرد ، صبرکه نه ،مکث میکرد، تا رد صدای موتررابشناسد ، بعد طرف صدا به راه می افتاد،طوری که به نظرمی رسید می دود ،یک طوری خیز می زد ،که گفتی الآن پرمیزند ، درآن دم ازهرکس سرراهش میشد می پرسید : کجاشد ؟ همی موتررا میگویم ،کجاشد ؟ طوری می پرسید که به نظرمی آمد او از موتر جامانده ، یا فکرمیکردی گلستان بدنبال موجودی است که ازاو فرارکرده یابه دنبال کسی که  اورا جاگذاشته است واوسراسیمه وشتابزده  می خواهد اورا گیر بیاورد ...وقتی  خودش را به موتری که ازشهرآمده بود وداخلش چند نفراطوکشیده بود می رساند ،اول سعی میکرد بفهمد که آدم مهم داخل موترکی  است و کدام سمت موترنشسته است ، شیشه همان طرف راباکف دستش تک تک می کرد ،وتا شیشه موتربازمیشد ،درهمان حال کاغذی را که به دقت داخل پلاستیک پیچیده شده بود ازپلاستیک درمی آورد ، ودرهمان حال با نوعی عجزوزاری  گب میزد ، همه آنچه را که درعریضه نوشته شده بود میگفت ،بدون آنکه بداند یا بخواهد بداند که کسی گوش میدهد یانه ،ودرآخرهمان گب های تکراری ،که ناخودآگاه وازروی عادت برزبانش جاری میشد ؛ " ... برار جان خداخیرت بده  یک فکری به حال مه بکنید ، من دردم وبه که بگم ،بیست سال آژگاره که همیطورحیران وویلان به خانه ماندم آخه کی به داد ما برسه ؟ ..... وبخشی ازگبهایرا که داخل عریضه نوشته شده بود...
کاغذی را از داخل پلاستیک درمی آورد ، کاغذ ازبس بازوبسته شده بود،ودست به دست گشته بود ،ازخطوط تاخوردگی هایش پارگیهایی برداشته بود ، کاغذرا به دقت بازمیکرد وبه دست همان آدمی می داد که او فکر میکرد آدم مهم همین موتراست و برای امرمهمی ازشهرآمده اند .
این کاغذ عریضه ای بود کهنه که با خط درهم ریخته ای نوشته شده بود  ، ونشان می داد که این عریضه چند سال قبل به رشته تحریردرآمده است  . درصفحه اول کاغذ چنین آمده بود :
".ورقه عرض گلستان بنت گل احمد مسکونه ...........
احتراما به عرض میرسانم که درآوان طفولیت موقعی که من پنچ سالم بیشتر نبوده ، پدرممرا به پسری به نام رستم ولد ارباب جبارنامزد کرده است که ازمدت مذکوربیشترازبیست سال میگذرد که گویا ازاین ناحیه من متضرروخواهان طلاق میباشم . وقرار معلوم شخص مذکورهمسردیگری اختیارنموده ومن بی سرنوشت هستم . جریان بمقام محترم تحریریافت تا مطابق احکام شرع شریف درمورد سرنوشت من رسیدگی شود ............"
درپشت عریضه یک جمله با خط ورنگ سیاه که نشان میداد بایک قلم گران بهای پرگارنوشته شده است ، چنین آمده بود :" به ریاست محترم محکمه ، طبق شریعت غرا اجراآت گردد " ودرزیرآن امضایی آمده بود که اگرخواننده خوب دقت میکرد می فهمید که صاحب امضاء ولسوالی بوده که درزمان تحریراین ورق دراین ولسوالی ماموریت داشته است .
ودرزیر آن با قلم ورنگ دیگری به صورت مورب چنین نوشته شده بود :" محتوای این عریضه ومسمات نامبرده قبلا مراجعه کرد ه است ودوسیه نسبتی به علت عدم وجود دلایل مکفی ومقنع درمحکمه محفوظ است وحل مسئله قبلا طبق توافق دوطرف دعوی به شورای قریه وموسفیدان محل محول شده است "
....
گلستان طبق عادت سه ساله اش همیشه این عریضه را برای هرموتری که ازشهرمی آمد واو فکر میکرد ازولایت آمده است ویک هیات است ، نشان می داد وبعد میگفت شما وخدا یک کاری بکنید این عریضه مرابه ولایت ببرید .... اما هیچ کس به زاری وعریضه او تا کنون توجهی نکرده بود هرکس که آمده یود به نوبه خودعریضه راخوانده بود ورفته بود.....
تا هنوزهیچ کس به عریضه او جواب درست نداده بود ، یعنی نمی دانست جواب درست این عریضه چه است ، همه بعدازانکه عریضه را می خواندند ، سری ازروی تعجب وتاسف تکان می داد وبا چند سئوال سربالایی که نامزدد حالا کجاس ؟ ... چند وقته نامزدی کردی ؟ عقدشدی ؟.... ، عریضه را تا میکرد دوباره میداد  به دست گلستان ومیگفت :
وظیفه ما نیست همشیره .....
وگلستان هردفعه گفته بود : پس وظیفه کی است ؟ وجواب های گوناگون دربرابراین پرسش خود شنیده بود ؛
هرکس یک جوابی به گلستان داده بود ، یکی گفته بود ؛ بروولسوالی ، یکی گفته بود؛ محکمه برو ؛ یکی گفته بود شورای قریه باید حل کنه و.......
ولی گلستان همه اینها را رفته بود ، ولسوالی به او گفته بود بروازمحکمه درخواست طلاق بده ، محکمه گفته بود ، طبق قوانین مدنی کشور وشریعت زن حق طلاق نداره مگه انکه چهارشرط شرعی داشته باشه ، ولی گلستان نمی دانست این چهارشرط چه است یک روز که ازملای قریه پرسیده بود ملا طوری به او جواب داده بود که او یک کلام ازحرفهای ملا را نفهمیده بود ولی یادش مانده بود که ملا گفته بود ؛ این شرایط شامل دوسیه شما نمیشه ،شما باید خانواده شوهرت را راضی کنی تا رضایت به طلاق شما بدهد .......شورا به او گفته بود تو عقد شرعی شدی ، ایجاب قبول صورت گرفته ازطرف وکیل شرعی تو که درآن زمان پدرخدا بیامرزد بوده فاتحه شدی ....بنا براین تو حق طلاق نداری مگرانکه شرایط شرعی طلاق موجود باشد ....ویاد ش می آمد که شورا چه فیصله کرده است ، یک بارکه رستم راضی شد به گلستان طلاق دهد قضیه را به شورای قریه سپرد ..... وشورای قریه ریش سفید ها و... جمع شدند فیصله کردند که گلستان جانش آزاد است به این شرط که گلستان قیمت یک دختررا که رواج است  به داماد بپردازد . اما گلستان گورش کجا بود که کفن اش باشد ، هرگزنتوانست که این مبلغ را پیداکند ، هرچند که مادرش به همه قریه به نوعی گفته بود ؛ کسی که این مبلغ را بدهد گلستان با او ازدواج خواهد کرد ،اما هیچ کس تا حالا پیدانشده بود این مبلغ را بدهد واین جام زهررا بنوشد ...... همه از رستم وفامیلش می ترسیدند ، حتی اگرطلاق هم می داد ، گلستان به سان میراثی ازآن رستم بود ورستم چشم دیدن کسی دیگررا نداشت که به گلستان به چشم زنش نگاه کند غیرت اش قبول نمیکرد ،گرچند که هیچ دلبستگی هم به گلستان نداشت ،اگردلبستگی داشت که زن دیگری اختیارنمی کرد  .....
مادرش نیزهمیشه گلستان رانصیحت وگاهی سرزنش میکرد که برود با رستم زندگی کند ، یادحرفهای مادرش می افتاد ولی زیاد به دلش رغبتی به این حرفا نداشت مادرش همیشه می گفت ؛ بسازدخترجان ، عیب داره ، مردم به دختری که ایله شده باشد ، به چشم بد می بینند بروسرخانه زندگی ات دختر، وهمیشه به یاد دخترش میداد که دختراستازیدالدین همینطوربه چهارسالگی سردوانباغ عروسی کرد رفت ، چهارتا بچه برای ارباب ظاهرزایید ، دخترمیرعبدالله هشت سالش بود که زن حاجی شاهمیر شد و.... ازاین گونه مثالها آنقدربه رخ گلستان میکشید که کسی ازدخترای همسن گلستان نمی ماند ولی گلستان همیشه درجواب مادرش گفته بود ، هرکسی قسمت خودش را می بینه مادر ، دختراستازین الدین که تاوان رسوایی پدرش شد ، پیرش به ناموس مردم به چشم بد دیده بود باید تاوان میداد ، دختره به جرم کاری که پدرش کرده بود تاوانی شد ، آخرش که چه ؟ بیچاره دختربه چهاردسالگی زجرکش نشد ؟ پیر خدابیامرز من نه قتل کرده ، نه زبانم لال گند رسوایی زده ، که مرا به تاوان داده باشه ، .... مادرش همیشه درجواب گفته بود ؛ درسته که خدای نکرده پیرخدابیامرزد زبانم لال قتل نکرده ، بدی نکرده ولی با زبان خودش فاتحه کرده ، همه آنجا بوده اند ، شهادت میدن ، پدرتته درقبر عذاب نده ، .... برادردرمیان این گفتگوهای مادروخواهرساکت بود وگوش میداد ، گفتی که زبان ندارد ، سالها جان کنی درکوه وکمراورا اززبان انداخته بود ،هیچ نمی گفت ، هیزم وکارصحرا اورا ازبان انداخته بود شاید یادش رفته بود که باید حرف هم زد ، کاربود وکوه ، صحرا وهیزم بودوخرش ، کوه وکمراورا مثل خودش سنگین وتوداربارآورده بود ، چیزی نمی گفت ولی درسینه غوغایی داشت ازدست خواهر، ازدست مادر ، ازدست روزگار، به همین خاطرگاهی که به قهرمیشد وحوصله اش سرازیرمیشد ، باهمان تسمه ای که خرش را به کوه هی میکرد ،چنان به جان گلستان می افتاد که کسی خرش را به صحرا نمیزد ، آنقدرمیزد ومیزد که هردوازنفس می افتاد ند ، این گونه اتفاق خیل کم روی میداد ،گاه گاهی پیش می آمد که مراد گلستان را به زیرتسمه اش گیرد، چون مراد کوچکترازگلستان بود مراد همیشه سعی کرده بود با گلستان دهن به دهن نشود ، ولی با آن همه گاهی پیش می آمد که اختبیارازکف میداد ، باآنکه زبان نداشت دست بزن داشت چون با خرکلان شده بود ....
 
 
گلستان هم اکنون 28ساله بود ،با چهره ی زیبا وچشمانی که گویی هردم به سینه چنگ می اندازد تا دل وجگرآدم را برباید ،لبانی ورم کرده وگوشتالویی داشت ، بارنگ سرخ نزدیک به جگری وکمی بلند قد با اندامی نسبتا تنومند واکنون 23 ساله که او نامزد رستم است ،23 قبل وقتی که گلستان فقط پنج سال داشت به نامزدی رستم پسرارباب جبار درآمد ، طوری که ازمادرش شنیده بود ؛ یک روزکه پدرخدابیامرزش روی سکوی مقابل آسیاب قریه ودرزیردرخت توت نشسته بوده وتعداد زیادی ازاهالی هم جمع بوده اند که ازآن جمله هم اکنون سردار آسیابان وغلام میرآب زنده است ، چلم وچای می خوردند ودربرابرآفتاب پاییزقصه میکردند وازهردری سخنی می گفتند  .... وپدرش درحالی که سرش پرازباد وگرم از لاف بوده است ، درحضورمجلس اعلان میکند که همین دخترم برای بچه جبارخان نامزدی میکنم .......با زبان جاراعلان کرده بوده که گلستان دخترم را به بچه ارباب جبار دادم ودرهمان مجلس به قول ملاایجاب قبول میشه وملا غفار هم دستی بلند کرده فاتحه میکند .
ازهمان روز گلستان به پای رستم شد ونامزد ودرهمان مجلس ملای مسجد که حضورداشت عقد و نکاح گلستان را برای رستم بستند وفاتحه خوانی شد .وبعد ازچند سال پدرمرد وگلستان ماند همراه مادرش ومراد برادرش که 8 سال ازاو کوچکتربود ، آنروزنه گلستان ونه رستم هیچکدام نفهمیده بودند که آنها زن و شوی شده اند ........
رستم بچه سرداربود که ازسالها قبل وقتی که 7 سالش بوده گلستان به گردن او بارشد ولی او بعدازآن دختردیگری را به عقدخود کرد وبه گلستان هم جواب نداده بود ،نه اورا عروسی کرد ونه اورا رها میکرد ،وگلستان نیزمجبورشده دست به عریضه ومحکمه برد ، واین عریضه را زمانی نشوت که عریضه قبلی کارگرنیافتاد وموسفیدان قریه باری را بردوش او نهاد که تا ابد اززیرآن نبراآید پیشکش یک دختربه نرخ روز ؟........
بعدازانکه اولین عریضه اش را ولسوالی به موسفیدان قریه موکول کرد ،، موسفیدان قریه بعد ازنشستی که داشتند ، برای طلاق او پیشکش یک دختررا تعیین کردند ، گلستان این دومین عریضه را به ناچارنوشت برای ولسوال....
 
.....گلستان همیشه درقریه سرگردان بود ، وباب طبع جوانان رفتاری داشت شوخ وبی قید وآزاد ، سالها ی درد ودربه دری  اورا طوری ساخته بو د بی باک وبی پروا طوری که هیچ چیزی ازنزاکتهای که یک دخترخانه باید داشته باشد دراونبود ، یعنی دراونمانده بود ، سالها دوندگی اورا طوری ساخته بود که هیچ نشانه ای از حجب وحیای  زنانگی دراو نمانده بود ...
......با مردان ده بذله گویی میکرد ، با زنان دهن به دهن میشد ، آنطورکه همه به او به چشم یک پیرزال جوان مینگرستند .اما هیچ کس جرأت نمیکرد به او به چشم بد نگاه کند ، یعنی هیچ مردی درهنگام رویارویی با گلستان این شهامت را درخود نمی دید که حتی فکر بد درحق گلستان بتواند چه برسد به انکه نگاه بدداشته باشد .....
گلستان را همه قریه می شناخت ،همه با اوزبان به زبان میشد ند ، اوبرای اهالی قریه مایه شادی وبذله گویی بود ، پیروجوان ، زن ومرد زندگی خودرا درزندگی گلستان گره خوردده می دید ند ، به همین خاطردرد اورا حس میکردند ، می فهمیدند که گلستان چه کشیده است وچه میکشد ، چون همه قریه زن ومرد قریه بازندگی گلستان زندگی کرده بودند همه آدمای قریه زندگی را سپری کرده بودند ازنوع زندگی گلستان ، همه دردرون زخمی را داشتند که گلستان داشت ،ولی زخم اش سربازکرده به فریاد تبدیل گشته بود ، درحالیکه دیگران درسکوت سوخته بودند  ،مردوزن قریه ازسرگذشت  او خبربودند ، هرکسی به او یک چیزی میگفت ، یا نصیحتش میکردند ، یا دلداری اش می دادند ،وبعضی هم  اورا دست می انداختند واونیز بی پروا قاطی شوخی های آنها میشد وجواب میداد .... یادش می آمد که یک روز خلیفه نصرالله گفته بود ؛ تنها راه چاره تو اینه که همی لالو را شوی کنی ، دیگه کس که جرئت نمیکنه ترا بگیره ،لالو مردی بود میان سال ودیوانه مزاج که خانه وزندگی نداشت با موهای بلند وریش انبوه درقریه ویلان وسرگردان میگشت  ..... یادش می آمد که صوفی برات به او گفته بود حالی دیگه پیرشدی چه میکنی طلاقه ، بشین همی مادرتته جمع کن یک صواب آخرت نصیبت میشه ،ازدنیا که خیری ندیدی ، یادش می آمد که یک روز سواریهای یکی از همین موترها دربرابر جزع فزع او گفته بود ؛ هرجا که بری همی آشه وهمی کاسه ، .... ولی گلستان درجواب گفته بود ؛ میگن درشهر زودتربه زنا طلاق میدن ، اگه میشه مرا همراه خود ببرید شهر، مادرم هم به خاطرمه میایه .... ، ولی سواری ها قاه قاه خندیده بودند ؛ ... یکی ازآن میان گفته بود بیا اینه بغل دست رسول بشی ، که ببریمته شار ، ولی یادش آمد که همان مردکه دیگران اورا رسول گفته بودند ، گفته بود ؛ ازخدا بترسین ،نه نه من زن دارم ازخدا بترسین .... بعد همگی قاه قاه خندیده بودند ..... وگلستان نفهمیده بود چرا اینها ایقه می خندند ،حیف خورده بود که موترجا نداشت وگرنه آنها اورا همراه خود می بردند شهر ...... .....یادش می آمد که یکی دیگه گفته بود ؛دخترجان طلاق هم که بگیری کسی دیگه تورا نمیگیره ،ازترس رستم ، مگه خانواده ارباب جبارمی گذارند عروسش بره زیرلنگ یکی دیگه ،طلاق هم که بده باید تا آخرعمرپای مادرت بشینی ،همی خوبه حالی یک نامی بالا سرت است ....... یادش می آمد که درجواب گفته بود ؛ بخدای یگانه قسم اگه یک دفه همی طلاق خطه بگیرم کوری چشم ایناهم که شده لالوکه چه ؟خرس بیابان هم که باشه شوی میکنم ، تو منو نمیشناسی ....همه وهمه هرروزدرذهنش خطورمیکرد
ولی جمله ای را که یکی ازاهالی شهر به او گفته بود اورا به خود مشغول کرده بود ، همیشه به  یادش بود فراموش نمیکرد ،نمی توانست فراموش کند، یک روز که مثل همیشه رفته بود سرراه یک موتر وعریضه اش را داده بود ، شنیده بود که یکی از سوارای موتربرای همراهانش گفته بود ؛ ای رقم عریضه ها به جایی نمیرسه ، تنها راه چاره اینه که پشت یک موترسیکلت بشینه جایی بره که فقط خدا اورا بشناسه ودیگه هیچ ...این جمله راگلستان شنیده بود وبه دلش نشسته بود ، گلستان هیچ وقت این جمله را فراموش نکرده بود ،یعنی نمیتوانست فراموش کند ، این جمله زیر دل گلستان را سیخ سیخک میکرد وهمیشه درگوشش زمزمه میکرد ودرسینه اش تکان تکان ودرسرش صدا میکرد ......
 
ازآن زمان حالاگلستان مدتی بود که منتظریک موترسیکلت است که اوپشت آن بنیشیند وجایی برود که فقط خدا اورا بشناسد .......
 ادامه دارد

نوشتن دیدگاه