مجلات و کتب

25-01-2015

عبدالواحید رفیعی

شب يلدا و تربــــوز هــــاي زيـــر كاه ...

 

كودكي زمان درك بهترازبعضي اتفاقات زندگي است ودوره ي ماندگاري وپايداري بعضي حوادث اطراف آدم به شكل شيرين آن مي باشد . به شكلي كه دربزرگسالي هيچ گاه نمي توان به آن زيبايي وشيرني آن را درك كرد. شب يلدا هم يكي ازآن شب هايي بود كه درذهن كودكي ما ، معني شيرين تري داشت . مثل تربوز(هندوانه ) رسيده وسردي كه درشب يلدا مي خورديم تا هزارسال عمركنيم . شب يلدا براي بزرگسالان معني درازترين شب سال را داشت . آنها درآن شب به وسيله ي تربوزدرجستجوي سلامتي شان مي گشتند ، ولي براي كودكان ضمن شادي وشوروشعف ، معني بيدارخوابي ، فال وخسته وكِشته وتوت خشك وتربوزخوري را ميداد .... 
كودك وخورد كه بوديم وقتي مراسم "پاليزلَش " ميشد ، يعني حاصلات پاليز(جاليز) را كه عبارت بود ازتربوز(هندوانه ) خربوزه ، بادرنگ (خيار) كدو و...، را جمع مي كرديم يا به قول ما پاليز را " لَََش" مي كرديم ، پدرم بيشترازهمه وهرچيزي ياد شب يلدا بود ، ويا شايد با ديدن تربوزياد شب يلدا مي افتاد . سردهقان صدا مي كرد " يگان ده بيست تا تربوزخوب جدا كن بري شو يلدا " و دهقان نيز چند تا تربوزرا كه به نظرش پوست ضخيم وكلفت داشت ، جدا برميداشت ، كناري ميگذاشت تا كسي دست نزند .
"پاليزلش" هم براي خودش مراسمي بود شبيه به "خرمن گيري" ومراسم "كشتن گوسفند قديدي" كه هرسال يك باربراي هرخانه ي دردهات رخ ميداد وبا مراسمي به ياد ماندني گرچند كه براي بزرگترها يك كاربود به معني برداشت حاصلات وسرانجام يك دوره كاروعرق ريزي كه درآن روز، مزد زحمت هاي خود را مي گرفتند ، ولي براي اطفال شوروشعفي ايجاد مي كرد كه تاسالها يادش ومزه اش با روح وروان آدم مي ماند و تاهنوز شيريني وشادي آن درسرم هست . 
پدرم "تربوز" هايي را كه براي شب يلدا درنظرگرفته شده بود ، با امانت واحتياط بسيار، بارخرمي كرد ودانه دانه ازبارپايين ميگذاشت تا زخمي وضربه نبيند . بقيه تربوزهارا در"خانه كته" ي ما كه شبيه به سالوني بود وبه عنوان انباري ازآن استفاده ميشد ، مي انداختيم واضافي آن را روي بام ها مي ريختيم . تا چند ماه ، بي حساب وكتاب درهرموقع شبانه روز كه دل ما مي شد وهوس ما مي كشيد ، با چاقوي به جان تربوزها مي افتاديم . اول ازهمه سرگردي ازبدنش جدا مي كرديم تا ببينيم كه مغزش سرخه يانه ، بعد دوقاب كرده اول ازهمه مغزآن را مي خورديم . درآن زمان ودرآن سن وسال كه بركت بود وفراواني ، هيچ گاه تصورنمي كرديم روزي برسد كه ما تربوزرا مثل عسل به كيلو ومثقال بكشيم . اصلا تصور"تربوز" با "ترازو" هنوزكه هنوزاست براي ما خنده داراست ، تا چي برسد به اينكه آن را بخريم وروي آن پول بدهيم . دردهات ما هيچ گاه رواج نبود كسي تربوز را بفروشد يا بخرد . چنان بي حساب وكتاب بود كه پدرم بارهاي خررا براي خانه هاي همسايه كه پاليزنداشتند روان مي كردند . وبعد جوال را ازتربوزپرمي كرد همراه چكه وكِشته ومسكه به كابل براي فلان دوست وبهمان آشنا ورفيق وفاميل روان مي كرد . 
شب يلدا كه ازراه مي رسيد اولين چيزي كه گفته ميشد اينكه درشب يلدا خوردن تربوزثواب دارد . ازمادركلانم هزاربارشنيده بودم كه اگردرشب يلدا يك برِش تربوزبخوريم ، هفتاد نوع مرض ازجان ما دورمي شود ،با چنين باورقشنگي بود كه ما سراغ تربوزهاي زيركاه دركاهدان مي رفتيم . موقع بيرون آوردن تربوزهاي شب يلدا اززيركاه ، پدرم "چارشاخي" مي گرفت، كاه هارا پس ميزد تربوزهارا كه به حساب گذاشته بود، به حساب برميداشت وبه كناري غلط ميداد . بعضي ميديديم كه بغلش سياه شده است وبعضي شكمش پاره شده بود وازخوردن افتاده بود، دراين ميان سالم هارا يكي يكي برميداشتيم كه درسرماي غزني مثل قالب هاي يخ سرد بودند . يكي يكي مي برديم به "تندورخانه" كنارتنورمي چيديم ، روي آن جاجيمي مي انداختيم تا گرم شود . بعد مادرم سهم همسايه هايي را كه ميدانستيم تربوزندارند قاب مي كرد ، به هرخانه يك قاب مي فرستاد تا همه ازهفتاد نوع مرض درطول سال درامان بمانند . درست مثلي اين كه ما داشتيم اهالي ده را با اين تربوزها واكسين مي كنيم . 
حالا چند سالي است كه كاريزخشك شده است ، رودخانه هم كم آب است و ده خلوت ، مردم توان كاشتن پاليزرا ندارند وبعضي نيزمثل ما شهري شده اند . به اين علت ، نه پاليزي است ونه تربوزي ولي شب يلدا هست ، هرسال درموقع معين مي آيد وبي خيال ميگذرد . 
 

عبدالواحد رفيعي – هرات

نوشتن دیدگاه