26-01-2015

محمد دین محبت انوری

جنگ داکتر بــــــــا مریض دار
26-01-2015

محمد دین محبت انوری

جنگ داکتر بــــــــا مریض دار

( چشم دید عینی )

 

همین روز ها به اساس ضرورت که داشتم بعداز مدتها به شفاخانه رفته بودم وقتی به شعبه عاجل رسیدم دیدم دونفر نرس مشغول کار هسنتد ومن در جستجوی داکتر بودم که یکی از نرس ها مرا شناخت ما واو قبلا همدیگر رادیده بودیم او سابق در دفاتر وجاهای دیگری کارمیکرد وفعلا هم دربخش صحت  درس میخواند وهم در شعبه عاجل وظیفه نرس را اجرامیکند من بادیدن دوست خود مطمئن شدم که کار من زودتر اجرامیشود بخاطریکه حالا وقت واسطه وشناخت وپول است نرس مریض مراپانسمان کرد وپرسیدم داکترها چه وقت به شفاخانه میآیند ؟ همان لحظه ساعت 9 صبح بود او گفت:وقت آمدن داکترها دقیقآمعلوم نیست شاید ساعت های 11 بیایند وبعداز تدویر متینگ ودیدن مریض های داخل بستر سروکله شان پیداشود.
من که درپهلوی چپرکت مریض خود استاده بودم درین اثنا یک مریض دیگری را بالای چارپای داخل اطاق عاجل کردند وچند نفر هم  با او  داخل اطاق عاجل شدند.ویکی از آنها فبلا یکنفر از نرس هارا میشناخت واورا با خود آورده بود نرس مریض شانرا دید مریض  قبلا درکابل عملیات شده بود نرس هدایت داد تا یک قلم دوای اورا  بیرون از شفاخانه خریداری نمایند طوریکه معلوم میشد زخم مریض چرکی والتهابی شده بود  نرس وپای واز بالای سر مریض استاده بودند آنطرف اطاق یک آدم میانه قد باریش سیا وکالای چرکین برنگ سیا پهلوی یک نفر مریض که بزمین غلطیده واز شدت درد تاب وپیچ میخورد از  اومواظبت میکرد مریض شخص میانه سالی بود وریش بلندولنگی نسواری پتلون وکرتی سیا رنگ داشت پای واز مریض میخواست مریض را بالای تخت شعبه عاجل شفاخانه قراردهد اما مریض بی طاقتی میکرد واز تخت پائین میشد وبه کنج وکنار اطاق به زانو میخزید ودادوفریادمیکشید مریض عاجل از ناحیه شکم به عذاب بود نگهبان ومحافظ شعبه یکبار ودوبار با کمک مریضدار اورا بغل کرده بیرون اطاق برد وپس داخل آورد اما شخص مریض زیاد بی تابی میکرد وهرلحظه خواهش میکرد  اورا از جایش بلند نمایند پیاده شفاخانه گفت : دیگر ازتوان من نیست که هرلحظه اورا بغل کرده بیرون برده وپس داخل بیآورم مریضدار به تنهای ازمریض پرستاری میکرد او حیران بود چه کند اما  طوریکه او درجستجوی داکتران بود تا آنوقت هیچ داکتری را در شفاخانه یافت نکرده بود وگاه گاهی هم دست به تلفیون برده وبه کسانیکه خودش میدانست تلفیون میزد وکمک میخواست همین جریان را همه کسانیکه داخل شعبه عاجل بودند مشاهده  میکردند اما هیچ یک از آنها به داد مریض نرسید وکسی هم همدردی وکمک خودرا ازمریضدار نشان نداد نرس فقط میگفت منتظر باش تا داکتر بیآید  این داکتر معلوم نبودکه چه وقت میآید وتا آمدن داکتر موظف کسی این را نمیدانست با مریض چه کمکی صورت بگیرد سایر کارمندان شفاخانه هم بعضی وقت ها داخل اطاق میشدند ومثل مردم عادی یک نگاهی به مریض که ازدرد شکم وبطن خود دادوفریاد میکشید میکردند ومیرفتند ازین وضیعت معلوم میشد که ازین گونه حادثات و واقعات مشابه  زیاد دیده اند  وهمیشه بی تفاوتی وجود دارد من که قبلا  درفکر مریض خود بودم ولی بعدازدیدن آن مریض هرلحظه تمام حواسم متوجه اوبود وبا خودمیگفتم وقتی دربیرون از  شفاخانه از  زبان مردم شنیده بودم که داکتران به تجارت روی آورده اند وتداوی مریضان در شفاخانه صورت نمیگیرد واگرکدام مریض عاجل پیداشود  مریضدارمجبور است بخانه داکتر برود واورا حاضر نماید ازهمین قبیل گپ ها را باور نمیکردم حالا که مدت تقریبآ یکساعت است که مرد بد بخت مریض در پیش روی همه  جان می کند وکسی از کارمندان بخش صحی حاضر نیست به او کمک کند به آوازه ها وگپ هایکه پشت سر داکتران وشفاخانه گفته میشد واز عدم دسترسی به خدمات صحی شکایت میشد کاملا باور کردم ودرهمین فکر بودم که گناه از داکتران ومسول شفاخانه است ولی بازهم دلم برای شخص مریض بسیارمیسوخت که دیدم یک جوان دریشی پوش با قیافه شیک به چالاکی وارد اطاق عاجل شد واز مریض دار پرسید چه شده ؟ چه تکلیف دارد؟ فردمریضدار گفت : داکتر صاحب دل درد است وبسیار به عذاب میباشد من مریض خودرا به شفاخانه آورده ام ولی داکتر وجودندارد وشما مریض ام را  معاینه کنید حالت او خراب است مدت زیادی است که مامنتظر داکتر هستیم داکتر درین شفاخانه پیدانمیشود درین وقت فورآ گفت وشنید وجروبحث تندی بین مریضداروداکتر شدت گرفت داکتر که  بدون  لباس شفاخانه  ( چپن سفید ) آمده بود به مریض دار گفت :  من مریض تانرا نمیبینم برو دست توخلاص تا نزد والی ولایت شفاخانه 22 نفر داکتر کمبوددارد برو به والی بگو کمبودات ماراتکمیل کند ما درشفاخانه سه نفر داکتر داریم که در شفاخانه  کارمیکندو..... داکتر با قهر مریض را رها کرد واز شعبه عاجل خارج شد شخص که مریض را به شفاخانه آورده بود بیشتر از پیش سرخشم آمد ومیخواست مریض را سرشانه هایش کرده از شفاخانه خارج شود ولی زورش به مریض نرسید تااورا بلند کند از پیاده شفاخانه تقاضای کمک کرد اوهم گفت : من نمیتوانم مریض ترابدوش بگردانم اینبار دلم به مریض که در روی زمین افتیده بود ورنگ اش سفید پریده وبه کرباس میمانست ودیگر توان گریه وناله راهم نداشت تنگ شد وگلویم از گریه پرشد اما هنوز چشم براه داکتر بودم که شاید قهروخشم اش کم شود وبامریض کینه نکند ودوباره پس خواهد آمد وشاید حالا دلش بحال مریض سوخته باشد چشمانم همینطور بسوی دروازه دوخته شده بود یکبارخواستم بروم واز داکترخواهش کنم بیآید وبداد مریض برسد اما مریض خودم درچنین وضیعت نابسامان تنها میماند ولی آن داکتر جوان که ازاول صبح عصبانی شده بود ندیدم که دوباره بخاطر مریض که منتظر فرشته نجات بود برگردد ودست شفابخش خودرا برصورت مریض بمالد مریض که خون از وجودش خشک  شده بود ومنتظر عاطفه داکتر بود تا رسم پرستاری را بجا آورده واورا تدوای کند لیکن شرایط طوری آمده که  داکتران هم با مریضان  باخشونت رفتارمیکنند من که برخورد و رویه داکتر جوان شفاخانه را  دیدم از ادامه معاینات مریضم پشیمان شدم وباناامیدی از شفاخانه خارج شدم اما تاهنوز صدای داد وفریاد مریض شعبه عاجل بگوشم میآید.
 
پایان
چغچران
قوس 1389

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب