26-01-2015

محمد دین محبت انوری

ملـنــــگ منار جام
26-01-2015

محمد دین محبت انوری

ملـنــــگ منار جام

 

روزي از روزهاي سردي زمستاني همراه اشخاص ناشناس به راه نابلد ودر مسير طولاني سفر كردم سفرما بعداز گذشتن از دشتهاي هموار دربين دره ها وكوها ادامه يافت تا بالاخره شب را درجايكه بنام گرم او (گرم آب) مي گفتند رسيديم موقع نان ونماز شام برسري انتخاب راه بين دريور ويكنفر مسافر كه آدم خشن وزورگوي معلوم ميشد مشاجره لفظي شروع شد ناگهان مالك هوتل ( سماوارچي) آمد وجلو روي هردو  دو زانو نشست وحرف آنها را قطع كرده گفت : من نسبت بشما بهتر ميدانم از كدام راه برويد همين دوساعت قبل از بند غوك نفر آمد كه موتر شان بین برف بند شده بود وبرف زياد است از راه جام بايد بروند وشما چرا بيهوده خودرا ناراحت مي كنيد؟
بعداز شنيدن اين حرفها هردو نفر خاموش گشته دريور كمي مشوش بود وبه مسافر گفت : حالا بدل خودت ميكنم صبح سر يخ از دره جام ميرويم من كه تاهنوزدره جام و منار جام را نديده بودم درسابق تنهاعكس منار را درپوستر هاي جنتري وغيره ديده بودم واز مدتها به اميد ديدن منارجام بودم خوش شدم كه موقع برايم ميسرميشود بازكمي حيرت زده شده و روحآ احساس راحتی نمودم  كه اگر نصيب باشد فردا صبح منار جام را به آسانی خواهم ديد بعداز جند لحظه كمي جرعت كردم از يك مولوي پرسيدم آيا اين منار درنزديك سرك واقع شده ؟ وآنجا كه برسيم موترتوقف ميشود ..... مولوي گفت : از پهلوي منار خواهد گذشت واز من سوال كرد تو هنوز منار را نديده اي ؟ گفتم نخير ولي خوش دارم آنرا ببينم ولحظه اي نگاهم را بآن بدوزم ! نميدانم چند وچون لحظه ها برايم وسوسه فراهم كرد همان شب كه سرد هم بود ومن كمپل نداشتم خوابيدم وليكن خوابم نيامد نميدانم چه وقت شب بود كه صداي موتر از دور تر بگوشم ميرسيد وهمزمان بآن همه مسافرين خسته ودل بسته سفر از خواب بيدار شدند.
من نفر اول بودم كه به چوكي پيش روي موتر نشستم وبعدازخوانش دعاي خير موتر در تاريكي شب حركت كرد. شايد مدتي يكساعت ونيم از جريان سفر ما گذشته باشد كه هنوز آسمان تاريك بود مولوي كه درچوكي عقب من تكيه زده بود با تکان موتر هرلحظه خودرا درمسند چوکی محکم میکرد.  با اشاره دست برايم گفت : همين زودي به پاي منار ميرسيم من كه تمام شب بي خوابي كشيده بودم چشمانم درحال رفتن بخواب بود نخواستم اين چنين خوابي را ببينم ولحظه شماري ميكردم سرانجام عسكر با تفنگ خود جلو موتر مارا گرفت وبراي دريور ميگفت: پس دوباره بر گرديد ازين راه اجازه نيست ما ميخواستيم از موتر پائين شويم وسوي منار برويم نميدانم دريور و عسكرباهم چه گفتند که دوباره موتر به مسير اصلي خود حركت كرد.
حالا در تاريكي شب از عقب شيشه هاي يخ گرفته حتمي بايد بسوي منار نگاه ميكردم تا اينكه موتر از آب دريا گذشت من زياد كوشش كردم منار را مشاهده كنم درست موفق نشدم  يكبار هم از راننده خواهش كردم اگر امكان داشته باشد يك لحظه توقف كند همه مسافرين مخالفت كردند وگفتند: هوا سرد است ماشين موتر را يخ ميزند برويم. من در تاريكي شب ارمان بدل از كنار منار گذشتم كسيكه در پهلوي چپ من نشسته بود شروع كرد به توضيحات ومعلومات در باره منار جام من در حاليكه آرزو وشوق ديدن منار را از دست داده بودم نه تنها اين حرف ها مراقانع نميكرد بلكه خوش آيند هم نبود بدل گفتم اي كاشكي ملنگ منار جام ميبودم تا از لحظه بر آمدن آفتاب الي غروب آن به نقش ونگار قد وقامت بالايش ميديدم وآنگاه خودرا از ديدنش سيرميكردم. در سفر هاي بعدي منار را از نزديك ديدم وپهلويش استاد شده عكس يادگاري گرفتم ومهرآن در دلم زيادترشد اما همان كيف شب نامراد را نیافتم.
 

پایان
چغچران
اسد ١٣٨٨
 

 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب