26-01-2015

محمد دین محبت انوری

شــکـــــــاری دلاور
26-01-2015

محمد دین محبت انوری

شــکـــــــاری دلاور



در روز گاری قدیم مرد شکاری بود که خانه اش دربین جنگل گوشه ای کوه قرارداشت او همیشه به شکار آهو وحیوانات کوهی مصروف بود.  برعلاوه شکار به کسب آهنگری وساختن باروت ، ساجمه و وسایل جنگی  نیز مهارت داشت.
واز همین مدرک امرار حیات میکرد درقریه او غیر از اوهیج کس شکار نمیکرد اوچندین سال سابقه شکار داشت ودربین مردم مشهور شده بود در آن وقت ها گوسفندان کوهی هم زیاد بود او مرد سخی ودلاوری بود از گوشت شکار برای همه مردم قریه میداد.بعضی سامان وسایل شکار را خودش میساخت واز آن استفاده میکرد دروقت رفتن به کوه ها گاه گاهی اتفاقات عجیب  وخطرناکی برایش رخ میداد واز خطر حیوانات درنده جنگل در امان نبود.
یکروز با چند نفر همراهانش از شکار برگشته بود چون خسته وبیخواب شده بودند وخواستند استراحت کنند دربین جنگل زیر درختی بزرگی کنارهم بخواب رفتند مرد شکاری را هنوز خواب نبرده بود دید که یک خرس بزرگ یک چوب را روی شانه گرفته بسوی آنها میآید خرس وقتی نزدیک آنهاشد چوب را بالای کسانیکه درخواب بودند گذاشت  چوب  از اندازه افراد کوتاهی کرد. خرس دوباره برگشت وازبین جنگل چوب بلند وقوی تری را باخود آورد این بار که چوب را بالای افراد گرفت مساوی بود خرس میخواست با زدن یک ضربه چوب همه را یکبار از بین ببرد شکاری که از اول خرس را زیر نظر داشت درهمین حال تفنگ خودرا گرفت سری دوپایه کرد و بسوی خرس  نشان گرفت خرس ازدیدن تفنگ ترسید وچوب را بدور انداخت وبه اشاره دستان از شکاری معذرت خواسته وتسلیم اوشد.
شکاری که مردی رحم دل وعادلی بود از کشتن خرس دست برداشت لیکن خرس راتوبه داد تا وقتیکه زنده است به آنها ضرر نرساند. خرس هم در روی خاک با دست وبینی توبه کرده وشکاری اورا اجازه داد که برود خرس خوشحال شد واز آنجا فرار کرد.
روز دیگر شکارچی در زمستان سرد به شکار رفته بود وچند راس گوسفند کوهی را شکار کرده بود چون روز به پایان خود نزدیک شده بود مجبور بود شب را در کوه بگذراند ودرهمان کوه غاری برایش معلوم بود ورفت داخل غار وسایل شکارش را به کنج غار گذاشت وبرای جمع نمودن هیزم بیرون رفت هیزم را جمع کرد آتش را روشن نمود واز گوشت شکار برایش کباب میکرد که درهمین موقع یک حیوان وحشی بزرگ شعبیه خرس با موهای بلند داخل غار شد وپهلوی شکاری نشست ومتوجه شکاری بود شکاری گوشت را بخاطر پختن از تن گوسفند جدامیکرد اوهم یک قسمتی از بدن گوسفند را جدا نموده واندکی روی آتش گرفته آنرا میخورد.
مرد شکاری که از تفنگ خود دور بود ومجال گرفتن آنرا نداشت فکر کرد اگر همینطور باشد بزودی گوشت شکار خلاص شده ونوبت او خواهد بود.
شکاری از چربی گوسفند دست وپا وتمام بدن خودرا چرب نمود حیوان هم همین عمل را انجام میداد وقتیکه دید حیوان وحشی همه موهایش را چرب نموده یک شاخه چوب را بآتش روشن نموده ودرقسمت های از دست وپایش نزدیک کرد خرس هم این کار را تکرارکرد چون تمام موهایش چرب شده  بود با نزدیک شدن شعله آتش موهای بدن حیوان آتش گرفت آتش همه بدن اورا گرفت او دربین غار دست وپنجه اش را بر سرورویش زد وبی طاقت شدواز غار خارج شد با وزیدن باد شعله آتش زیادترمیشد، با شدت وتیزی از بلندی کوه به سمت پائین دوش کرد وصدای وحشتناک او درکوه ودره انعکاس میکرد.
شکاری شب را آرام درهمانجا سپری نمود صبح وقتی میخواست برود بخانه چند گوسفندی که شکار کرده بود زیر خاک وسنگ پنهان نموده وکمی باروت بالایش پاشید ونشانی کرد تا بعدآ دیگران بیایند وآنرا به قریه ببرند. ا ودرمسیر راه رد پای خرس را تعقیب کرد رسید درجایکه از بلندی کوه با پایئن افتاده ومرده است.
وهمچنان دریک اتفاق دیگر مردشکاری درحین پالیدن شکار دربین جنگل متوجه شد که یک اژدهار بسیار قوی اورا توسط تنفس (نفس) دهن خود بسویش کش میکند شکاری هرچه کوشش میکرد زودتر از اژدهار دور شود قوت وزور او کم میشد ونمیتوانست برود. اژدهار به اندازه قوی وبزرگ بود که لحظه ایکه تنفس خودرا پس میگرفت شکاری از شدت آن پشت سر کشانده میشد وپاهایش از حرکت بازمانده بود.
او فکر کرد این بار خطرناکتراز واقعات دیگر است ونمیتواند فرارکند. اومجبور شد تا با مار مقابله کند جابجا نشست وتفنگ خودرا تیر انداخت ودقیق برسری اژدهار نشان گرفته و فیرنمود اژدهار از جایش پرید وداخل درختان جنگل هرسومی تپید شکاری با دوربین اش اژدهار رامیدید که هرطرف غلط میزند ومی تپد بعدازمدتی دید اژدهار آرام شدخواست برود بخانه باز یادش آمد اگر نشانی از اژدهار را با خود نداشته باشم شاید مردم حرف اورا قبول نکنند.رفت نزدیک مارتیرتفنگش مستقیم وسط کله مار اصابت کرده بود وسرمار پاره  شده بود او ذریعه چاقوی که باخود داشت از سر تا دم  اژدهار یک رسمان از پوستش جدا نمود وبا خود بردوقتی به قریه رسید این واقع را برای مردم حکایت کرد ونشانی را به مردم نشان داد همه به حیرت افتیده بودند.
این اژدهار همه ساله  یک یا دو تن ازمردم وحیوانات آنها را می بلعید ومردم از شراژهار برای همیشه نجات یافتندواز شهامت و دلاوری مرد شکاری  قریه شان تقدیر میکردند و از او راضی وخوش بودند.  

 
پایان
چغچران
سنبله ١٣٨٨
  

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب