26-01-2015

محمد دین محبت انوری

فــلـــــــــــک داد
26-01-2015

محمد دین محبت انوری

فــلـــــــــــک داد

 

 
 داد محمد گدا
                 داد محمد گدا
 
در قریه تنگی سفید چغچران بامردهشتاد ساله ای گدای روبرو شدم که از پانزده سال به اینطر ف به کسب گدائی مشقول است.
نام او دادمحمد ولد دوست محمد باشنده قریه رباطک الله یار ولسوالی چغچران میباشد.
او درسال ١٣٤٥ دوره خدمت عسکری اش را دربخش جاندرمه ولایت لوگر سپری نموده است ومدت سه سال در ولسوالی چشت هرات متواری بوده.
طوریکه دیده میشود روزگاراورا به گدائی ، درویشی ، عاشق گرائی، غزل خوانی ومناجات کشانده است.او فعلا در محلات تجمع مردم درهمه جا میرود از صحبت های شوخی آمیزش زنان ومردان دهکده ها لذت میبرند ونزد آنها محبوبیت دارد
وی در ضمن غزل خوانی غزل های دارو خان حاکم جنگ جو ونامدار زمان قدیم که در ولایت هرات میزیسته به زبان می آورد واز خاطرات دوران گذشته آن زمان به خوبی از جوش دل یاد آوری میکند.
دارو خان علی زائی شخص دشمن داربود که توسط شخصی بنام امیر خان رقیب خود به قتل میرسد امیر خان دارو خان را به قتل رسانده وباخانمش بی انصافی میکند.
مادر داروخان درفراغ پسرش شعرسرائی وغزل خوانی میکند که درآن زمان شعر ها ودوبیتی هایش مورد توجه مردم قرارمیگیرد وحاکم آن دوران نیز سروده ای مادر داروخان را می پذیرد وآنرا چاپ میکند.
این پیرگدا ودریش صفت پانزده سال قبل خانم خودرا از اثرمریضی که عاید حالش شده بود در ولسوالی چشت ولایت هرات از دست میدهد وتاهنوز به ازدواج دیگر تن نداده وکوشش وعلاقه  اش برای آن است تا نفقه فرزندانش را تهیه کند.
قرار گفته خودش یک دختربیوه ودوپسردارد پسرانش ازوی جدا شده زمینهای اندکی که ازپدر برایش به میراث رسیده بود فروخته اند وپول آنرا درعوض پیشکش زنان خود به مصرف رسانیده اند.
او زمانی هم درحین گشت وگذار درمنطقه الله یار نزدیک دره لگ لگ با گروپ ازپری ها روبرو میشود وآنها رامی بیند که تمام شان لباس سرخ به تن داشته ومشقول سرود خوانی هستند.
وی در اول فکرمیکند این گروه سه نفری از زنان قریه باشند ولی بعدآ میداند که این زنها نه بلکه پری ها هستند با تماشای متواتر از مسافه چند متری پری ها عبورمیکند گروپ پری ها اورا زیر نظر داشته به اونظاره میکنند مرد درویش نیز متعجب شده و متوجه ایشان مییباشد می بیند تنها فرق را که صورت وشکل آنها نسبت به انسانها دارندآن است که چشمان پریها چاک شده بود یعنی زیر چشمان شان یک پاره گی اضافی داشته است وقد واندام متوازن وباریک داشتند وهمه بیک شکل وچهره بودند  اوهمچنان گفت : روز های بعدی وقتی ازهمان محل که راه رفت وبرگشت دایمی وی بود می گذشت گروپ زنان پری را نمی بیند تنها صدای آواز خوانی ونواختن تنبور آنها بگوشش میرسد.
روز اول که دسته سیار پری هارا مشاهده کرد آنها بعداز وقفه راهی کوه نزدیک میشوند وداخل غارکه دربغل کوه است پنهان میشوند گمان میرفت که آن غارجای اصلی بودوباش پری ها بوده باشد.
مردگدا حادثه روبرو شدن به پری هارا تامدت ده روز بکسی نمیگوید ولی سرانجام دلش طاقت نمیکند ونزد ملا محل میرود و جریان دیدن آدمهای عجیب وناشناخته را به اوقصه میکند وملابرایش میگوید چگونه نمیدانی که درشب پروازمیکنی او میگوید من خبرندارم پرواز دربلندی کوه برایم رخ میدهد وپائین میآیم وهمان احساس عجیبی مرادست میدهد.
سالیان درازی ازین خاطره وچشم دید پیرمرد می گذرد اوبار دیگر گروپ پری هارا نمی بیند وفکر میکند از ترس صدای تفنگ ودرگیری جنگ های منطقوی فرارکرده باشند.
پیرمرد هشتاد ساله هنوزهم شوق جوانی برسرداشته و ازگذشته های عمرش به نیکی وخوبی یادآوری میکند وهمچنان شوق داشتن زن از دلش نرفته بود.
او قصه ها وداستانهای کوتاه ازکارکرد اشخاص مشهور واربابان ، قوماندانان وملاهان دوران گذشته را بیان میداشت ودایم از سرگذشت آنها به لهجه شیرین وملایم خاص خودش که همزمان سرش را شور میداد درهرمحفل بازگو میکند.
او علاقه خاصی  ملاقات با بزرگان وثروتمندان دارد وهمچنان زمانیکه او درقریه جات سفرمیکند یک الاغ همرای خود میبرد وزنان قریه دور او جمع میشوند وبرای شنیدن آوازش منتظر میباشند وبعضی اوقات برای ادامه آوازخوانی اورا مجبور به نشست بیشتر میکنند و او ازین برخورد دیگران تاحدی ناراض به نظرمیرسید.
مرد پیر گندم ومواد غذای که بدست می آورد برای محتاج تراز خود قرض میدهد وقرارگفته خودش مبلغ سه هزار افغانی  تاهنوزقرضدار میباشد.
تا آندم خودش ازین سفروگشتن درقریه ها چیزهای آموخته ودل چسپی محکمی برای ادامه آن دارد وبعدازین نیز تازنده است دوریشی وغریبی را با بخاطر بیرون رفت از گرفتاری های مادی زنده گی بر غنی بودن ترجیح میدهد.
مردگدا خداپرستی ، راستی ، پرهیزگاری وشکسته نفسی را یگانه راه نجات از شر شیطان وبدست آوردن رضای خداوند دانسته وآنرا به حال وهوای دنیای ابدی میدهد.
او از اعمال بد گذشته اش پشیمان بوده وهر لحظه توبه میکند ومیگوید این بختم را فلک داد ومن از داد فلک راضی هستم و درجواب سوالی که پرسیدم چه چیزرادرین دنیا دوست دارد گفت : من زمین را دوست دارم بخاطراینکه حالا بالای آن زنده گی میکنم ودر آخر درآن دفن میشوم.
 
پایان
 چغچران
عقرب ١٣٨٩

 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب