27-01-2015

محمد دین محبت انوری

تحــفــــه مکتب
27-01-2015

محمد دین محبت انوری

تحــفــــه مکتب

 
درمقابل دورازه ورودی دومی لیسه دخترانه دو دختر هشت ونه ساله مقابل همه نشسته بودند ومانند کبوتر های ملاقی همنوا وهم نفس گرم نقل وگفت وگو شده بودند در فضای همه گپ هاوقالمقال ها سخن ایشان درست بگوش نمیرسید هردوبه لحجه  متفاوت وچالاک حرف میزدند از لابلای حرف های شان قهقه خنده بلند ترشنیده میشد دخترک روبرو سمت راست لب گرده چشمان سیاه وابرو های پیوسته تیره بینی شلغمی مانند موهای سیاه داشت ودخترک سمت چپ که بوت پلاستکی سیاه در پای کرده بود واندام لاغر وچشمان تنگ پندیده با فرورفتگی موهای خرمای رنگ وبینی هموارکوتاه بود تیز تر ازدخترک سمت راست به گپ هایش اینطور ادامه داد:
خبرشدی بعدازختم این هفته به ما وشما تحفه مکتب میدهند آن دخترها دوست داشتند بیشتربه  مجلس خود ادامه  بدهند که ناگهان خانمی پیروزرنگی مجهز با چوب دردست بالای آنها حمله کرد دخترها ازینکه غافل گیرشده بودند نتوانستند مانند روزهای گذشته براحتی دوباره داخل صنف درسی شوند واز چنگ پیرزال که در دواندن وکوبیدن چوب برشانه های همه دختر ها جلد (چابک) شده بود نجات پیداکنند بهرصورت دختریکه بوت های پلاستیکی پوشیده بود بیشتر از دختر دیگر کوتک خورد وچون نسبت به دوستش بی جان وضعیف بود یکبار بزمین افتید وقتی به عقب خود نگاه کرد فهمید که فاصله کمی بین او وپیرزال است با یک جست جانانه خودرا بدوازه صنفش رساند. طوریکه اول این دختر ترسیده بود در آخر از حادثه موفق به نظرمیرسید او از دروازه صنف بیشتر نرفت اطراف خودرا میدید وبازهم لب خند میزد ولی پیرزال نگهبان دستان اش را به علامه توهین وسرزنش به سوی او تکان داد ورهایش کرد.
چنین معلوم میشد که این زن زده گر حق داشت شاگردان را تا دروازه صنفشان تعقیب نماید همچنان او برعلاوه راندن دختران درموقع تفریح وناوقت آمدن به صنف هایشان صلاحیت زدن چوب را نیز داشت بعداز ختم زدن، گپ های هوشداردهنده وناموزون که درست فهمیده نمیشد نیز بزبان می آورد واز زدن دختران هم خسته به نظرمیرسید.ولی او بیچاره گناهی نداشت واز مظلومیت چوب صداقت را برجان دیگران  میزد.
هدف او آوردن نظم ودسپلین درمکتب بود آرام کردن صدای خنده بلند دختران بود پراگنده کردن گله های دختر که در بیرون از صنف استاده بودند وبین خود مجلس داشتند ویا دختر های که درموقع ساعت درسی بخاطر رفع تشنگی به کنار تانکر آب می آمدندبود او چه میدانست کدام دختر تشنه است وکدامش نیست رفته رفته وظیفه زن نگهبان سنگین تر میشد.
دخترانیکه تازه شامل این مدرسه عالی دخترانه ولایتی میشدند او آنهارا میشناخت وحق اولیت کوتک زدن وترساندن را به آنها میداد تا در آینده ازامر او سر پیچی نکنند شاید چندین سر دختر را شکستانده ویا اوماس داده باشد ممکن کسی در بین دختران وجود داشته باشد که با پیرزال دوست شده باشد ویا سابقه دار باشد ازروی شناخت که با اودارند هیچ کوتکی از جانب پیرزال نخورده باشند.
حالا دوباره میرویم به سراغ دخترانیکه بین خود به شوق گرفتن تحفه مکتب درد دل داشتند.
دختر اولی که به صفحات اول بعضی کتاب ها آشنای داشت با خاطر آرام هر روز به مکتب میرفت ولی دختردومی وقتی بخانه رفت ومادرش آگاه شد که در ختم هفته تحفه برایشان داده میشود تا روز توزیع تحفه دختر خودرا نگذاشت که پایش را به نیت رفتن به مکتب بردارد اما روز توزیع تحفه  بازدختر را آماده مکتب کرد وتاکید نمود که امروز سروقت حتمآ به مکتب میروی ومتوجه باشی که تحفه مکتب را بدست آورده بسلامت بخانه برسانی طفلک به مکتب حاضر میشود وخلاف عادت قبلی پهلوی دروازه صنف منتظر دوستش می نشیند ولحظه شماری میکند که اتفاقآ دوستش کمی نا وقت به مکتب می آید وبازهم طبق معمول بعداز احوال پرسی خنده کنان باهم مصروف صحبت می باشند ودختر اولی می پرسد چند روز به مکتب نه آمدی دومی گفت: مادرم مرافقط روزهای گرفتن تحفه به مکتب اجازه میدهد همین موقع معلم نیز خوش وخندان داخل صنف میشود ودرسهارا شروع میکند دخترک هرلحظه به فکر واندیشه گرفتن تحفه مکتب میشودوبدرسها هیچ توجه نمیکند تا اینکه نوبت صنف اومیرسد ودرقطار گرفتن تحفه سردوپای استاد میشود وبالاخره تحفه مکتب که یک بسته بسکویت است به دستش میدهند وبادوش وپرش بسوی خانه میرود مادر که به امید آوردن بسته بسکویت نشسته است بادیدن دختروبسکویت خوشحال میشود فورآ سر بسته راباز میکند وآنرا بین خود تقسیم میکند وبحق معلم ومکتب دعامیکند.
 
(پایان)
چغچران
دلو ١٣٨٩
 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب