27-01-2015

محمد دین محبت انوری

روح پــــــــــــریشان
27-01-2015

محمد دین محبت انوری

روح پــــــــــــریشان



قسمت اول

اکبر هنوز به سن بلوغ نرسیده ومتعلم صنف ششم مکتب بود که درمحیط مکتب علاقه اش به شغل معلمی پیداشد.
تا آن وقت قبلا از رفتن به مکتب نزد آخند مسجد سبق میخواند ودر هنگامیکه به مکتب شامل شد دروس مکتب برایش آسان وآشنا معلوم میشد.
او فکرمیکرد غیراز کار معلمی دیگر مصروفیت وجود ندارد. دوستی ودل چسپی اکبر به مسلک معلم وقتی درروحش ایجادشد که شفقت معلمین وی ازمحبت پدرش زیادترشد وروز های رسمی تدریس به نظرش ازبهترین اوقات بود، وی میخواست همه وقته درمکتب باشد وازصحنه کار طاقت فرسای خانه دور بماند.
پدر اکبر مرد بلند قامت با ریش سفید وبد خوی بود او هیچ وقت برای پسران خود حق نمیداد حرف اورا بزمین بگذارند. وبه این عقیده بود که بچه ها باید همیشه زیر فشار وترس پدر باشند وهرطوری شده خدمت پدر را به خوبی انجام دهند.
ازجمله چهار پسر وی تنها اکبر موفق شده بود مکتب برود آنهم اگر لازم شود در وقت مناسب باید مکتب را رها کرده وبه خدمت پدر برسد. سبب رفتن اکبر به مکتب برادر بزرگترش شده بود او زمانی بخاطر دوصد افغانی کرایه ومصرف راه از تحصیل بازمانده بود وهمیشه به خاطر آن رنج میبرد وبعدها که ذهنش بازشده وقدر تعلیم را دانسته بود ازبابت ادامه تحصیل اکبر به پدرش تاکید میکرد ومیگفت نکنید کاری که مانند من اورا از مکتب خارج کنید ازمن پند بگیرید من در همان وقت به اساس بی توجهی اندکی نتوانستم تحصیل را دوام بدهم.
اکبرازینکه پدرش نسبت به او چه فکری داشت میدانست لیکن شوق وعلاقه که خودش به مکتب پیداکرده بود برای پدرش گفته نمیتوانست.چون امید وار نبود که رفتن مکتب برایش پایدار باشد. درپیوند با نا امیدی که دامنگیرش شده بود عشق وامیدش بعد از فراغت به داشتن وظیفه معلمی وتدریس به شاگردان افزون ترمیشد.
بعضی اوقات که در دل خود خیال پردازی میکرد حصول این هدف وارمان بزرگ خودرا نا ممکن میدانست ومیگفت: اگر معلم شدم با خدا عهد می بندم که کارهای خوب بکنم وهیچ شاگردی را آزرده نکرده ودلی هیچ کسی ازمن نرنجد.
پدر اکبر درنظرداشت اگر بخت یاری کند اکبر را بعد از خلاصی ازمکتب قریه شان به مدرسه دینی بفرستد وملای خوبی از او بسازد وبهتر از انکه روزی پدرش حیات داشته باشد و پسرش درمحراب مسجد استاده وسخنرانی نماید بحیث ملای کلان منطقه مشهور شود.
پدر وپسر از آرزو های یکدیگر خبرنداشتند وهمچنان اکبر حرعت نداشت راز دل خودرا نزد پدر بیان نماید.
اکبر درپهلوی رفتن مکتب وخواندن درس کوشش میکرد درکارهای خانه رسیده گی نماید تا پدرش به بهانه کار اورا ازمکتب منع نکند.
اکبر باهم صنفی ها ونزدیکان خویش درمورد ادامه درس وشوق بی حد او به آینده نامعلوم به کسی چیزی نمی گفت وازبابت گرفتن اطلاع پدرش بخاطر دلبستگی اش نگران وپریشان بود.
پدر اکبر که مرد ناخوانده ای بود میتوانست کتاب حافظ وپنج کتاب را بخواند ولی کتاب مورد علاقه اش کتاب دیگری بود.
پدر اکبر عادت داشت در اوقات بیکاری بخاطر رفع تشویش وغم های زند گی کتاب بخواند و چندین بار کتاب هایش را تکرار میخواند وخصوصآ آن کتاب دلخواهش را به آواز بلند میخواند.
اکبر بدین ترتیب تا صنف هفت درمکتب قریه اش درس خواند، در تابستان سال 1358 بود که از طریق معارف آن وقت مکتوبی رسید که ازهرمکتب پنج شاگرد به ترتیب از اول نمره الی پنجم نمره بشکل فوق العاده به شهر هرات وکابل میروند وچانس دارند تحصیل کنند.
اکبرهمان وقت امتحانات چهارنیم ماهه را سپری کرده بود ونمرات او نسبت به سال گذشته بلند تر شده بود.
او که دوم نمره صنف خود بود با اول نمره رقابت سالم داشت ومطمئن بود که شرایط مکتوب شامل حال او نیزمیشود.
صبح روز دیگر بعد از شنیدن خبر مکتوب وقتی داخل صحن مکتب شد دید همه شاگردان مکتب در روی تخت مکتب جمع شده اند ومنظم به صف ها استاده اند او فهمید که کمی ناوقت رسیده واز سرمعلم ترسید که طبق معمول شاید اورا مجازات کند ولی اینبار سرمعلم اورا از زدن معاف کرد رفت درصف صنف خود استادشد.
سرمعلم ومعلمین مکتب در زینه های پیش روی دهلیز مکتب استاد بودند وحاضری شاگردان را می خواندن اکبر نمیدانست که تجمع عمومی مکتب برای چه است بعد از ختم حاضری سرمعلم خطاب به شاگردان گفت: که دولت ومعارف مهربان شده ومیخواهد که از صنف هفت تا صنف نهم شاگردان اول نمره الی پنجم نمره را برای تحصیل به شهر هرات وازآنجا به کابل روان کند چونکه مکتب ما تا صنف نهم بالاتر تشکیل ندارد وهمچنان افزود تمام مصارف دوران تحصیل بدوش دولت بوده وسال یکبار در رخصتی شما میتوانید بخانه های خود بیآید وحالا هرکسیکه علاقمند است که برود تا فردا به اداره مکتب حاضرشود ونامش درج لست میگردد ولی سرمعلم ازین بیشتر توضیح نداد وشاگردان داخل صنف ها رفتند.
اکبر ازشنیدن حرف های سرمعلم حیرت زده وشگفت زده شده بود وفکرکرد طالع او باز شده و فرصت اول را برای رسیدن به یگانه آرزویش بدست آورده است.
اکبر آنروز متوجه درسها نبود وبچه ها بین شان جروبحث میکردند فضای مکتب بیشتر مشابه روز رخصتی بود.
رفت وآمد بین شاگردان ازیک صنف به صنف دیگر آزادانه وغیرمعمول جریان داشت.
اکبر به صنف های 8-9 رفت وازایشان درمورد رفتن نظرخواست بچه های صنف نهم برایش گفتند ما هم موافقیم که برویم تمام بچه های که باید انتخاب شوند تعداد شان به پانزده نفرمیرسید وچند تن از بچه ها گفتند مارا پدران ما اجازه نمیدهد که ازخانه دور برویم.
اکبر وقتی حرفهای نرفتن از زبان کسی می شنید دلش تنگ میشد واصرار میکرد که همه ای ما باید برویم ومعلم شویم.
بعد اکبر بخانه میرود وسخنان سرمعلم را برای مادرش می گوید مادر اکبر که زن با تقوا وپرهیزگاربود اینطور برای اکبرمی گوید: «پدرت بخانه خواهر کلانت رفته وقتی آمد برایش بگو» اکبر می پرسد پدرمن چه وقت بخانه می آید مادرش می گوید اورا مهمان کرده اند شاید فردا بیآید اکبرگفت: من فردا باید برای سرمعلم جواب بدهم برای ما یک روز وقت داده اند چطور خواهد شد؟
مادر اکبر می گوید من نمیدانم حالا باید بروی ویک پشته هیزم بیآوری چون یک تار هیزم درخانه نداریم.
اکبروارخطا میشود وازمادرش خواهش میکند اورا اجازه بدهد تا نزد پدرش برود واز او اجازه بگیرد مادرش می گوید چطور امکان دارد می بینی که غیراز تو هیچ دستیاره ای نداریم ودر دسترخوان هم یک لقمه نان نمانده اگر برادر کوچک تو نان بخواهد بازچه کنم؟ اکبر میگوید مادر امشب چاره ای بکن یک دو دانه نان از همسایه ها قرض کن مادرش می گوید همسایه ها وخانه کاکایت هم به همین مشکل گرفتار هستند. بی طاقتی و وسوسه اکبر موجب پریشانی مادرش میگردد ونمیداند عاقب این کار چه خواهدشد.
اکبر ناچار به گپ مادر تن میدهد ویک بار ازعمق دل از مادرش خواهش میکند که با طرفداری از وی با پدرش سخن بزند و اورا راضی نماید.
مادر اکبر که خانم مهربان وصادق بود تقاضای نا به هنگام پسرش را قبول میکند ولی متردد است که پدر اکبر راضی شود چون میداند که پدرا کبرهیچ گاهی برای پسران خود اجازه سفر راه دور را نمیدهد، وازجانب دیگرسن اکبر به حد نرسیده بود که ، پدرش به سفر تنهای ودراز مدت دل خوش کند.
صبح اول وقت اکبر ازخانه بیرون شد وراه برگشت پدر را زیرنظر گرفته واندک اندک در دلش امیدواربود که پدرش تا لحظه رفتن به مکتب به خانه می آید واگر خدا خواسته باشد او درمورد سفر وی تصمیم نهای را خواهد گرفت.
اکبر بالای بام کاهدان نشسته بود ودوچشمش را به سمت راه متصل به قریه دوخته بود راه پیاده رو سفید وروشن معلوم میشد وکوتل های بین خانه اکبر وخواهرش پهلوی هم دیگر قرارداشتند وخالیگاه بین تپه ها نمایان نبود ازآن سبب اکبر پنهانی های بین کوتل هارا خوش نداشت وباخودمیگفت: کاشکی این تپه ها را با زور بازویم دور میکردم.
اکبر درفکر واتنظار رسیدن پدرش همه چیز ره از یاد برده بود که یکبار صدای مادرش پرده افکارش را پاره کرد ورفت نزد او مادرش گفت: امروز صبح نان وماست خودرا نمیخوری؟ وقت مکتب شده به مکتب برو من موضوع را همراه پدرت درمیان میگذارم وقتی ازمکتب برگشتی گپ خلاص خواهد بود دعا کن پدرت خوش خوی بخانه آید.
اکبر پارچه نان خشک را گرفت وداخل طبراق (دستکول ) انداخت وکاسه ماست را از دست مادرش گرفته وبدون اینکه نشسته باشد نوشید وبه سوی مکتب حرکت کرد.
درمسیر راه مکتب تا وقتیکه ازقشلاق پنهان میشد پشت سر خودرا می دید درآخرین پوزه کوتل که رسید قدمهای اش را آهسته تر برداشت وبه عقب نگاه میکرد به نظرش آمد که یک سوار اسب به تیغ بلندی تپه بالا میشود وپنجه های دستانش را حلقه کرده به جلو چشمانش گرفت تاخوبتر ببیند که سوار اسب کی است.
گرد وخاک سم های اسب مانع تشخیص سوار میشد. اکبر درجایش استاد شد ودر چند لحظه سواراسب در جای همواری رسید وتمام اندام اسب وسوارکار نمایان شد اکبررنگ ورفتار اسب خودرا ازمسافه دور میشناخت وفهمید که پدرش بالنگی سفید وریش بلند سفید لوش(ماش برنج) بسوی خانه می آید.
او درنیمه راه مکتب وخانه قرار داشت وجرعت برگشتن بخانه را نداشت چون مادرش اورا به مکتب رفتن هدایت داده بود.
اکبر راه مکتب را درپیش میگرد وداخل محوطه مکتب میشود. از همصنفی هایش می پرسد که موضوع از چه قراراست؟
بچه های مکتب اکبر را خوشحال وبی قرارمیبینند ومی گویند پدران ما اجازه ندادند که ما ازجای وخانه خود دور برویم.
برخی از بچه ها گفتند ماتاهنوز به سفر نرفته ایم وتعداد هم گفتند کلان های ما به آینده باور ندارند.
اکبر برای شان گفت: مگر معلم را دوست ندارند؟ آیا ازمعلم بهتر کسی پیدا میشود....
ازبین تمام بچه های واجد شرایط بورس تحصیلی چهار تن شان حاضر به رفتن شدند اما دیگران به بهانه های مختلف از رقتن پشیمان شده بودند.
سرمعلم مکتب تمام بچه هارا به اداره خواست واز تصمیم شان پرسید چهارتن از شاگردان که رضایت والدین خودرا حاصل کرده بودند وعلاقه تحصیل داشتند آماده گی خودرا برای رفتن نشان دادند یازده تن دیگر که بی علاقه بودند ویا پدران شان اجازه نمیدادند سرهای خودرا پیش سرمعلم پایین انداخته وگفتند ما نمیتوانیم برویم.
سرمعلم پرسید پس شما چیکاره میشود؟
برای چه تاحال وقت خودرا ضایع کردید؟
بهتربود از اول روی مکتب را نمی دیدید وپشت گاو ومال خود می رفتید. شاگردان چیزی نگفتند سرمعلم بازهم هدایت داد تا یکروز دیگر برایتان مهلت میدهم کوشش کنید این چانس را ازدست ندهید وقتی خواهد رسید که پیشمان خواهید شد وآنزمان پشیمانی سودی نداشته باشد.
هیاهوی رفتن بچه های مکتب به شهرهای کابل وهرات به گوش تمام مردم محل رسیده بود درآن زمان کسی بدرستی نمیدانست که رفتن بچه ها جهت ادامه تحصیل خارج از محیط چه اهمیت وارزشی دارد.
اکبر بعداز ختم درس مکتب بخانه رفت ودر اثنایکه وارد خانه شد پدر ومادرش با برادر کوچکش مصروف خوردن آش بودند پدر اکبر گفت: من به رفتن تو راضی نمیشدم اما گپ مادر تورا بزمین انداخته نمیتوانم مادرت کالا ترا پینه میکند وتوبه تحصیل خواهی رفت.
مهلت سرمعلم بسر رسیده بود فردای روز بعد یکی ازشاگردان خبرآورد که او هم حاضراست همراه همصنفیهایش برود.
سرمعلم معلمین باهم جلسه کردند وبرای شاگردان انتخاب شده خبردادند که روز شنبه آینده با وسایل واسناد ضروری ساعت هشت صبح به مکتب حاضرشوند ویکجا همراه یک ملازم مکتب به مرکز ولسوالی میروند واز آنجا مکتوب دریافت میکنند وتمام بچه های ولسوالی توسط موتر لاری به همکاری ولسوال به هرات انتقال میشوند.
اکبرنام موتر لاری را تاهنور نشینده بود ولی موتر را دیده بود.
اکبر وهمقطارانش در روز وعده شده به وقت معین درمکتب حاضرشدند ودر ترکیب یک گروپ بعداز خداحافظی پای پیاده بسوی مرکز ولسوالی حرکت نمودند دوساعت ونیم سفرشان ادامه داشت، اکبردرمسیر راه هرلحظه خنده میکرد وبسیار گپ میزد. دیگران حرکات اکبر را تازه می دیدند وبخاطریکه هیچ وقت به چنین سفری دور ودراز نرفته بودند همچنان هیچگاهی ازفامیل و وابستگان دل نکنده بودند،ازین سبب خاموش وغمگین بودند.
اکبر فکرمیکرد هرات وکابل راه نزدیکی است که میتواند با پای پیاده برود.
نزدیک مرکز ولسوالی رسیدن وملازم مکتب گفت: من میروم به ولسوالی وشما درسایه درخت عقب بازار دم بگیرید وهرکس نان وآبی دارد بخورد ولی جای نرود منتظر من باشید.
بچه های دیگرهم مانند اکبر سرحرف آمده بودند وهمه لب چشمه مجلس می کردند ونان های روغنی خودرا مشترکآ نوش جان می نمودند.
اکبر ازینکه از صنف خودش تنها یک نفرهمراه او درسفر بود ناراض بود اگر بدل او میبود باید تمام پنج تن ازهمصنفی هایش با وی همسفرمیبودند.
بعداز ظهرشده بود ولی ملازم مکتب موقع نماز عصرآمد وگفت فردا کارهای شما خلاص میشود ومکتوب شما امضآ خواهد شد وموترهم می آید وحرکت میکنیم ولی آنها نسبت نداشتن جای شب را در داخل سماوارولسوالی سپری کردند.
البته اکبر و رفقایش اولین شبی دور ازفامیل را تجربه میکردند تانیمه های شب بیدار ماندن واز اینطرف وآنطرف صحبت کردند صبح ملازم دوباره به ولسوالی رفت ، اکبر ورفقایش حتی علاقه داشتند که محیط ولسوالی را بشسناسند وکمی گردش کنند چون در انتظار سفربودند از گشتن وبلد شدن ولسوالی صرف نظر نمودند.
ملازم مکتب بعد از یک ساعت دوباره برگشت وگفت: بایدمنتظر هدایت ولسوال باشیم لحظات بعدی تمام شاگردان مکاتب ولسوالی حاضرشده بودند مدیر معارف ولسوالی شاگردان را جهت ملاقات با ولسوال جمع کرد محفل که به همین مناسبت گرفته شده بود خاتمه یافت درآخر مکتوب بدست بچه های مکتب داده شد.
اکبر گفت: مکتوب را بدهید من با خود می برم مدیرمعارف نگاهی بصورت اکبرکرد وگفت: این مکتوب بدست کسیکه دربین شما کلانتر باشد داده میشود یک همصنفی اکبر که قدش بلند بود مدیر مکتوب را برایش سپرد وگفت: مواظب باشید مکتوب ازنزد شما مفقود نشود.
موترلاری درکنار سرک آخر بازار ولسوالی معطل بود شاگردان بطرف موتر رفتند به موتر بالا شدند اکبر چون از تمام بچه ها کوچکتر بود نتوانست جای خوبی درموتر برایش پیداکند، موتر بلند وبزرگ بود راه بالاشدن به موترتنها از عقبش بود وزنجیرها وپله های دروازه بادی عقبی موتر برای همگی نا آشنا بود اکبر با کمک دونفر بالای جنگله موتر نشستن.
موتروان لاری حرکت کرد گرد وخاک اطراف موتر را فرا گرفت جم وجول موتر گذشتن آن ازبلندی ها وتپه ها هول را بدل همه انداخته بود سفر با موتر ورسیدن به شهرمورد نظر برای اکبر وبچه های دیگر تازه گی خاصی داشت.
بعد ازیک شبانه روز آنها به شهر هرات رسیدن.
شهرهرات را هیچ یک ازشاگردان ندیده بود آنها در چوک اسب ها دروازه خوش یا خشک ازموتر پیاده میشوند.
یکی ازشاگردان آدرس ریاست معارف را از کسی پرسید همگی به اتفاق هم روانه آنجا شدند وبه تعقیب همدیگر میرفتند یکی از دکانداران ازمشکل ایشان آگاه شد وبرای شان گفت: شما یک اسب گادی را کرایه کنید وشما را زودتر به انجا میرساند.
بچه ها میخواستند گادی را کرایه کنند که صاحب موتر لاری از عقب شان رسید و گفت: شما کجا میروید؟
من مسولیت دارم تا شمارا به آخرمنزل برسانم موتر وان لاری یک گادی اسپکی عرابه چوبی را کرایه کرد وآنهارا به معارف رساند درآن زمان هوای هرات درموقع تابستان بسیارگرم بود.
شاگردان تاهنوز به چنین آب وهوای عادت نداشتند وهرلحظه تشنه می شدند وگشت وگذار برایشان مشکل بود.
همانروز کار شان از ولایت هرات خلاص نشد، اشخاص مسول تنظیم سفر برای شاگردان اعلان کردند که فردا شمارا توسط موترهای رایگان بکابل انتقال میدهیم وپول کرایه تان از جانب دولت داده میشود البته شما فردا صبح به گاراج ترانسپورت دروازه قندهار حاضرباشید وموترهای 302 برای سفرشما انتخاب شده است.

داستان ادامه دار....


پایان
چغچران
سنبله١٣٩١

 

نوشتن دیدگاه

مجلات و کتب