مجلات و کتب

جام غور

17Nov2014 02:12AM
0
مختصر معرفی محترمه عزیزه عنایت


عزیزه عنایت  در سال1328 هجری  شمسی در ولسوالی اندخوی  ولایت  فاریاب پا به عرصه وجود گذاشته . وزما نیکه پدرش محمد کــــریم  نسبت  وظـــیفه ء افســـری در کابل  متـــــوطن  میـــــگردد موصوفه  نیز  در کابل بزرگ شده  و تحصیلاتش را درآنجا  به پایان رسا نیده است . بعداً وظیفه ء ماموریت را در اداره دولتی  آغاز ومــد ت 25 سا ل مصدر خد مــــت می گردد. که
ده سال اخیر  ماموریتش را  بحیث مدیر عمومی ســــوانح دروزارت آب و برق آنـــزمان اجرای وظیفــه مینما یـــــد. وی در سال1354 با دیدن  یک خواب روحــــا نی ذوق شعری را  در خود احساس و به ســــــــرود ن شعر میپردازد . که از آنزمان اشعارش  در داخـــل کشور در روزنا مه های  انیس, پامــیر, بیــــــــدا ر مزارشریف, فاریاب, آرمان ملی,جریده ء ملی نگاه,مجلهء ژونـــدون,مجــلهءآواز ,میرمن و در خــارج از کشور در روزنامه های تاجکستان , مجلهء معتبر بخارا در ایران , وحدت ملی و گد واله درمــسکو مجلهء پژواک, بانوان ایرانیان , پنجره, راه نو در هالند و پرستو هادر دنمارک بنشر رسیده اســـت. اشعار عزیزه عنایت  به سبک خراسانی در قا لب عروض در بحر های هــزج و متــقارب به شکـــــل غزل, مثنوی ,مخمس , قطعه, حمد و ثنا سروده شده است . و همچنان در سالها ی اخــــیر  مـــقا لات و و اشعار و ی در  سا یت های آریائی , مشعـــل , جـام غور جنبش ملی اسلامی و پرســتو ها نیـــــــــــز منتشر میگــــــــــردد. و در سبک جدید( شعر سپید ) نیز سروده های دارد . در سال 2003 میلادی  مجموعهء  اشعارش بنام ( سیر زندگی ) از چاپ برآمـده و بـــد ستــــرس علاقه مندانش قـــــرار گرفته است . وی از سال 1364 – الی 1371  هجری شمسی  نزد استاد بزرگـوار عبدالحــمید اسیر مشهــــور به ( قندی آغا) بیدل شناس معروف کشور  افتخار درس بیدل شناسی ,علم عروض ولازمهء پنج گــانهء شعر را کسب نموده است . موصوفه  در سال 1372 هجری شمسی  نظربه شرایط نا مساعد کشــورش وطن را تر ک و پناهند هء کشور هالند  گردیده که تاکنون در همان  کشور بسر میبرد. وی دارای دوپسرو دو دختر  میبا شد .
 



آثار که آماده چاپ دارد :


مجموعهء اشعار

مجموعهء داستان

مجموعهء مقالات

    و اینهم نمونه ء  کلامش :

 

 

سحـــر گــــــــه

سحر از شرارت دل بد رت نیاز کــردم

رشته ء کلام دل را همه با تو با ز کردم

 

درشهردل گشودم بحضورت ای پناهـــم

با تو آنقدر بگفتم که قضا  نما ز کــردم

 

سرسجده را نهادم به سجود بس گریستــم

بستوء سجاده آمد بسی عرض راز کردم

 

بشگفد(عزیزه) چون گل, دلم از حضوروپیشش

قصهء دلم  سحـــرگــه  چــوشــبی دراز کـــردم
 

نوشتن دیدگاه